| تنها چند واژه |
|
1/20/2005
........................................................................................ 4/22/2004 ........................................................................................ 12/01/2003
٭ من تصميم گرفتم وبلاگم رو منتقل کنم. اين که اين مدت هم ننوشتم داشتم با Movable Type ور ميرفتم. البته واقعا اينقدر هم طول نکشيد، با کمک داداش عزيز و persiantools حسابي همهچي راحت بود. فقط يه چيز موند و اين که يا يه جوري آدرس قديمم رو redirect کنم به آدرس جديد يا اعلام کنم تا کسايي که وبلاگم رو ميخونن بيان اون جا. ولي يهو دچار مشکلات فلسفي شدم باز. فکر کردم آخه اصلا وبلاگي که معلوم نيست چند نفر دارن ميخوننش رو بر فرض که دليل خوبي داشته باشم که بنويسم چرا بايد ببرم تو يه آدرس مستقل و اين همه دردسر و اينا. جوابش رو پيدا نکردم ولي هر بار يه چيزي ديدم دلم خواست بيام اينجا بنويسم. امم راستي يه نفر هم از وب لاگم تعريف کرد گفت که اون موقعها که راجع به دانشگاه مينوشتهام حال و هواي دانشگاه رو يادش مياوردهام. منم باورم شد و حالا باز ميخوام بنويسم. پس از اين به بعد وب لاگم در اين آدرس خواهد بود.
........................................................................................ http://www.royaa.net/weblog
راستي هر کي هم نظري داره بهم بگه. اين که چيها بنويسم؟ چه جوري بنويسم؟ آهان راجع به ريخت وبلاگ هم همين طور.نوشته شده در ساعت 12/01/2003 07:34:00 PM توسط Roya 11/21/2003
٭ سهشنبه با همکاري دو تا از انجمنهاي دانشجويي مراسم افطاري بود. يکي انجمن مسلمونها و يکي هم انجمن يهوديها!!! اولش که اطلاعيهاش رو خوندم شاخ در اوردم. آخه يهوديها رو چه به افطار. ولي براي کنجکاوي هم شده رفتيم. البته اينم بگم که پولي بود و ما که پول نقد همرامون نبود مجبور شديم بريم بانک و برگرديم. بعد از غذا خوردن، مسوولين دو تا گروه اومدن و به همه خوش آمد گفتن. و برام جالبتر شد وقتي فهميدم که اون پسر مسوول گروه مسلمونها فلسطينيه. بعدش هم Advisor هاي دو گروه يا همون آخونداشون اومدن حرف زدن. اون آخوند!! يهوديها گفت که ما اينجا People to People هستيم و در دانشگاه موقعيتي رو که آرزو داريم در بيرون هم برقرار باشه نشون ميديم. و بعد آخوند مسلمونها اومد حرف زد و راجع به ماه رمضان و اينکه باعث ميشه کارهايي رو که بهشون عادت داشتي انجام ندي مثل غذا خوردن يا سيگار کشيدن. و گفت که خيلي اين جو صميمي بين دو دين براش جالبه. و اون آيه«تعاونوا علي البر و التقوي» رو خوند و ترجمه کرد.
جو خيلي خيلي جالبي بود. نميدونم آدم دوست داره فکر کنه که شايد وقتي نسل بعدي تعصباتشون رو گذاشتن کنار، شايد بشه اميدوار بود به درست شدن وضعيت.
ما جايي که نشسته بوديم يه پسر هندي و عرب مسلمون نشسته بود که با بچهها (ايرانيها) دوست بود. خيلي از ايران ميدونست از سياست و همه چيز. از فارسي هم بلد بود بگه دختر خوشگله!!! داشت از ما ميپرسيد راجع به اينکه اين آزادي که تو کشور شما ميگن ميخوان چيه. يکي از بچهها گفت آزادي بيان و اون آخونده هم که اونجا نشسته بود حرفاي ما رو شنيد و اونم وارد بحث شد. بعد حرف رفت سر اينکه حتي اين که دين هم اجباريه تو ايران بده و مثلا حجاب که اجباريه. تا اين از دهن ما دراومد يهو اين گفت، الحمدلله!!! و گفت که آره اين قضيه حجاب از بعد از حرکتهاي فمينيستي غرب تو کشورهاي مسلمون کمرنگ شده. حالا جالب اينه که خودش يه آمريکاييه که convert کرده به اسلام. ما هم ديدم بابا آخوند آخونده. باهاش خداحافظي کرديم و پاشديم.
........................................................................................نوشته شده در ساعت 11/21/2003 07:46:00 AM توسط Roya 11/17/2003
٭ تو كلاس AI رسيديم به قسمت روباتيك. دفعه پيش از كاربردهاي مختلف روباتها ميگفت. و راجع به يه روباتي تعريف كرد به اسم Minerva. اين روبات كه دختر هم هست! راهنماي موزه است. يعنی توی موزه میره جلو و از آدمها میپرسه كه شما يه راهنما میخواين؟ و اگه اونا بگن كه آره میگه پس دنبال من بيا و میبره تمام موزه رو بهش نشون میداده و اينا. اولين بار كه میخوان اين روبات رو واقعا امتحان كنن. میذارنش توی موزه و يهو يه عالم آدم دورش جمع میشن. اين هی میرفته به نفر اول میگفته شما راهنما میخواين؟ وقتی اون میگفته آره میخواسته كه بره يهو باز با يه آدم ديگه روبرو میشده. و خلاصه قاطی كرده بوده. اينا ميان اينو نجات میدن. بعد براش يه بوق میذارن كه اگه كسی اومد سر راهش بوق بزنه. ولی بچهها هی ميومدن جلوش تا بوق بزنه. بعد براش دهن و ابرو میذارن تا اگه با مشكلی روبرو شد ناراحت بشه و اخم كنه. و جالبه اين يكی كار میكنه. هيچ كس روبات غمگين رو دوست نداشته. اين سايت اين روباته و راجع بهش حسابي توضيح داده. ظاهرا ميشه از راه دور هم كنترلش كرد و عكسالعملش رو ديد البته من خودم نفهميدم چهطور. Minerva ميتونه بفهمه اگه كسي بهش نگاه كنه. توي سايتش ميشه يه تعداد عكس آدمهايي كه بهش نگاه كردن رو هم ديد.
........................................................................................نوشته شده در ساعت 11/17/2003 05:53:00 PM توسط Roya 11/10/2003
٭ يكی از معدود سريالهای جدیای كه اينجا داره ﴿حالا حداقل تو شبكه ABC كه ما میتونيم بدون Cable ببينيم﴾ يه سرياله راجع به يه دفتر وكالت به اسم Practice. داستانهاش نسبتا جالبن. مثلا دو قسمت پيش راجع به يه مردی بود كه racist بود. خيلی مشهور بود تعداد زيادی مقاله داشت و تعداد زيادی هم مريد داشت. حالا يكی از مريداش يه مرد سياه رو كشته بود و اينا میخواستن بررسی كنن كه آيا اين هم در قتل شريك بوده يا نه. اون قاتل اصلی ادعا میكرد كه اون به من صراحتا دستور داده ولی خودش ادعا میكرد كه هيچ وقت تشويق به خشونت نكرده و تا حالا فقط راجع به اعتقاداتش حرف زده و مقاله نوشته. خود اين كه به نظرم خيلی جای بحث داره كه آيا حتی اگر دستور مستقيمی نداده بود، باز هم مقصر بود يا نه.
ولی جالبتر از اون برای من سيستم قضايی ايناست. به صراحت هيچ تلاشی در كشف حقيقت نمیشه. و همه چيز فقط و فقط بايد در چارچوب قوانين باشه. حالا وكيلی پيروز میشه كه بلد باشه از اين قوانين خوب استفاده كنه. مثلا اين دفعه يه دختره از يه پسره شكايت كرده بود كه بهش تجاوز كرده، و اين دختره ظاهرا كارش همين بوده و تا حالا چند بار اين شكايت رو از آدمهای مختلف كرده بوده و در پروندهاش بود ولی وكيله تنبلی كرده بود و پرونده رو نخونده بود و طبق قانون بعد از شروع دادگاه وكيله ديگه نمیتونست اونها رو مطرح كنه. حالا نمیدونم به اين دليل كه اثبات نشده بودند يا به هر دليل ديگه. و وكيله دادگاه رو باخت با اين كه هم خودش هم حتی قاضی میدونستن كه طرف جرمی نكرده. و هر چی وكيله به قاضی اصرار میكرد كه يه جوری بهش اجازه بده اين سوال رو از شاكی بپرسه يا يه جوری مطرح بشه كه اين مساله بازم تكرار شده بوده، قاضی میگفت قانون اينو گفته و تو اگه میتونی بايد تناقضی تو حرفای شاكی پيدا كنی كه نكرد.
اين سيستم هيات منصفه هم واقعا جالبه. اين كه تو اعتفاد داشته باشی در واقع كه اخلاق و جرم عرفيه. يعنی يه سری آدم تيپيكال جامعه رو انتخاب كنی. اونا فقط حرفای وكيلها، شاهدها، متهم و شاكی رو بشنون بدون اينكه حتی از قانون چيزی بدونن يا به مدركی دسترسی داشته باشند. ظاهرا حتی يه قسمت از حرفا رو هم نمیتونن تقاضا كنن كه دوباره بشنون. و بعد تصميم بگيرن كه ايا اين اعمال در اين شرايط به نظر اونا كه نماينده عرف جامعه هستند جرم هست يا نه.
........................................................................................نوشته شده در ساعت 11/10/2003 05:16:00 PM توسط Roya 11/07/2003
٭ تو اين دو روزه يهو ويرم گرفت كه برم اين blogrolling رو امتحان كنم ببينم چيه. و نشستم لينكها رو اضافه كردم. يه سري هم بودند كه ديگه نمينوشتند. اونهايي رو كه از اول امسال يعني از March ننوشته بودند رو حذف كردم.
نوشته شده در ساعت 11/07/2003 07:56:00 AM توسط Roya
٭ سه شنبه Noam Chomsky اومده بود Central Connecticut State University . ما هم بليط گرفته بوديم و رفتيم. خيلي شلوغ بود. من البته سرم خيلي درد ميكرد و گشنهام بود و اون جا هم نميشد چيزي خورد. ولي جالب بود. براي من بيشتر عكس العمل آدمها جالب بود كه كجاها دست ميزدند و ابراز احساسات ميكردند. بعدش با بچه ها بحث ميكرديم كه در واقع حرفهايي كه زد براي ما هيچ كدوم چيز جديدي نبود. راجع به تاريخ آمريكا در خاورميانه حرف زد. و خب همه اينها رو تقريبا هر ايرانياي ميدونه. مثلا اينكه وقتي حكومت ايران تغيير كرد، آمريكا از عراق حمايت كرد و تحريمهاش رو برداشت و بهش سلاح فروخت كه به ايران حمله كنه. ولي در كل چيزي كه ميخواست بگه اين بود كه مردم آمريكا واقعا خيلي كم ميدونند اين چيزا رو همش تكرار ميكرد كه بايد فعاليت كرد و مردم رو آموزش داد. موقع سوال و جوابها هم تقريبا هر كسي سوال كرد غر زد راجع به سيستم بد انتخابات، يه طرفه بودن رسانهها و اون همش ميگفت كه همه اينا رو ميشه حل كرد و بايد organize كرد و educate كرد.
........................................................................................نوشته شده در ساعت 11/07/2003 07:45:00 AM توسط Roya 11/05/2003
٭
........................................................................................بعد می گفت كه توی انجيل هيچ جا نيومده كه عيسی ازدواج نكرده بوده. خب البته چيزی هم راجع به ازدواجش نگفته. و با توجه به اينكه برای يه مرد بهودی ازدواج كردن به رسم عادی بوده و اين عجيبه كه اگر مسيج ازدواج نكرده بوده چرا هيچ اشاره ای بهش نشده. و بعد از هر كشيش يا محققی كه می پرسيد می گفتن كه اگه مسيح ازدواج كرده باشه زنش حتما مريم بوده. ولی برای من نكته جالب تو نقاشی شام آخر بود. اول اينكه كسي كه طرف راست مسيح نشسته كاملا قيافه زنانه اي داره. اين قصه هم خيلی معروفه كه اون شب مسيح شرابی رو يارانش مي ده و مي گه كه اين خون منه. و اون شراب توي يك جام بزرگ بوده ﴿Holly Grail, Holly Chalice﴾ ولي توي نقاشي هيچ اثري از اين جام نيست. و اين شايد به اين دليل بوده كه داوينچي عقيده داشته كه اين جام يه استعاره براي مريم بوده. جامي كه خون مسيح رو در خودش داشته. و اين يعني كه اونا بچه داشتن. داستان هايي هست كه مي گه بعد از مرگ مسيح يه قايقي از ياران خيلي نزديك مسيح به جنوب فرانسه مي رن و مريم هم با اون ها بوده و بچهاي هم با اونها بوده كه الان در اون منطقه به سنت سارا معروفه. البته بعضيها ميگن كه اون يه مستخدم بوده. و بعد اين كه اگر اينها راست باشه داوينچي از كجا ميدونسته. اين ميگفت كه مداركي پيدا شده از يه گروه مخفي ﴿Priory of Sion﴾ كه تعداد زيادي از دانشمندان و هنرمنداي معروف مثل داوينچي يا نيوتن جزو اون بودن و اينها هدفشون همين بوده كه نسلي از عيسي مونده رو حفظ كنند. آهان اينو هم بگم كه من نميدونم كه چقدر اين حرفا درستن يا چرت و پرتن. نوشته شده در ساعت 11/05/2003 09:45:00 AM توسط Roya 11/04/2003
٭
........................................................................................اينجا می تونين سخنرانی Clinton رو بخونين. ديروز يه برنامه ای تو تلويزيون داشت به اسم Jesus, Mary and da Vinci. در واقع يه گزارش بود. از كتاب The Da Vinci Code. توش راجع به عيسی و ارتباطش با مريم مجدليه ﴿Mary Magdalene﴾ نوشته. ﴿از اين به بعد هرجا می گم مريم منظورم همون مريم مجدليه است نه مادر عيسي﴾. مريم همه جا معروفه به اين كه يه روسپی بوده كه يه بار عيسی اونو از سنگسار شدن نجات می ده و اون هم يك بار پاهای عيسی رو با موهای بلندش می شوره. اما اين جا گفته می شد كه توی انجيل هيچ حرفی از روسپی بودن مريم زده نشده و شايد اشتباه از اون جا پيش اومده كه در پاراگرافی راجع به يك روسپی تعريف شده و درست در پاراگراف بعد اين تعريف شده كه عيسی جان مريم رو از شيطان ها خالی كرد و می گفت كه اين لزوما اين معنی رو نمی ده كه مريم همون روسپی بوده و آزاد كردن از دست شياطين اون زمان به معني شفا دادن از بيماري بوده. شواهدي هم ارائه مي كرد مثلا اين كه در نقاشي هاي خيلي قديم مريم رو با اون هاله مقدس كشيدن. يا اينكه زماني كه عيسي بعد از مرگ دوباره برمي گرده اول به مريم ظاهر مي شه و اونجا به مريم مي گه منو لمس نكن و كتيبه هاي زيادي از اين داستان وجود داره. به جز اهميتي كه به هر حال خود اين قضيه داره ظاهرا در زبان اصلي انجيل كلمه اي كه به كار برده شده بيشتر به معني در آغوش نگير بوده تا لمس نكن و اين نشون مي ده كه ارتباط عيسي و مريم بيشتر از اين داستان ها بوده. و اين كه عيسي گفته منو لمس نكن به اين خاطر بوده اون زمان در حالتي بين مرگ و زندگي بوده.
Fresco, Convento di San Marco, Florence نوشته شده در ساعت 11/04/2003 10:34:00 AM توسط Roya 10/31/2003
٭ امروز Clinton اينجا سخنراني داره. تا جايي که من ديدم حداقل بين دانشگاهيها Clinton خيلي طرفدار داره و برعکسش بوش. از يه عالم قبل گفته بودن که کسايي که ميخوان در اين مراسم شرکت کنند تا فلان موقع وقت دارن که بيان ثبت نام کنند. و بعد از تموم شدن مهلت بين همه متقاضيان قرعه کشي کردند و به يه عده بليط دادن که خب به ما نرسيد. اما جالبتر بعدش بود که چه بحثهايي توي mailing list در گرفت. يکي دو نفر mail زده بودن که حاضرن بليطشون رو بفروشن و يه عده ديگه هم گفته بودن که ميخوان بخرن. مثلا امروز يکي پيشنهاد ۵۰ دلار داده بود.!! و بعد يکي نوشت که اين درست نيست که شما چيزي رو که با شانس به دست اوردين و در اصل حق همه اعضا دانشگاه بوده بخواين بفروشين. و يکي جواب داد که به هر حال سرمايهداري اينه و مثلا نميشه گفت که اون کسي که شانس داشته و استعدادي داشته،مثلا استعداد موسيقي حالا حق نداره از اون شانسش پول در بياره. يکي ميگفت که شما بايد بليطها رو پس بدين تا دوباره اونا رو با قرعهکشي تقسيم کنن. يکي ديگه ميگفت که فرض کنيد که اين اتفاق قرار بور در جمع خيلي کوچيکي مثلا يک دانشکده يا يه گروه بيفته. اون وقت مطمئنا کسي روش نميشد که بليطي رو که نميخواد و نصيبش شده به دوستش که هر روز ميبينتش بفروشه. و سوال کرده بود که واقها مرز اين تعداد کجاست؟
البته ظاهرا عدهاي هم بودن که بليطشوت رو پس دادن چوت دوباره mail زدن و به اونايي که تقاضا داده بودن يه شماره دادن که امروز از ۱۰ صبح اينبار هر کي زودتر بره بهش بليط ميدن. خلاصه که ماجرايي شده.
........................................................................................نوشته شده در ساعت 10/31/2003 01:08:00 PM توسط Roya 10/24/2003
٭ يه عالم وقته ننوشتهام. اين يک هفته واقعا زود گذشت!
تو هفته گذشته براي Special Registration رفتم. (در واقع همون انگشت نگاري خودمون!!) اونجا تا وقتي که شمارهام رو اون مسووله تو database شون پيدا کنه هي باهام حرف زد. پرسيد خودت چيکار ميکني، شوهرت چيکار ميکنه. بعد حرف اينترنت شد. گفت ايران چه جوريه دسترسي به اينترنت براي دانشآموزا. گفتم بد نيست خيلي داره زياد ميشه. گفت اينجا زياد خوب نيست. پسر من که ميخواسته بره مدرسه انتظار داشته که زياد با اينترنت و کامپيوتر کار کنن ولي خيلي خوب نبوده!!!
ديگه چيز جالبي که تو اين هفته ديدم، خبر اين بود که يک ميمون با فکرش يک دست مکانيکي رو تکون داده. اينجا اصلش هست.
........................................................................................
نوشته شده در ساعت 10/24/2003 02:21:00 PM توسط Roya 10/14/2003
٭ اين هفته هم دو تا فيلم ديديم. يکي Jules and Jim که يه فيلم فرانسوي بود.
........................................................................................
Jules و Jim دو تا دوست بودند يکي آلماني يکي فرانسوي که يه بار يه مجسمه ميبينند که خيلي خنده اون مجسمه ميگيرتشون و بعد با يه دختري آشنا ميشند که اون هم همون خنده رو داشته و عاشقش ميشن ....
من يه جورايي اصلا نفهميدم فيلم رو. اصلا نميفهميدم چي ميخواد بگه.
يه فيلم ديگه I Vitelloni بود.
نوشته شده در ساعت 10/14/2003 07:38:00 PM توسط Roya 10/09/2003
٭ خب يه چيزايي از دانشکده بگم. طبق سنت خيلي دانشگاههاي ديگه، اين جا هم tea time داره. هر روز ساعت ۴ توي lounge دانشکده، چايي و قهوه و شيريني ميذارن و همه ميان ميخورن و همون جا هم گروه گروه حرف ميزنن، که خب خيلي وقتا علميه.
کلا يه چيزي که اينجا به نظرم خيلي فرق مي کنه با دانشکده ما تو ايران اينه که تو ايران،انگار دانشکده مال ليسانسهاست. فعالترين و پر حضورترين آدم ها ليسانسن و در واقع اصلا فوق ليسانسها و دکتراها رو نميشه ديد. بر عکس اينجا. که ليسانسها ميرن سر کلاسا و ميرن دنبال کارهاي خودشون. ممکنه که با هم باشن يا فعاليتهايي بکنن ولي هيچجايي تو دانشکده جمع نميشن. بعضي وقتا فکر ميکردم چرا مثلا ما يه همچين برنامههايي که ميذاريم چرا استادا نميآن. به نظر مياد يکي از دلايلش همينه. خب حرف زدن با يه دانشجوي دکترا براي استاده هم يه قايده اي داره پس حاضزه به جاي اين که قهوهاش رو بر داره بره تو اتاقش بخوره، بياد نيم ساعت و با بقيه بخوره.
........................................................................................نوشته شده در ساعت 10/09/2003 10:28:00 AM توسط Roya 10/06/2003
٭ امروز عيد Yom Kippur بود. بعضي از دانشگاهها تعطيل بودند. ولي اينجا تعطيل نبود. من هر چي گشتم چيزي از اين که مناسب اين روز چي بوده پيدا نکردم. ولي ظاهرا اين روز بزرگترين عيد يهوديهاست. و در واقع روزيه که همه گناهاشون ميتونه بخشيده بشه. و خب روزه ميگيرن و نبايد کار کنن. ولي با اين که اينجا خيليها يهودين ولي دانشگاه نعطيل نبود :( البته استاد عليرضا اينا کلاس رو تعطيل کرده بود ولي خودش اومده بود دانشگاه.
يه چيزي که اينجا خيلي اعصاب خودکنه صداي ماشينهاي آتش نشانيه. کاش فقط آژير ميزدن. يه بوقي ميزنن که زده رو دست بوق کاميونهاي ايران. و نميدونم آخا تو اين شهر به اين کوچيکي مگه چقدر آتش سوزي ميشه که روزي حداقل سه بار صداي اين ماشينها مياد. البته ظاهرا ميگن که چون تعداد آمبولانسهاي شهر کمه، هر کسي به اورژانس هم زنگ بزنه، اول ماشين آتش نشاني ميره و اقدامات اوليه رو انجام ميده بعد آمبولانس مياد. ولي باز هم ببه نظر من خيلي عجيب مياد.
ما جمعه رفتيم فيلم ديديم.
اسم فيلم بود مثلا نهنگ سوار!! (Whale Rider)
........................................................................................
قصه يه دختره بود در يکي از قبايل نيوزلند، که موقع به دنيا اومدن خودش و برادر دوقلوش مردن. پدربزرگش رييس قبيله بود و قرار بود که بعد از اون نوه پسريش رييس باشه ولي وقتي پسره مرد، ديگه کسي نبود. ولي اين دختره ميخواست که تواناييهاي خودش رو به پدربزرگش و بقيه اثبات کنه.
به نظرم فيلم خيلي تاثير گذاري بود و خيلي جاها اشک آدم رو در مياورد. مفاهيم جالبي از ايمان و اينها هم ميشد ازش فهميد. البته اون لهجه نيوزلندي خيلي بود بود و خيلي جاها من نميفهميدم چي ميگن.
نوشته شده در ساعت 10/06/2003 03:02:00 PM توسط Roya 10/03/2003
٭ ديروز يکي از شاگرداي عليرضا که فکر کنم کرهاي باشه، ازش پرسيد که کجاييه و وقتي گفت ايران. پرسيد اشکالي نداره اگه بپرسم گرفتن ويزا خيلي طول کشيد؟ و عليرضا جواب داد که خب آره معمولا طول ميکشه. بعد پرسيد من ديروز تو يک مقالهاي از نيويورک تايمز خوندم که تو عراق بچهها اولين چيزي از رياضي رو که ياد ميگيرن اينه که (دقيق يادم نيست) ۴+۹=؟ چون صدام ۴ اکتبر به دنيا اومده. يا اولين مسالهاي که حل ميکنن اينه که اگه چند نفر برن جنگ و فلان تعدادشون برگردن چند نفر مردن؟
البته احتمالا حدس ميزنين که چي شده بوده؟ Iran و Iraq رو با هم اشتباه کرده بود.
........................................................................................نوشته شده در ساعت 10/03/2003 01:12:00 PM توسط Roya 9/30/2003
٭ يک شنبه هم شب بچهها رو دعوت کرده بوديم خونمون. زرشک پلو با مرغ و سوسيس بندري درست کرديم. البته نميدونم چرا به نظرم کم بود غذا :(
آهان گفتم که اون روز معلم زبان يه مقدار از تاريخچه دانشگاه تعريف کرد. اصلا اين جوري شد که يکي از بچهها دير اومد و گفت ببخشيد جاي کلاس رو گم کرده بودم. و اين جوري شد که اون توضيح داد که آره ساختمونهاي اينجا اکثرا خيلي پيچ در پيچند و دليلش اينه که معماري اين جا رو جوري کردن که به نظر خيلي قديمي بياد. با اينکه قدمت ساختمونها حدود ۷۰ ساله، اما به نظر خيلي قديميتر ميان. مثلا پنجرهها علاوه بر مدلش که قديميه، بعضي جاها شيشههاش رو شکستنو دوباره بند زدن تا قديمتر به نظر بياد. يا اينکه سفالهاي سقفها رو وقتي ميخواستن بذارن، مدتي اونا رو ميدارن زير خاک و يه اسيدي روشون ميپاشن تا رنگشون عوض شه و قديمي به نظر بيان.
بعد يکي از بچهها دليل اسم دانشگاه رو پرسيد. گفت که سيصد سال پيش ۱۲ نفر از استادهاي هاروارد براي فرار از جو خيلي خشک اون جا ميان و يه دانشگاهي درست ميکنن به اسم Collegiate School در يه شهر ديگه. و شعارشون هم بوده Luxet Veritas که به معتي روشنايي و حقيقته که از يه دعايي در انجيل اومده. بعد ديگه دانشگاه شلوغ ميشه و تصميم ميگيرن ببرنش يه جاي خلوتتر که همين جاي فعليش بوده. بعد از مدتي از لحاظ مالي خيلي وضعشون خراب ميشه و يه سرب نامه ميفرستند براي پولدارهاي شهر که کمک کنن به دانشگاه و يک تاجر خيلي خيلي ثروتمند به اسم Elihu Yale پول خيلي زيادي ميده و به همين خاطر اسم دانشگاه رو به اسم اون ميذارن
........................................................................................نوشته شده در ساعت 9/30/2003 09:59:00 AM توسط Roya 9/29/2003
٭ خب laptop خيلي هم چيز تحفهاي نبود :( چون Apple ه و کار کردن باهاش خيلي سخته. فارسي ديدنش رو به يه زوري حل کردم ولي هنوز نميتونم باهاش بنويسم. اولين گندي که باهاش زديم اين بود که خب تا اورديمش خونه خواستيم با اينترنت کار کنيم، يه CD به عنوان تبليغ قبلا گذاشته بودن دم در خونه مال AOL که نوشته بود دو ماه مجانيه. ما هم رفتيم و register کرديم و مثل بچههاي خوب همه مشخصات بانکي رو هم درست داديم. بعدا فهميديم که بعد دو ماه خودش قطع نميشه و ما بايد زنگ بزنيم و هي چونه بزنيم تا قطعش کنن :(((
خب يک weekend ديگه هم گذشت. شنبه رفتيم يه جايي به اسم Hamden Plaza که يک عالمه مغازه داره و تقريبا بيرون شهره. يه مشت خرت و پرت ديگه خريديم. دوچرخه ميخواستيم بخريم که نمي دونستيم ميتونيم با اتوبوس برش گردونيم يا نه که بيخيالش شديم تا يه وقت با ماشين بريم.
........................................................................................نوشته شده در ساعت 9/29/2003 02:01:00 PM توسط Roya 9/26/2003
٭ ديروز من صبح کلاس داشتم و بعدش بيکار بودم تا ۷:۳۰ که کلاس زبان داشتم. يه ذره درس خوندم و ول گشتم ولي وقتي اومدم mail ام رو چک کردم ديدم هيچ کس بهم ميل نزده منم حوصلهام نشد چيزي بنويسم!!!
بعد از نهار تصميم گرفتيم بريم starbucks چير بخوريم و اونجا بشينيم درس بخونيم. خب براي اونايي که نميدونن! starbucks يه در واقع cofee shop ه. خب آره همين ديگه. هيچ خاصيت ديگهاي نداره جز اينکه معروفه. اونجا ميتوني هر چه قدر دلت ميخواد بشيني و حرف بزني، کتاب بخوتي، با laptop ت کار کني و .... دفعه پيش که رفتيم چون عليرضا گفت که از کاپوچينو خوشش ميآد اونو گرفتيم با دو تا کيک شکلات و پنير که من از هرکدوم يک پنجمش رو خوردم. البته اين نشون دهنده سليقه کج منه که از چيز تلخ يا خيلي شيرين خوشم نمياد. اين دفعه فراپاچينو کرم دار شکلاتي!!!! خوردم که در واقع ميشد گفت همون شکلات گلاسه خودمون بود ولي خيلي خوشمزه!!
بعد بازم من حوصلهام سر رفت! و رفتيم خريد. براي اولين بار رفتيم shaw's که يه سوپرمارکت خيلي بزرگه که براي يکي مثل من که زود هيجان زده ميشه بده چون مثل ديروز يه عالم پول خرج ميکنه. بعد هم با بدبختي اون همه بار رو اورديم تا دانشگاه.
بعدش که من کلاس داشتم. کلاس يه چرندياتي! راجع به چه جوري سمينار بديم بود. ولي اولش يه چيزايي از تاريخچه دانشگاه گفت. حالا اينا رو بعدا تعريف ميکنم. چون ظاهرا laptop ها حاضره و من عجله دارم که برم ببينم چه جورين!
........................................................................................نوشته شده در ساعت 9/26/2003 01:10:00 PM توسط Roya 9/24/2003
٭ اينجا يه کلاس زباني قراره برم به اسم The Professional Comunicator. جلسه اول کلاس رو هفته پيش رفتم که در واقع مقدمه بود. تو اين کلاس قراره راه ارتباط درست و حرفهاي رو ياد بدن. مثلا اين که چه جوري دست بدي، از کلمههاي قلمبه سلمبه براي بالا بردن کلاس خودت استفاده کني، با چه لحني حرف بزني و حتي چه جوري غذت بخوري!!!
ديروز اولين جلسه تمرينش بود. بايد در چند دقيقه خودمون رو معرفي ميکرديم و اونا از ما فيلم ميگرفتن. به من گفت که خيلي ام ام ميکنم و به جاي اينا بايد سکوت بذارم تا به جاي اينکه به نظر بياد که نميدونم چي بگم به نظر بياد که خيلي با تمانينه حرف ميزنم. گفت مثلا من از اين آقاي بوش خيلي بدم مياد و همه حرفاش احمقانهست ولي به خاطر سکوتي که بين حرفاش ميذاره به حرفاش قدرت ميده.
اين هم ظاهرا آلبوم جديد Ebi ه.
يه چيزي که اين جا به نظرم مياد ولي شايد خيلي درست نباشه اينه که خنديدن خيلي مهمه!! ديشب ۴ تا سريال تلويزيون پشت سر هم داشت همشون خنده دار بودن. حتي اوني که اصل داستان رومانتيکه. استادا حتما سر کلاس ۴-۵ تا تيکه ميندازن که همه بخندن.
........................................................................................نوشته شده در ساعت 9/24/2003 12:50:00 PM توسط Roya 9/23/2003
٭ ديروز از صبح اومدم دانشگاه. ساعت ۲:۳۰ کلاس داشتم. من سر دو تا کلاس ميرم. يعني در واقع شنوندهام (auditor) البته اينجا شنونده بودنش هم قاعده و قانون داره و کسي ميتونه اين کار رو بکنه که همسر يا بچه دانشجو يا کارمند باشند. و بايد يه فرمي پر کني و امضاي استاد و امضاي مسوول اين امور رو بگيري. من اينجا دو تا درس گرفتهام. يکي :
Artificial Intelligence
و يکي ديگه هم Introduction to Databases
هر دو تا کلاس خيلي خوبن. اولين خوبيشون اينه که کوتاهن!!! من که خيلي دير رسيدم و فعلا تند و تند بايد بخونم تا برسم به درس. خب اين چيزا که خيلي مشهوره که همه سر کلاس خيلي راحتن. هر وقت بخوان ميخوابن، ميخورن، روزنامه ميخونن و ... ولي اين يکي رو ديگه من انتظار نداشتم، اينکه (با عرض معذرت) بلند بلند فين ميکنن!!
........................................................................................نوشته شده در ساعت 9/23/2003 10:07:00 AM توسط Roya 9/22/2003
٭ نه اين طوري نميشه. اگه من بخوام همه ماجراها رو از اول بنويسم اونم با اين سرعت مساوي صفر هيچ وقت به زمان حال نميرسم. در واقع البته دليل اصلي که ميخواستم از اول ماجرا بنويسم، تعريف اتفاقهاي توي سفارت و توي راه (بازرسيها و ...) بود که خب حالا فعلا بيخيالش ميشم. شايد يه موقعي تعريف کردم. خب امروز ۹امين روزيه که من اينجام. جالبه که به نظرم خيلي کم مياد يعني باورم نميشه که کمتر از ۱۰ روز گذشته باشه.
بديش اينه که من تو موقعيتي اومدم که عليرضا حسابي درس داره و من نميتونم ازش انتظار داشته باشم که منو بگردونه. بنابراين بايد خودم بگردم و چيزهايي رو پيدا کنم که باهاش سرگرم شم. البته هنوز اون چيزا رو پيدا نکردم :(
و اما weekend خود را چگونه گذراندم. شنبه صبح با بچهها قرار گذاشته بوديم که بريم East Rock Park. رفتيم و ديدم که پايينش راه ماشين رو رو بستن و توفيق اجباري شد که پياده بريم بالا. خيلي خيلي جاي قشنگيه. متاسفانه دوربينمون باتري نداره ولي اين عکس قبلا از همين جا گرفته شده.
........................................................................................
به سبک حسين درخشان!:
نوشته شده در ساعت 9/22/2003 07:57:00 AM توسط Roya 9/15/2003
٭ خب بعد از مدت هاي مديد ميخوام بنويسم. البته واقعا شک دارم که حالا حالا چيز هست بنويسم يا نه.
خب از کي شروع کنم؟ از يکشنبه پيش که به مقصد استانبول حرکت کردم. دوستام اومده بودند فرودگاه و باز دوباره اين گريه نکردنم بد بود. عصبي شده بودم و چرت و پرت ميگفتم و خب کلي هم اضطراب داشتم. خوشبختانه البته وزن بارام کمتر از حد مجاز بود. سهشنبه وقت داشتم براي سفارت براي گرفتن ويزا. وقتي که وقت ميگرفتم خانمه گفت که officer باهات مصاحبه ميکنه و تصميم ميگيره که بين ۲ تا ۷ روز ديگه ويزات رو تحويل بدن. و بدبختي من براي جمعه بليط داشتم، يعني سه روز بعد. يک ساعت زودتر رسيدم و وقتي رفتم که چک کنم که وقتم سر جاش هست يا نه، نگهبانه گفت بيا برو تو. رفتم و اتفاقا خيلي زود صدام کردن که مدارکم رو تحويل بدم. و بعد منتظر شدم تا دوباره صدام کنند. اونجا که نشسته بودم يه دختر ترک با روسري و مانتو نسته بود پيشم و شروع کرد به حرف زدن. کلي حرف زديم. شوهرش تو امريکا تجارت ميکرد و خيلي ميرفت و ميومد خودش هم چند تا خواهر و بردارش اونجا بودند و براي اولين بار ميخواست بره اونا رو ببينه و کلي اضطراب داشت که بهش ويزا ميدن يا نه. تو دلم فکر ميکردم اگه جاي ما بود چه کار ميکرد. گفت چرا اومدي اينجا ويزا بگيري گفتم چون تو کشورمون سفارت نداريم. کلي خنديد که چه جالب مردم ايران سفارت امريکا ندارند ولي خيلي خوب انگليسي بلدند. راجع به اسلام هم حرف زديم. ميگفت امريکا در واقع بهترين رفتار يک کشور مسلمون رو داره، هر کسي ميتونه اون جوري باشه که خودش مي خواد نه مثل کشور تو که به زور بايد حجاب داشته باشي نه مثل کشور من که اگه روسري بذارم ديگه نميتونم درس بخونم.
........................................................................................نوشته شده در ساعت 9/15/2003 12:49:00 PM توسط Roya 6/21/2003
٭ يه مدت موضوع نداشتم بنويسم. يه مدت حال نداشتم. بعدش هم اين blogger خراب شده بود. و حالا ديگه مزه همه اون چيزا رفته! شلوغيهاي دانشگاه! (چه قدر هم که دانشگاه ما شلوغ شد) بسيج ريخت تو انجمن و از اين دعواها!
خب ولي همش فعلا خوابيده.
........................................................................................نوشته شده در ساعت 6/21/2003 03:03:00 AM توسط Roya 5/31/2003
٭ بخوام ننويسم، قربانت، بخوام ننويسم: ارادتمند، بخوام ننويسم: مخلصيم. خب آخرش هيچي نميمونه ته email ها بنويسم!
........................................................................................نوشته شده در ساعت 5/31/2003 12:04:00 PM توسط Roya 5/27/2003
٭ بچههاي دانشکده يه سري مسابقه فوتبال برگزار کرده بودن. تيمهاي ۳ نفري با دو نفر ذخيره که ميتونست يه بازيکن از خارج دانشکده هم داشته باشه. حسابي مسابقههاشون طرفدار داشت. البته نتايج آخرش خيلي غير قابل پيش بيني شد. هر تيمي ۲۵۰۰ کذاشته بود و همه پولها رو جمع کرده بودن تا به تيم برنده جايزه بدن. ولي خب چون فقط ۳۰۰۰۰ تومن شده بود و يه مقداري هم خرج امکانات شده بود (دروازه و توپ و ...) خيلي مقدار جايزه کم ميشد. به همين خاطر رفتن پيش رييس دانشکده و اون قبول کرده بود که به برنده جايزه بده. تيم برنده همه ورودي ۸۰ بودند. ولي رييس دانشکده حاضر نشده بود به يکي از اعضاي تيم جايزه بده، چون ترم پيش مشروط شده بود. اينم قوانين دانشکده ما، حتي در مورد فوتبال!
نوشته شده در ساعت 5/27/2003 10:08:00 PM توسط Roya
٭ فيلم سينمايي امشب، «لمس کردن اسبهاي وحشي» بود.
نتيجه اخلاقي: اگه يه اسب وحشي رو لمس کردين و اهلي شد و بعد ميخواستين از اون جا برين و خب ممکن بود اون اسبه ديگه نتونه اون جوري زنده بمونه، ميتونين بهش بيمحلي کنين، در خونه رو ببنديدن راهش ندين.
........................................................................................نوشته شده در ساعت 5/27/2003 11:35:00 AM توسط Roya 5/25/2003
٭ امروز به من گفته بودن که از اين به بعد به جاي دبير قبلي کميته فارغالتحصيلان برم جلسههاي انجمن فارعالتحصيلان دانشگاه. تجربه خوبي بود. احساس بزرگي کردم. فکر کنم جوونترين عضو قبل از من نماينده دانشکده فيزيک بود که دکتر بود و استاد دانشکده فيزيک!
خب اين انجمن هم فعاليتش رو تازه شروع کرده بود و حرفا همش حرفاي بنيادي و سياست گذاري و اينا بود. ولي حرفاي جالبي هم زده شد. مثلا يکي ميگفت که ما تو بررسي که کرديم ديديم فارغالتحصيلاي دانشگاه به سه دسته تقسيم ميشن. يکي قبل از انقلاب، يکي بعد از انقلاب تا سال ۶۷-۶۸، يکي هم از اون موقع تا حالا. و جالب اينه که دسته دوم به شدت از دانشگاه بدشون مياد! اکثرا اين موضوع رو تاييد کردن و يکي ميگفت احتمالا به اين خاطر که اون سالها سالهاي گزينشهاي سخت بوده و دانشجوها ترجيح ميدادن با هم ارتباطي نداشته باشن و خب حالا هم ندارن و دل خوشي هم از دانشگاه ندارن.
نوشته شده در ساعت 5/25/2003 12:43:00 PM توسط Roya
٭ هنوز وقت نکردم تو دفترم بنويسم. بنابراين مجبورم هر دقيقه و ثانيهاش رو تو ذهنم تکرار ميکنم تا يادم نره!
........................................................................................نوشته شده در ساعت 5/25/2003 12:42:00 PM توسط Roya 5/22/2003
٭ تو صفحه خرداد تقويم نوشته :
بانوي تاکستانها
ما تو را در پس تور جنگلها ميديديم
که در طلوع آفتاب
لانه عقاب و کومه شبان را ميآراستي
و بهار نارنجها را تو در نشيب جاده سوزان و سياه روشني ميدادند.
(يانيس ريتسوس)
نوشته شده در ساعت 5/22/2003 01:07:00 PM توسط Roya
٭ بالاخره movable type رو نصب کردم. و حالا دارم با template ش ور ميرم. چون يه قالب از قبل طراحي شده و من فقط بايد توي اون خبر بذارم. هنوز خيلي کندم. .لي خب کامپوتر خريدم و حالا تو خونه هم ميتونم کار کنم. و البته اين جا هم يه مشکلاتي وجود داره. بعد يه عمري کار کردن با کامپيوتري که همه چي داشته، بايد با کامپيوتري که جز windows هيچي روش نيست کار کنم. همه چي رو بايد از اول install کنم.
نوشته شده در ساعت 5/22/2003 01:25:00 AM توسط Roya
٭ من هر کاري بلد بودم کردم. حالا ميشينم و از دور تماشا ميکنم.
........................................................................................نوشته شده در ساعت 5/22/2003 01:23:00 AM توسط Roya 5/20/2003
٭ خواستم نشون بدم خيلي عاقلم. ديدي که نيستم. يه روز ديگه هم تموم شد. همين جور ميگذرند و ...
........................................................................................نوشته شده در ساعت 5/20/2003 07:14:00 AM توسط Roya 5/19/2003
٭ نه اين که قهر کرده باشم. نه اينکه بخوام تو باشي كه اول حرف ميزني. ميخواستم فقط ببينمت. از دور.
........................................................................................نوشته شده در ساعت 5/19/2003 02:36:00 AM توسط Roya 5/17/2003
٭ سرم درد مي کنه. حسابي گير کردم. تو کار به اين سادگي. مي خوام يه صفحه درست کنم که توش خبر باشه. خب به آرشيو و اينا هم احتياج دارم. اولين فکري که به نظرم رسيد و تا جايي که مي دونم چيز خوبي بود movable type بود. ولي من فقط مي تونم با frontpage اون صفحه ها رو edit کنم. و به همين خاطر نتونستم نصبش کنم. حالا نمي دونم چي کار کنم.
........................................................................................نوشته شده در ساعت 5/17/2003 02:59:00 AM توسط Roya 5/16/2003 ........................................................................................ 5/13/2003 ........................................................................................ 5/12/2003
٭ اين yahoo انگار حسابي قاطي کرده. يهو مي بيني يه عالم آدم online شدند با status هاي مسخره. براي يکي از دوستي من که همش مي نويسه view my webcam. براي داداشم هم نوشته Thinking of you!!!!!
نوشته شده در ساعت 5/12/2003 11:43:00 PM توسط Roya
٭ ديروز تو جلسه کميته فارغ التحصيلان خيط نشدم. چون آخرش معلوم نشد کي رفته بوده قبل از من جا رو رزرو کرده بود. کلي هم بحث سر اين کلاساي NLP و اينا شد. من نمي دونم چرا نمي تونم به اين چيزا خوش بين باشم.
نوشته شده در ساعت 5/12/2003 11:41:00 PM توسط Roya
٭ امروز دو تا کار که صد سال عقبشون انداخته بودم رو تصميم گرفتم انجام بدم. يکيش رزرو کردن سالن براي همايش فارغ التحصيلان دانشکده بود. وقتي زنگ زدم گفتن اونجا رزرو شده براي مکانيک. کلي ترسيدم. گفتم واي چي بگم. تو جلسه بگم من تازه امروز رفتم پرسيدم اونم پر بود؟ پرسيدم وقت ديگه چي؟ وقتي نگا کرد گفت نه قبلا تماس گرفتن آمفي تئاتر فيزيک رو رزرو کرديم براتون. از يه لحاظ خيالم راحت شد. ولي به هر حال معلوم شده که من چه قدر معطل کرده بودم. دومي هم بايد مي رفتم وزارت علوم براي حواله بورس يه بنده خدايي که رفته انگليس. از بعد از عيد گفتن بايد منتظر دستورالعمل بانک مرکزي باشي براي سال جديد. امروز بالاخره زنگ زدم. خانمه مي گه نه خانم هنوز نيومده. مي گم کي مياد. مي گه خودت که تو "اين مملکت" هستي!!!!!!!
واقعا بيچاره کسايي که بخوان با بورس "اين مملکت " برن خارج. دو ماه از سال گذشته هنوز دستور العمل نيومده. يعني فعلا بايد با باد هوا زندگي کنن!
نوشته شده در ساعت 5/12/2003 02:51:00 AM توسط Roya
٭ يکي از بچه ها قراره برام هر روز روزنامه بخره. تو راه خونمون روزنامه فروشي نيست. از وقتي اومديم اينجا اصلا نتونستم به طور دائم روزنامه بخرم. يه مدت که مي رفتم سرکار روزنامه مي خريدم. ولي الان دو روزه که همشهري مي خونم.
........................................................................................نوشته شده در ساعت 5/12/2003 02:50:00 AM توسط Roya 5/09/2003
٭ روز دوشنبه رفتم نمايشگاه کتاب. ولي در بي پولي مطلق. از ساعت 8 صبح تا 5 بعدازظهر گشتيم. فقط سه تا کتاب خريدم. دو کتاب شعر با ترجمه اش. يکي از «رابرت فراست» يکي هم از «والت وايتمن».
کتاب «شرق بنفشه» از «شهريار مندني پور» رو هم خريدم.
........................................................................................نوشته شده در ساعت 5/09/2003 11:07:00 PM توسط Roya 5/06/2003
٭ انقدر طاقت ندارم، انقدر بيطاقتم که .... نه طاقت رنگ مشکي، نه طاقت يه mailbox خالي، نه طاقت انتظار
نوشته شده در ساعت 5/06/2003 10:07:00 AM توسط Roya
٭ من اينم!:
........................................................................................
نوشته شده در ساعت 5/06/2003 02:46:00 AM توسط Roya 5/04/2003
٭ فکر کردم خب حالا محل کار جديد و کامپيوتر و سرعت خوب. پس همش مي شينم وب لاگ مي نويسم و مي خونم. واي ولي از بس هيچي بلد نيستم اصلا روم نمي شه برم سر کار ديگه! اينترنت هم شانس من کار نمي کنه!
ولي يکي در راه خدا به من بگه IT يعني چي؟
........................................................................................نوشته شده در ساعت 5/04/2003 03:40:00 AM توسط Roya 4/27/2003
٭ ديروز تو تلويزيون ميگفت که ژني رو کشف کردن که احتمالا ژن خشونته. ممکنه درست باشه؟ اگه باشه اون وقت چه جوري ميشه کسي رو به خاطر چيزي که جزء خصوصيات فيزيکيش بوده و خودش دخالتي درش نداشته مجازات کرد؟
........................................................................................نوشته شده در ساعت 4/27/2003 06:34:00 AM توسط Roya 4/21/2003
٭ ديروز روز سعدي بود.
هرچي ميگردم بازم آخرش به اين شعر ميرسم:
بگذاز تا مقابل روي تو بگذريم
دزديده در شمايل خوب تو بنگريم
شوقست در جدايي و جورست در نظر
هم جور به که طاقت شوقت نياوريم
روي ار به روي ما نکني حکم از آن توست
باز آي که روي در قدمانت بگستريم
ما را سريست با تو که گر خلق روزگار
دشمن شوند و سر برود هم بر آن سريم
گفتي ز خاک بيشترند اهل عشق من
از خاک بيشتر نه که از خاک کمتريم
ما با توايم و با تو نهايم اينت بلعجب
در حلقهايم با تو و چون حلقه بر دريم
نه بوي مهر مي شنويم از تو اي عجب
نه روي آن که مهر دگر کس بپروريم
از دشمنان برند شکايت به دوستان
چون دوست دشمنست شکايت کجا بريم
ما خود نميرويم دوان از قفاي کس
آن ميبرد که ما به کمند وي اندريم
سعدي تو کيستي که درين حلقه کمند
چندان فتادهاند که ما صيد لاغريم
نوشته شده در ساعت 4/21/2003 08:25:00 PM توسط Roya
٭ تازگي کتاب «رنجهاي ورتر جوان» رو خوندم از «گوته»، ترجمه «فريده مهدوي دامغاني». خيلي به نظرم کتاب جالبي بود. به نظرم از سطر سطرش هوش گوته پيدا بود. وقت کنم يه چند تا از جملههاش رو مينويسم.
نوشته شده در ساعت 4/21/2003 11:03:00 AM توسط Roya
٭ روي يه بيلبورد تو بلوار مدرس نوشته «بنياد، امانتدار مستضعفان است»!
........................................................................................نوشته شده در ساعت 4/21/2003 10:59:00 AM توسط Roya 4/19/2003 ........................................................................................ 4/18/2003
٭ داشتم به اين فکر ميکردم که اين ايده پنهان کردن همه چيز تو همه ما ايرانيها به نوعي وجود داره. از مسوول و غير مسوول. يادمه با اين مساله وقتي براي روزنامه کار ميکردم خيلي مواجه شدم. مثلا يه بار ميخواستيم اطلاعات آماري از کسايي که apply کردن بگيريم. وقتي سراغ يکي از کارمنداي آموزش که اين اطلاعات زير دستش بود و کافي بود يه دکمه بزنه تا اطلاعات print بشه، رفتم؛ گفت نه نميتونم اينا رو بهت بدم. وقتي بهش گفتم که من با مدير آموزش صحبت کردم، زنگ زد بهش و بهش گفت که خب ميدونين معلوم نيست اينا ميخوان با اين اطلاعات چيکار کنن. بهتره بهشون نديم. و تازه رضايت داد که فقط ۴ تا عدد به درد نخور رو به من تحويل بده. از اين بگذريم که آيا اون حق داشت اطلاعاتي رو که ميخوايم نده يا نه، ولي اين که اطلاعات رو مخفي کنيم تا کسي نتونه بلايي سرمون بياره چيزيه که به طور ناخودآگاه در وجود همه وجود داره انگار. نه فقط کسايي که مسوول جايي هستند، حتي مردم معمولي. يه دفعه دکتر سروش اينو گفته بود که اين بحث کم حرف زدن که در دين ما تاکيد شده احتمالا ريشهاش در تقيه است که اون زمان لازم بوده ولي هنوز هم بيخود و بي جهت توصيهاش ميکنن. من نميفهمم وقتي ما يه کاري ميکنيم که نميترسيم ازش و ميدونيم درسته، چرا بايد پنهانش کنيم.
........................................................................................نوشته شده در ساعت 4/18/2003 06:31:00 AM توسط Roya 4/17/2003
٭ «کتاب اولين تپشهاي عاشقانه قلب من» رو خريدم. نامههاي فروغ به شوهرش پرويز شاپور. نامههاي قبل از ازدواجشون، بعد از ازدواج و بعد از جدايي حتي.
نامههاي قبل از ازدواج مال وقتي بوده که فروغ يه دختر ۱۶ -۱۷ ساله بوده و همه اون بچگي، سادگي، شور و اشتياق اون سنها رو ميشه تو نامههاش ديد.
«دو سه روز ديگر امتحانات ما شروع ميشود و تو هم ميداني که من تجديدي هستم پس دعا کن که من قبول شوم مطمئنم اگر تو دعا کني حتما قبول خواهم شد ببين هر شب وقتي مي خواهي بخوابي بگو اي خداي بزرگ مرا به فروغ فروغ را به من و باز هم فروغ را به نمره ۲۰ (يا ۱۸ يا ۱۶ و بالخره به هفت هم راضي هستم) در امتحان شيمي برسان»
ولي پرويز شاپور چي ميتونسته نوشته باشه که اينا جوابش باشه:
«به جان تو و به جان کامي تا به حال جز منزل مامان و منزل پوران هيچ جا نرفتهام و حتي يک شب سينما هم نرفتهام و البته نميدانم تو حرفم را باور خواهي کرد يا نه»
«پرويز حالا ديگر نوشتهاي که اگر دعوايمان بشود تو خواهي گفت «من خرج خودم را در ميآورم» اين جمله تو به نظرم خيلي نيشدار آمد که من هيچ وقت نخواستهام اين چيزها را به رخ تو بکشم همان طور که هيچ وقت نگفتم هنرمندم در حالي که هر وقت دعوايمان شد تو به من چنين نسبتهايي دادهاي به هيچ وجه نميخواهم بگويم که نسبت به تو برتري دارم من بعد از اين در مقابل تو جز سکوت کار ديگري نميکنم. تو مي تواني بگويي که من با رفقايت سلام و عليک کردهام. مي تواني همه جا داد بزني که زن من احمق و ساده است »
ولي يه چيزي رو من نميدونم چرا بعد از اين که جدا شدند فروغ اينا رو نوشته:
«به من بنويس چه کار کنم تا تو خوشحال بشوي ... دلم مي خواهد خوب باشم و مال تو باشم هر جا که هستم مال تو باشم تا تو قبول کني که من فطرتا بد نيستم ولي فقط براي مدت کوتاهي دچار اشتباه شده بودم»
«پرويز به خدا با همه ديوانگيهايم دوستت داشتم و دوستت دارم. شايد به حرف من بخندي شايد پيش خودت بگويي چه طور ممکن است زني که مردي را دوست دارد به آن مرد خيانت کند»
........................................................................................نوشته شده در ساعت 4/17/2003 06:23:00 AM توسط Roya 4/16/2003
٭ ديروز يه سمينار بود تو دانشگاه با عنوان «لينوکس و امنيت» و راجع به امنيت در لينوکس و برنامههاي open source و اينکه آيا امن هستند يا نه و از اين چيزا بود. دم در ورودي يه ليست گذاشته بودن که هرکي وارد ميشد اسم و مشخصاتش رو مينوشت. توي ليست يه تعدادي از شوراي نگهبان و صدا و سيما و از اين جور جاها بودن. من نميدونم که اونا کي بودن و اصلا براي چي دعوتشون کرده بودن و اصلا چيزي حاليشون ميشد يا نه. ولي کاش فقط تو اين سمينار اين مفهموم رو که اتفاقا صدبار هم صريحا گفته شد رو مي فهميدن که اين اصلا حرف درستي نيست که ما منبع (source) رو لو نديم تا خطاها و اشکالات پيدا نشه تا امنتر باشيم.
........................................................................................نوشته شده در ساعت 4/16/2003 10:18:00 PM توسط Roya 4/14/2003
٭
........................................................................................نوشته شده در ساعت 4/14/2003 11:53:00 AM توسط Roya 4/11/2003
٭ خب اينم از جنگ! تموم شد. ظاهرا به همين راحتي! ولي حالا بعدي کيه؟
نوشته شده در ساعت 4/11/2003 03:10:00 AM توسط Roya
٭ واقعا بهار شده! سهشنبه که داشتم ميرفتم خونه تو فاصله دانشکده تا کتابخونه مرکزي همه دو تا دو تا نشسته بودن!نميشه واسه ما هم بهار شه؟!!!!!!!!!! p:
........................................................................................نوشته شده در ساعت 4/11/2003 12:40:00 AM توسط Roya 4/05/2003
٭ من انگار نه انگار که بابا درس تموم شد. صبح پاشدم لباش نوهام رو پوشيدم رفتم دانشگاه! البته خب تصفيه حساب هم بايد ميکردم که فقط کارنامهام رو گرفتم فعلا!
کلي روبوسي و سال نو مبارک!
بعضيها وقتي به آدم نگاه ميکنند، به چشمهاي آدم نگاه ميکنن با يک لبخند. يه نگاهي که احساس ميکني انگار فقط اومدن تا تو رو ببينند. همه عيد رو صبر کردند که تو رو ببينند. همه روبوسيها و دلم برات تنگ شده بودها يه طرف اون نگاهها يه طرف.
........................................................................................نوشته شده در ساعت 4/05/2003 07:13:00 AM توسط Roya 4/03/2003
٭ فعلا بايد خونه تکوني خونه رو انجام بدم، بعد ميام مينويسم. تنها چيزي که الان ميتونم بهش فکر کنم، پودر رختشويي و وايتکس و رخشا ست!
........................................................................................نوشته شده در ساعت 4/03/2003 08:42:00 PM توسط Roya 3/28/2003
٭ بعضي وقتا يه چيزي که صد بار هزار باز شنيديش يهو تو اون همون جايي تو همون حالي که بايد، دوباره ميشنويش. بعد فکر مي کني به جاناتان. فکر ميکني به اون راهي که بقيه نرفته بودن. به اون راهي که سر يه چوب زرد جدا ميشد و به هزار تا راه ديگه ميرسيد. فکر ميکني به اون آتيشي که خاموش شده بود، به گروه کري که ديگه نميخوند. فکر مي کني به نقش ناخوانده مقصود. فکر ميکني به دنيايي که بايد رفت روي ميز و ديدش. به صفحههايي که بايد پاره کرد. به دمي که بايد غنيمت شمرد.
........................................................................................نوشته شده در ساعت 3/28/2003 12:22:00 PM توسط Roya 3/23/2003
٭ با يکي از همسايههاي قديممون هنوز رفت و آمد داريم. اين آقاهه باغ پسته داره. ولي انقدر به کارش علاقه داره . انقدر به همه جوانب کارش توجه ميکنه که هميشه من فکر ميکنم اگه همه مردم ايران (از جمله خودم!) به کارشون اين طوري نگاه ميکردن ايران به کجا ميرسيد. کلي ميره دانشگاه از استادا، از کتابها، از مقالهها استفاده ميکنه. کلي دنبال آخرين تکنولوژیهاي مربوط به کارش ميکرده مثلا الان خودش رفته و وسايل پاک کردن و بستهبندي اورده. حتي راجع به جنبه اقتصاديش هم خيلي فکر ميکنه. کلي اين و اون رو ميبره باغش، براي پسته تبليغ ميکنه. ميگفت تو ايران فرهنگ پسته خوردن نيست در حالي که خيلي مقويه. چقدر آهن داره. چقدر کلسيم و فسفر دارهو تازه روغنش هم مثلا نسبت به گردو کمتره. ميگفت بايد فرهنگ سازي بشه که مردم صبحونه ميتونن به جاي گردو پسته بخورن. خيلي برام جالب بود. اين جور آدمها کلي انگيزه ايجاد ميکنن.
........................................................................................نوشته شده در ساعت 3/23/2003 11:58:00 AM توسط Roya 3/21/2003
٭ هودر از احساسي که به طور ناخودآگاه از جنگ تو ما مونده نوشته. منم دقيقا همين حس رو داشتم. ميترسيدم يه جورايي. شايد ما بهتر از هر کس ديگهاي تو دنيا ميفهميم جنگ يعني چي؟ ولي پس چرا يادمون رفته؟ چه جوري ميتونيم بگيم کاش سراغ ما هم بياد؟
نوشته شده در ساعت 3/21/2003 12:29:00 PM توسط Roya
٭ بهار رو فقط بايد ديد و بوئيد. چي رو ميتونم بنويسم. عکس هم که نميشه گذاشت اينجا.
........................................................................................نوشته شده در ساعت 3/21/2003 12:27:00 PM توسط Roya 3/20/2003
٭ دور و بر بيشتر از حرف عيد حرف جنگه. سفره هفت سين چيديم. و مهمترين نشونه عيد اينکه چاغاله بادوم خوردم! مثل وقتي تولدمه احساس يه غمي ميکنم. يکي ميگفت که تو هر تولدي يه مرگه. مرگ سالي که گذشت. ولي واقعا انقدر خودآگاه نيست که بگم به اين خاطره. شايد انتظار دارم يه اتفاق فوقالعاده بيفته. ولي هميشه همه چيز مثل قبله.
........................................................................................نوشته شده در ساعت 3/20/2003 08:54:00 AM توسط Roya 3/17/2003
٭ اين روزها که آخر ساله، طبق عادت هي فکر ميکنم که اين يه سال رو چه کار کردم. چي عوض شده؟ چي خوب بوده و چي بد؟ که بنويسم. ولي امسال هرچي فکر ميکنم، ميبينم هيچي عوض نشده، هيچ چيز خوبي نبوده و حتي چيز بدي هم نبوده.
نوشته شده در ساعت 3/17/2003 12:58:00 PM توسط Roya
٭ امروز رفتم و دو تا کتاب خريدم. «زمين سوخته» از «احمد محمود» و يکي ديگه «مشقتهاي عشق» که از توصيههاي کتابدار بود. اين کتابفروشي محمدي هم مثل بعضي کتابفروشيهاي تهران ليست کتابهاي پرفروشش رو ميزنه. ولي به نظرم ليستش حسابي با ليستهاي تهران فرق ميکنه. ليست کاملش رو الان يادم نمونده ولي کتاب اولش «خاطرات شعبان جعفري» بود. اگه کسي رفت انقلاب ليست کتابها رو ديد بهم بگه ممنون ميشم. هم واسه کتاب خريدن خوبه هم واسه مقايسه کردن با اينجا.
........................................................................................نوشته شده در ساعت 3/17/2003 12:57:00 PM توسط Roya 3/15/2003
٭ ديروز عاشورا بود. بچه که بودم بابام ما رو بر ميداشت و ميرفتيم دستههاي عزاداري رو نگاه ميکرديم. يه عالم هم شربت آبليمو ميخورديم. امسال با يکي از دوستاي مامانم رفتيم. يکي از دوستامون هم دعوت کرده بود خونهشون عصر عاشورا. نسبتا مراسم جالبي بود. همه چيز يه جور متفاوت بود. اول قران خوندند بعد کلي شعر خوندند يه سري شعرهايي که خودشون گفته بودند و شعر «سرها بريده بيني بي جرم و بي جنايت» از حافظ. حتي حديث کسا رو هم که خوندند ترجمهاش رو يه نفر به شعر کرده بود که خوند. بعد هم يه ربع به اذون مغرب همه با هم زيارت عاشورا رو خوندند. بعد از نماز هم آش دادند. يه آشي که فکر کنم مخصوص شيراز باشه؛ آش کارده و بعد هم دوغ! جالب بود. همه چيز يه جور متفاوت.
........................................................................................نوشته شده در ساعت 3/15/2003 11:33:00 AM توسط Roya 3/14/2003
٭ من زياد از شعرهاي نيما خوشم نميياد. يعني در واقع خيليهاش رو نميفهمم چي ميگه!! ولي يه نوار دارم از شعرهاي نيما که محمد نوري خونده. يکي از شعرهاش هست که خيلي محشره:
هنگام که گريه ميدهد ساز
اين دود سرشت ابر بر پشت
هنگام که نيل چشم دريا
از خشم به روي ميزند مشت
زان دير سفر که رفته از من
غمزه زن و عشوه ساز داده
دارم به بهانههاي مانوس
تصويري از او به بر گشاده
ليکن چه گريستن، چه طوفان
خاموش شبي است هر چه تنهاست
مردي در را ميزند ني
و آواش فسرده بر ميايد
تنهاي دگر منم که چشمم
طوفان سرشک ميگشايد
........................................................................................نوشته شده در ساعت 3/14/2003 11:32:00 PM توسط Roya 3/13/2003
٭ ديشب با يکي از دوستام بحث اين بود که رده بندي کردن، قانون در اوردن يا تعريف کردن چيزاي دو رو برمون کار درستيه يا نه. مثلا اينکه تعريف کنيم «دوست کيه؟ » يا « خوشتيپ بودن به چي بستگي داره؟!» «ايمان چيه؟» و .... من گفتم که بي فايده است چون به هيچ دردي نميخوره انقدر استثناها زياده تو اين دنيا که اصلا اين تعريفها و قانونهاي ما به هيچ دردي نميخورن. اون مي گفت که نبايد انتظار پيشبيني ازشون داشته باشيم ردهبندي مفاهيم کمک ميکنه بهتر بشناسيشون. اون موقع موافق نبودم ولي وقتي داشتم ميخوابيدم يادم به اين افتاد که آره تعريف کردن به درد ميخوره. خودم ديدهام بارها فايدهاش رو به همون اندازه البته که ضررش رو. وقتي يه مفهومي رو براي خودمون تعريف کنيم خيلي کمک ميکنه که خودمون رو گول نزنيم. چه جوري شرح بدم اينو بدون اينکه مصداقاش رو بگم؟ خيلي سخته. اصلا شايد از يه طرف همون فايدهاي رو داره که يه بار گفتم دفترچه خاطرات داره. اين که تعريفي که چند وقت قبل از يه مفهوم کردي خيلي راحتتر يادت مياره احساسي رو که اون موقع داشتي و باعث ميشه کمتر توجيه کني. و از يه طرف ديگه هم وقتي داري اشتراک همه چيزهايي که يه احساس مشترک بهشون داشتي رو در مياري بعضي وقتا متوجه بيارزش بودن دليل اون احساسها ميشي.
........................................................................................نوشته شده در ساعت 3/13/2003 12:55:00 PM توسط Roya 3/12/2003
٭ نه انگار مشکل اساسيتر از اين حرفاست. اصلا هيچ تغييري تو template رو قبول نميکنه. دو تا لينک شريفيهاي ديگه هم اضافه کردم ولي نميان. کسي بلد نيست بگه چرا؟
نوشته شده در ساعت 3/12/2003 01:29:00 AM توسط Roya
٭ آرشيوم درست کار نميکرد. منم نشستم از سر بيکاري دستي درستش کردم. اميدوارم فعلا اين کار کنه تا يه جور آبرومندانه درستش کنم.
........................................................................................نوشته شده در ساعت 3/12/2003 01:20:00 AM توسط Roya 3/10/2003
٭ رفتم استخر. چهقدر آب خوبه. چه قدر خسته شدن خوبه. چه قدر خوابيدن با خستگي خوبه!
........................................................................................نوشته شده در ساعت 3/10/2003 11:59:00 AM توسط Roya 3/06/2003
٭ هنوز ادامه شبهاي ادبيات مونده
شب ششم : شب کمال
موضوع : گلستان سعدي
موسيقي : کيوان ساکت و ژاله صادقيان
سخنران : کاوس حسن لي
ژاله صادقيان گوينده راديو و تلويزيون بوده و هست. صداش خيلي قشتگ بود. کيوان ساکت سه تار ميزد و اون هم از غزليات سعدي شعر ميخوند. اين قسمت لول بود بعد از سخنراني هم باز برنامه اجرا کردند و اين دفعه از گلستان خوند.
يکي از غزلهايي که خوند اين بود :
جزاي آنکه نگفتيم شکر روز وصال
شب فراق نختيم لاجرم ز خيال
بدار يک نفس اي ساربان زمام جمال
که ديده سير نميگردد از نظر به جمال
جماعتي که نظر را حرام ميگويند
نظر حرام بکردند و خون خلق حلال
غزال اگر به کمند اوفتد عجب نبود
عجب فتادن مرد است در کمند غزال
....
دکتر حسن لي که در واقع مسوول بخش علمي اين برنامه هم بود خيلي خوب سخنراني کرد به نظرم معلم خيلي خيلي خوبي باشه. حسابي تقسيم بندي شده و مرتب و در عين حال هم جذاب حرف ميزد.
تئاترش هم خيلي بهتر بود از قبليها. يکي از کسايي که توش بازي ميکرد ظاهرا از پيشکسوتهاي تئاتر شيراز بود.
................................................
شب هفتم : شب عبرت
موضوع : عبيد زاکاني
موسيقي : کيوان ساکت و بهنام ابوالقاسم
سخنران :سيما وزيرنيا
اين شب ديگه شب آخر بود. اول از همه دکتر همافر که دبير جشنواره بود حرف زد و گفت که يه طرحي در شيراز هفته اول ربيع الاول اجرا ميشه که يه گروهي ميرن در خونههاي مردم و به کساني که تو خونه کليات سعدي داشته باشند جايزه ميدند!
بعد هم گفت که سخنران جلسه صبح ساعت ۷:۳۰ پرواز داشته از تهران که کنسل شده پروازش و خلاصه تا ساعت ۷:۳۰ شب مثل اينکه بليط گيرش اومده و اميدوار بود که برسه به جلسه. ولي خب چون احتمالا به موقع نميرسيد وقت بيشتري به کيوان ساکت دادند.
اولش کيوان ساکت راجع به طنز حرف زد. اين که در طنز هميشه به کسي يا چيزي ضرر ميرسه مثلا يکي ميخوره زمين و ديگران ميخندند يا به منطق ضرر ميخوره. گفت که در موسيقي هم طنز داريم و يکي از نمونههاش اينه که جايي که همه انظار شنيدن چيزي رو دارن چيز ديگهاي رو بشنون. و خودش يه نمونه اجرا کرد. يه قطعه مشهور موتزارت رو زد و يهو با همون ريتم تبديل شد به يه آهنگ باباکرمي! بعدش هم آهنگهاي مختلف از کشوراهاي مخالف رو با تار و پيانو اجرا کردن که مخصوصا اون آهنگ رقص زنبور(؟) همون که اول هاچ ميذاشت رو مردم خيلي خوششون اومد و دوبار اجرا کرد.
بعد دکتر حسن لي چون هنوز خانم وزيرنيا نيومده بود خودش سخنراني کرد و با اين بيت شروع کرد که
گاهي بساط عيش خودش جور ميشود
گاهي به هر مقدمه ناجور ميشود
بتقريبا آخرهاي حرفش يود که خانم وزير نيا هم رسيد و اون هم باز راجع به عبيد حرف زد.
باز هم ما براي تئاتر نمونديم چون ديگه خيلي دير شده بود.
........................................................................................نوشته شده در ساعت 3/06/2003 02:46:00 AM توسط Roya 3/03/2003
٭ اول از همه دلم ميخواد راجع به انتخابات شوراها بنويسم.
جملههاي بهنود فکر کنم خيلي رساتر از حرفاي من باشه.
---- ماجرای شورای شهر تهران را که حاصل اولين تجربه و خطائی بود که در اولين سال های جنبش مردم و اصلاح طلبان صورت دادند، بهانه قرار داده اند تا بگويند که اصلا کار شورائی و دخالت مردم در سرنوشت خود کاری عبث است. بدان می ماند که مردم فرانسه که اين همه خون دادند و انقلابی به آن عظمت کردند تا به دموکراسی برسند چون از کار دولت فعلی فرانسه ناراضی هستند اصلا در انتخابات شرکت نکنند و سرنوشت خود و جمهوری مردمی و مبتنی بر رای مردم را کنار بگذارند. در حالی که استدلال صحيح همان است که مردم حاضر در جوامع مردم سالار انجام می دهند و وقتی به ماجرائی مانند شورای شهر تهران برخوردند با شدت بيشتری به پای صندوق های رای می روند و اين بار گروهی ديگر را انتخاب می کنند. به دليل بد بودن غذا که کسی از غذا خوردن منصرف نمی شود بلکه رستوران را عوض می کند و غذائی ديگر می طلبد.
---- از همين دور ديدمتان که شانه بالا انداخته ايد وقتی که خوانديد نوشته بودم بايد در انتخابات شرکت کرد و از زبان شما بود که آرش گفت به کدام اميد، ديگر اطمينان به کسی نداريم. شانه بالا انداختنتان بی هزينه نيست. آيا آماده پرداخت هزينه آن شده ايد. تحمل گرفتار شدن به سرنوشت ما را داريد. ما، نسل خاکستری ما هم زود قهر کرد و از اميد بريد و به انتظار نشست تا روزی که جز رفتن به خيابان و سپردن سرنوشت خود به دست لمپن ها چاره ای نيافت و از همين رو نسلی که نسل قهرمانان بود، نسل اميدواران بود و نسل خون و آتش، در خاکستر خود نشست و چنين بريده بال شد که حالا قهرمانان بزرگش در شهرهای کوچک اروپا به سرنوشتی گرفتار آمده اند که بچه هايشان نمی دانند که تهران کجاست چه رسد به سياهکل و آمل.
ما خيلي مردم بيطاقتي هستيم. اصلا نه، طاقت براي چي؟ در واقع اصلا به اين فکر نميکنيم که چي ميخواهيم که بفهميم بهش رسيديم يا نه. فقط زود جا خالي ميديم. باباي من هميشه تعريف ميکنه چيزي رو که به چشم خودش ديده که بوشهر زمان مصدق، امروز يه پارچه گذاشته بودند تو ميدون مرکزي شهر و مردم دستشون رو ميبريدن و با خون روي پارچه رو امضا ميکردند : يا مرگ يا مصدق. و فردا همه تو همون ميدون داد ميزدند جاويدشاه. (امروز و فرداش معنايي نبود، واقعا، امروز و فردا)
........................................................................................نوشته شده در ساعت 3/03/2003 10:32:00 PM توسط Roya 3/02/2003
٭ شب چهارم : شب عرفان
موضوع : اسراالتوحيد
موسيقي : گروه موسيقي عرفاني حهيران
سخنران : يوسف نيري
ما به موسيقياش نرسيديم.
دکتر نيري استاد دانشگاه شيرازه. و در ضمن در مناسبتها تو خانقاه احمدي هم حرف ميزنه و خيلي مريد داره و طرفدارشن. تو اين سخنرانيش با تعريف عرفان و عشق از قول آدمهاي مختلف شروع کرد. گفت بهترين تعريف عشق اينه که ميل جميل است به درک جمال خود. بعد از ابوسعيد تعريف کرد. و بعد گفت خب حالا شايد عدهاي بپرسن که بعد از ۱۰۰۰ سال از زمان ابوسعيد و در زماني که تک تک جزئيات زندگي ما با اون زمان فرق کرده دونستن راجع به عرفان و ابوسعيد چه فايدهاي داره. گفت که در واقع زمان ابوسعيد بسيار به زمان ما شباهت داشته از اين نظر که اون موقع بسيار زياد آشفتگي فکري و فرهنگي وجود داشته. انقدر آدمهاي زيادي در مورد برتري مذهب خودشون کتاب نوشته بودند که مردم سر درگم شده بودند و از طرفي هم وجود مغولها و عربها باعث تغيير فرهنگ مردم شده بوده. ولي تو اين سردرگمي کسي مثل ابوسعيد موسيقي و هنر رو به عنوان ذات دين به مردم معرفي ميکنه. و ميگه بايد ظواهر رو کنار گذاشت و به اصل دين توجه کرد. گفت خب اين حرفاييه که در دوره ما هم دکتر شريعتي و ديگران مطرح کردند (اسم دکتر سروش رو نيورد ولي گفت همون قبض و بسط تئوريک شريعت)
تئاترش رو هم ديديم خوب نيست پاشديم!
.....................................................
شب پنجم : شب خيال
موضوع : سمک عيار
موسيقي : علي اکبر شکارچي و آثاره شکارچي
سخنران : معصومه معدن کن
موسيقي اين شب کمانچه بود و تنبک. اين آقاي شکارچي خودش اهل لرستان بود و آهنگهايي هم که اجرا کرد اکثرا مال اون منطقه بود. نميدونم شايد به خاطر اين که من خيلي از کمتنچه خوشم نميياد حوصلهام سر رفته بود ولي احساس ميکردم خيليهاي ديگه هم حوصلهشون سر رفته بود ولي يه آهنگ از آهنگهاي عروسي اجرا کرد که باهاش هم خوند و اون خيلي خوب بود و کلي مردم هم تشويقش کردن.
من خودم اصلا راجع به سمک نميدونستم. اين قصه قديميترين رمان فارسيه. الان به صورت يه کتاب ۵ جلدي (هر جلد حدود ۷۰۰-۸۰۰ صفحه) بازنويسي شده که هنوز هم ناقصه و آخر قصه معلوم نيست. فصه با زندگي مرزبان شاه که پادشاه عادلي در حلب بوده شروع ميشه. اول فرزند نداشته ولي بعد از ماجراهايي صاحب فرزندي به نام خورسيدشاه ميشه. اين خورشيد شاه عاشق مهپاره دختر فغفور چين ميشه و با لشکري راهي چين ميشه تا اون دختر رو از چنگ شروان جادو درآره و اون جا با سمک آشنا ميه و در واقه داستان تازه اينجا شروع ميشه!
تئاترش رو نشستيم. خيلي مسخره بازي کرده بودن ولي خب من چون اصلا نشنيده بودم از سمک به خاطر قصهاش نشستيم.
.................................................
........................................................................................نوشته شده در ساعت 3/02/2003 11:12:00 PM توسط Roya 3/01/2003
٭ خدايا يه دفعه هم که اين همه نوشتم همهاش پاک شد :((((
حالا از اول همه رو مينويسم. از رو نميرم!!!
سه ساله که تو شيراز يه برنامهاي اجرا ميشه به اسم «شبهاي ادبيات ايران»
هر شب مختص يه شاعر يا نويسنده يا کتابه و راجع به اون موسيقي و تئاتر و سخنراني هست. هر شب هم يه اسم داره.
شب اول : شب حقيقت
موضوع : تاريخ بيهقي
موسيقي : حميدرضا نوربخش و بهزاد بابايي
سخنران : محمدجعفر ياحقي
شب اول رو نرفتيم چون کارت نداشتيم.
...........................................................
شب دوم : شب تربيت
موضوع : قابوس نامه
موسيقي : مسعود شعاري و پرهام اخواص
سخنران : ميرجلالالدين کزازي
موسيقي سه تار و تنبک بود که خوب بود.
قسمت جالب سخنراني دکتر کزازي طرز حرف زدنش بود. مثل کتابهاي ادبي! حرف ميزد ولي با اينکه تو ۸۰ ٪ حرفاش از کلمههايي استفاده ميکرد که ما به طور معمول استفاده نميکنيم، ولي خيلي راحت ميفهميدي چي ميگه. راجع به نگارش و تاريخ قابوس نامه حرف زد و اون رو مقايسه کرد با کتاب فرانسوي تلماک که اون هم نصايح پادشاهيه که به پسرش آداب زندگي و پادشاهي رو ياد ميده.
تئاترش هم اندقر بيمزه بود که وسطش پا شديم.
...........................................................
شب سوم : شب نماد
موضوع : کليله و دمنه
موسيقي : مسعود شعاري و پرهام اخواص و درشن گوت سينگ آنند
سخنران : رضا انزابي نژاد
به خاطر اين که کليله و دمنه در اصل از هند اومده بود کار جالبي که کرده بودند اين بود که موسيقي رو ترکيب موسيقي ايراني و هندي انتخاب کرده بودند. درشن گوت سينگ آنند هم يه هندي بود که طبلا ميزد. اين هم خوب بود فقط بعضي جاهاش معلوم بود که همون جا دارن يه چيزي از خودشون در ميارن!
دکتر انزابي نژاد ترک بود و اولش گفت که چون خيلي سخته که هم فکر کنه هم به فارسي ترجمه کنه از رو يادداشتهاش نگاه ميکنه، گرچه بيشتر از بقيه از يادداشتهاش استفاده نکرد. خيلي هم آدم شوخي بود و کلي سر به سر همه گذاشت از مجري برنامه تا همشهريهاي خودش. از تاريخ کليله و دمنه گفت که مشهور بوده که در هند درختي هست روي کوهي که اگه برگ اون رو به مرده بزني زنده ميشه. برزويه، طبيب دربار انوشيروان، به دنبال پيدا کردن اين درخت به هند ميره ولي اون رو پيدا نميکنه تا اينکه کسي بهش ميگه که اين درخت مثال دانش ، مرده مثال جاهل و زنده مثال عالمه. اون جا برزويه با کليله و دمنه آشنا ميشه و اون رو به ايران مياره. انوشيروان بهش براي پاداش نصف داراييش رو پيشنهاد ميکنه ولي برزويه به جاي اون ميخواد که فصل اول کتاب به نام اون باشه و اين جئري خوش رو جاويد ميکنه.
تئاتر هم که کشته بود خلاقيت!
در تمام طول تئاتر، يه عده روي يه پارچهاي که روي سن بود با رنگ چرت و پرت از انگليسي و فارسي مينوشتن که معلوم نبود چه ربطي داره و فقط همه رو از بوي رنگ خفه کردن.
...........................................................
خب بقيهاش براي فردا
........................................................................................نوشته شده در ساعت 3/01/2003 12:47:00 AM توسط Roya 2/24/2003
٭ آره من اشتباه کردم. تصورم اين بود که ترجمان مصدره نه فاعل. ولي الان هم تو دهخدا چک کردم و ديدم که اشتباه کردم. مرسي از فائزه.
نوشته شده در ساعت 2/24/2003 12:02:00 PM توسط Roya
٭ وقتهايي که تو خونه بيکارم ميشينم آلبومهاي عکس قديمي رو نگاه ميکنم بابام خيلي به عکاسي علاقه داشته و داره به همين خاطر تقريبا از همه سني که بوديم عکس داريم. يه چيز خيلي جالب اينه که چه قدر شاديهاي کوچيک وجود داشته. کلي عکس داريم که با خانوادههاي مختلفي که دوست بوديم رفتيم درياچه نمک. ناهار ميخورديم و بازي ميکرديم. يا حتي تو حياط خونه. رفتيم زيرانداز انداختيم ناهار رو اورديم با مهمونامون ناهار ميخوريم. تولدها که خيلي ديدنيه. خودمون تايي يه کيک کوچولو بعضي وقتا هم خالهام اينا هستن. کلي با کادوها و کيک فيگور گرفتيم. يه خندههايي از ته دل کرديم الان که آدم نگاه ميکنه کلي شاد ميشه.
........................................................................................نوشته شده در ساعت 2/24/2003 11:51:00 AM توسط Roya 2/22/2003
٭ تهران که بودم روز آخر رفتم «ترجمان دردها» و «خرمگس» رو خريدم. خرمگس رو بچه بودم خونده بودم. گفتم بخرمش که هم داشته باشم هم بخونمش دوباره. «ترجمان دردها» رو تموم کردم. نويسندهاش «جومپا لاهيري» و مترجمش «مژده دقيقي» نمي دونم چرا ترجمهاش کرده «ترجمان» چون اصلش هست Interpreter که در واقع ميشه مترجم. البته توي متن هم يه جا اشتباه ترجمه داشت. طرف يه غذاي هندي درست کرده دارن با زنش ميخورن از زنش ميپرسه «گرمت نيست؟» اونم ميگه «نه خوشمزه است. واقعا خوشمزه است.» واضحه که اينجا دو تا معني hot رو با هم اشتباه کرده و در واقع بوده «تند نيست؟»
قصههاش همش راجع به مردم هند. پشت جلدش خيلي خوب توصيفش کرده: خواننده در عمق داستان، در پس بيگانگي فرهنگي، با غربتي وجودي مواجه ميشود که دغدغه انسان امروز در سراسر جهان است.
........................................................................................نوشته شده در ساعت 2/22/2003 11:04:00 PM توسط Roya 2/20/2003
٭ ديروز کلي نوشتم ولي نميدونم چرا blogger کار نميکرد.
خب من اومدم شيراز. مامانم از مکه اومده و خالههام هم براي اينکه ببيننش از تهران اومدن. کلي هم که مهمون مياد. منم هنوز سوغاتيهام رو نگرفتهام!!!!
کلي دلم خوش بود که ميام اينجا و يه کامپيوتر بدون رقيب و اينترنت مجاني. ولي سرعت اينترنت که کمه. keyboard هم خيلي بده. شايد من بهش عادت ندارم. ولي خب بازم خوبه. وقت زياد بود ولي فعلا چيز قابل تعريفي نيست.
........................................................................................نوشته شده در ساعت 2/20/2003 10:12:00 AM توسط Roya 2/06/2003
٭ تا حالا جشنواره فجر يا تو موقع امتحانا بود يا اگر هم تو تعطيلات بود که ميرفتم خونه. و مهمتر ازهمه از بس صف بود هيچوقت وسوسه نشده بودم برم جشنواره. امسال هم همينطور وگرنه شايد ميرفتم بليط پيشفروش ميخريدم. ولي خب تا حالا يه دو سه تا فيلم ديدم. يکي که K-19:The Widowmaker بود که يه جا ترجمهاش کرده بود :ک-۱۹ تله انفجاري يه جا هم: ک-۱۹ دام مرگ. من که خيلي خوشم اومد ازش. چيزي رو که حداقل تازگيها فيلمهاي ايراني توش خيلي لنگن رو داشت و اونم کشش فيلمه. با اينکه حدود سه ساعت فيلم بود فکر نميکنم کسي يه لحظه هم حوصلهاش سر رفت.
بعد از اونم فيلم نفس عميق رو ديدم. اونم بازم به نظرم فيلم بدي نبود. بعد از اونم اينجا چراغي روشن است که اونم خوب بود. گرچه نميشه گفت که هيچ کدوم خيلي قوي بودند.
........................................................................................نوشته شده در ساعت 2/06/2003 10:14:00 PM توسط Roya 2/02/2003
٭ توي کتاب Headway يک listening هست که با يه معلم زبان مصاحبه ميکنه که رفته بوده چند سال ژاپن درس ميداده. اون ميگه که تحصيلت توي ژاپن خيلي جديه. ۶ روز در هفته ميرن مدرسه و ساعتهاي زياد. بعد ميپرسه ازش که چرا انقدر تحصيلات در ژاپن مهمه. اون ميگه که به خاطر شغل. ميگه که در ژاپن مثل انگليس نيست که هر کسي چندين شغل عوض ميکنه در طول عمرش تا اون چيزي که خوبه رو پيدا کنه. اونجا شغلي که انتخاب ميکني معمولا شغليه که تا آخر عمرت خواهي داشت. بنابراين يه دانش آموز بايد وقتي از مدرسه مياد بيرون تمام تواناييهايي رو که بايد داشته باشه وگرنه از بقيه عقب ميمونه. يکي از دوستام که امريکاست تعريف ميکرد که تو امريکا هر چه قدر هم که کسي جوونيش رو تلف کرده باشه (حالا به اين معني که مثلا درس نخونده باشه يا توانايي به خصوصي کسب نکرده باشه) بازم وقت داره که آدم خيلي موفقي باشه.
تو ايران اما وضعيت يه جورايي مثل ژاپنه از اين نظر که شغلي که انتخاب ميکني ديگه تا آخر عمرته. اما به نظرم اين با خصوصيت ايرانيها سازگار نيست يا شايد هم ...
به هر حال تو بايد تو مدرسه حسابي درس خونده باشي وگرنه تو کنکور حق انتخاب نخواهي داشت و بعد ديگه بعد از دانشگاه حتما بايد يه کار درست حسابي داشته باشي. به غير از حرف مردم و اينا که اگه بذاريمش کنار واقعا هرچي بگذره کلي امکانات رو ازت ميگيرن. فقط يه ليسانس مي توني بگيري. سنت از يه حد که بالتر بره دانشگاه نميتوني بري.ديگه استخدامت نميکنن. و اينا در حاليه که تو دبيرستانها اصلا هيچ تصوري از رشتههاي دانشگاه و کارايي که ميشه کرد به بچهها نميدن و از همه مهمتر توانايي تصمصم گيري رو ياد نميدن. يه نفر تا آخر دبيرستانش راجع به تغذيهاي که بايد ببره با خودش مدرسه هم مامان باباش براش تصميم ميگيرن ولي درست مدرسه که تموم شد بايد براي تا آخر عمرش تصميم بگيره.
........................................................................................نوشته شده در ساعت 2/02/2003 05:15:00 AM توسط Roya 1/30/2003
٭ بازم راجع به تقلب.
اعظم گفته که جرم آيا چيزيه که خلاف قانون باشه؟ يا چيزيه که باعث به هم خوردن عدالت ميشه. اعظم تو خودت واردتري که. من زياد موافق وارد شدن به ته چيزا نيستم. اينجوري ميشه بريم تو بحث آزادي و عدالت و حالا عدالت چيه و آزادي چيه و قانون چيه و اينجوري همه چي به هم ميخوره. (تناقض آزادي و عدالت رو که يادته؟)
اما اين که کاساندرا گفته، البته من زياد تجربه درس دادن نداشتم. يادمه که يکي از بچهها که معلم تمرين بود و از اين موضوع کپ زدن تمرينها حرصش گرفته بود، راههاي مختلف رو امتحان کرد که سخت بگيره و بچهها رو بياره پاي تخته، يه ترم ديگه اين که گفته بود نمرهها رو تقسيم ميکنم اگه با هم نوشته بودين، يه ترم ديگه آسون گرفته بود و گفته بود که هرکي تمرين رو تحويل داد مهم نيست که غلط يا درست نمرهاش رو ميگيره. که شايد ديگه از رو هم ننويسن ولي بازم کار نکرده بود. مطمئنا اين جور مسائل پيچيدهتر از اين حرفاست ولي نظر خود من اينه که اول اين که اگه از اول ترم شاگردا بدونن که چه جوري باهاشون برخورد ميشه خيلي تاثير داره. من تو مدت کوتاهي که درس ميدادم ديدم بعضي وقتا بچهها نميتونن خودشون تشخيص بدن روند حاکم رو. ولي وقتي بهشون ميگي خيلي کار ميکنه. مثلا خب اون جا پول داده بودن اومده بودن يه چيزي ياد بگيرن ولي مثلا وقتي قرار بود يه چيزي رو گوش کنن و يه سوالايي رو جواب بدن، سعي هم نميکردن، از رو دست بغل دستيشون مينوشتن. من يکي دو بار وقتي ميديدم يه همچين چيزي زياده براشون سخنراني ميکردم که بابا اومدين چيز ياد بگيرين، اگه از رو دست بغل دستيتون بنويسين چيزي ياد نميگيرين و تازه خودتون ميدونين که نصف نمره دست معلمه و اون بعد از ۲۰ جلسه خيلي راحت ميفهمه که هر کسي چيکاره است. اين حرفا هميشه خيلي کار ميکرد.
حالا من ميگم اگه اول ترم به بچهها بگيم، همه چيزايي که برامون مهمه. اين که آخرش بايد چه تواناييها رو کسب کنن و معلم سعي خودش رو ميکنه که تا حد ممکن آسون گير باشه. اين که حداقل نصف نمره از تواناييهايي خواهد بود که کافيه بخوان ياد بگيرن تا بتونن به دست بيارن مثلا از تمرينهايي از خود درس يا... . و بعد هم اين که تقلب ممنوعه و باهاش برخورد خيلي سخت ميشه. خب فکر کنم هر آدم عاقلي راه آسون تر رو ترجيح ميده. اگه فقط آسون گيري کنيم و نگيم، به نظر من اکثرا طبق عادت عمل ميکنن و نميتونن نتيجهاي که تو ميخواستي بگيري رو بگيرن و اگه آسون گيري صرف هم باشه و براي تخلف سخت نگيريم هم که خب باز نميشه انتظار داشت آدمها طمع کار نباشن.
هنوز حرف مونده !
........................................................................................نوشته شده در ساعت 1/30/2003 03:06:00 AM توسط Roya 1/29/2003
٭ تو اين چند روز دو تا فيلم ديدم. اوليش «در ستايش عشق» بود.
........................................................................................
اول که ميخواستيم بريم تو اون آقاهه که بليط ها رو چک ميکرد، گفت الان اگه ميخواين برين بليط هاتون رو پس بدين. فيلمش همش ديالوگه و حوصلهتون سر ميره،ذ اکثر کسايي که ميرن تو بعد از ۱۵ دقيقه ميان بيرون!
ما هم گوش نگرديم به حرفش رفتيم تو. ولي من که اصلا نمي فهميدم چي به چي ميشد. آدمها که حرف ميزدن اکثرا نشونشون نميداد و معلوم نبود کي داره حرف ميزده. نميدونم من که چيزي نفهميدم.
اينجا و اينجا ميشه يه چيزايي راجع به فيلم بخونين.
دومي هم «کلاه قرمزي و سروناز»بود. اينم فيلم خوبي نبود!انگار اين ايرج طهماسب اينا ديگه حوصله کار کردن رو فيلماشون رو ندارن. خيلي فيلم حوصله سربري بود. تو فيلم قبلي کلاه قرمزي پر بود از آهنگهاي نسبتا خوب ولي اين يکي همش هي همه چي خوب ميشد دوباره خراب ميشد. البته يه تيکهّاي بامزه داشت مخصوصا آخرش باحال بود.
نوشته شده در ساعت 1/29/2003 10:40:00 AM توسط Roya 1/26/2003
٭ ديروز يکي از دوستام دعوتم کرده بود تئاتر. واي از اين تئاترهاي هنري بود که ... . من که يک ذره هم از قصهاش نفهميدم. حرف از عيسي بود که به صليب کشيده شد بعد آخرش رسيد به امام حسين!!تازه دوستم هم توش بازي ميکرد ولي من اصلا نفهميدم کدوم بود!!!
امروز رفتم شهر کتاب نياوران. Winter's Tale رو خريدم. «دو برج» يعني قسمت دوم «ارباب حلقهها» اومده بود ولي من پول نداشتم و ترجيح دادم «وقتي يتيم بوديم» رو بخرم. چون هرچي تو انقلاب گشته بودم پيداش نکرده بودم. حالا زود بايد برم «دو برج» رو هم بخرم تا تموم نشده.
........................................................................................نوشته شده در ساعت 1/26/2003 08:28:00 AM توسط Roya 1/25/2003
٭
خب ادامه بحث تقلب. به نظر من تقلب کردن مستقل از انگيزهاش جرمه. اين که ميگن نمره رو که از کسي بر نميدارن بذارن رو نمره يکي ديگه، فکر کنم اونايي که خودشون تقلب ميکنن ميدونن که اين جوري نيست. همه ديدن که هميشه وقتي استاد درس فهميده که بچهها تقلب ميکنن بهترين کاري که از دستش براومده اينه که امتحان رو هي سخت تر و سخت تر کرده. و اين که خب درسا سخته يا ما دوست نداريم مخصوصا تو کشور ما که هميشه برقراره. اين درسته که بگيم فلان کارمند، شغلي رو که مناسبشه نداره، پولي که بهش ميدن مناسب زندگيش نيست پس حق داره رشوه بگيره؟ و هيچ کس به نظر من نميتونه بگه که موقعيت شغلي و تحصيلي بعدي آدمها که تو همه جاي دنيا به نمرهشون بستگي داره واقعا ارزشش چهقدره که بخوايم بگيم تقلب با دزدي فرق ميکنه چون نمره با پول فرق ميکنه.
ولي حالا مساله برخورد با جرمه. يه دفعه با يکي از استاداي دانشکده مون حرف ترافيک و رانندگي تو ايران بود، و اين که چهقدر تو خارج از ايران سخت ميگيرن به تخلفهاي رانندگي. ولي مسالهاي که هست اينه که اونجا انقدر مجرم کمه که ميشه باهاش برخورد سخت کرد. در مورد مثلا تقلب هم همين طوره. بايد اول يه جوري به قولا ريشه يابي کرد که چرا انقدر تقلب ميشه تو دانشگاهها. سر امتحانش حالا شايد بعضيها بترسن ولي تمرينها رو فکر کنم ۸۰-۹۰ درصد بچهها کپي ميکنن.
ولي جالبه که فکر کنم تو اين جلسههاي استادا تنها حرفي که زده نشه اين چيزاست. من خيلي وقتا صورت جلسه شوراي دانشکدهمون رو ديدم. همش راجع به رفتن فلاني به خارج يا خونه خريدن فلانيه. وقتي تونستيم تعداد کسايي رو که يک جرمي رو مرتکب ميشن کم کنيم اون موقع است که عاقلانه است براشون جرم سنگين بذاريم.
نوشته شده در ساعت 1/25/2003 10:56:00 PM توسط Roya
٭ بالاخره اين فرم رو گذاشتم اينجا. خودم رو در واقع کشتم تا درست شد!
فکر کنم اينجوري ديگه راحتتر شد.
........................................................................................نوشته شده در ساعت 1/25/2003 10:53:00 PM توسط Roya 1/24/2003
٭ امروز تصميم گرفتم همه نظرهايي که برام گذاشته بودن رو يه بار ديگه نگاه کردم تا راجع به چيزايي که نوشته شده بود و لازم بود که جواب بدم، جوابش رو بنويسم.
يکي در مورد مطلبي بود که راجع به فيلم بماني و مهرجويي نوشته بودم. بهنام تو نظرخواهيم نوشته بود که فيلمهاي مهرجويي چه ايرادي داشتن؟ و سارا و پري جنبه فمينسيتي خوبي داشتن. مجله زنان ايرادي به فيلمهاي مهرجويي نگرفته بود. الان رفتم مصاحبهشون با مهرجويي رو پيدا کردم. مصاحبه تو شماره ۴۰ است. تيتر مصاحبه اينه :«نقشهاي براي ساختن فيلم درباره زنان نداشتم» و گفته
- من در فيلمم دارم درباره يک معضل اساسا «انساني» و «بشري» حرف ميزنم.
-اينها (يعني فيلمهاي اخيرش، بانو، سارا، ليلا، پري) هرکدام داستاني جداگانهاند. نقشه اوليهاي وجود نداشت که اين فيلمها درباره قهرمانان زن باشد و بحرانها مشابه باشد يا نباشد. تصادفا اين طور شد. هيچ برنامهاي نبود. مرتب از من ميپرسند که چرا چهار تا زن و چه نقشهاي در سر ميپروراندهام. خوب به طور اتفاقي چهار قصه پشت سر هم شکل گرفتند که براي هرکدام يه جاي خود هم امکان ساخت وجود داشت و هم موضوع در آن زمان برايم جذاب و مهم بود.
منم منظورم اين بود که ديده حالا خوبه از قصد بره سراغ مساله زنان.
يه مطلب ديگه هم بود راجع به من «عاشق خودشم». اول بگم من که ايرادي به خود نفس عاشق بودن نگرفتم. من نميفهمم چرا بايد ما يه چيز رو حتما خيلي مقدس کنيم تا خوب باشه. حالا بر فرض که يکي عاشق قيافه يکي شده باشه. اين به نظر من به خودي خود ايراد نداره. من ميگم ما معمولا خودمون رو گول ميزنيم. به همين خاطره که وقايع اثري بزرگتر از اون چيزي که بايد رومون دارن. من گفتم با diabol موافقم به اين معنييه که به نظر من هم کسي که اين حرف رو ميزنه معمولا داره دروغ ميگه به خودش و به ديگران. من نميدونم خود diabol چرا اين حرف رو زده. ولي من ميگم حداقل ما به خودمون نبايد دروغ بگيم. اگه بدونيم صرفا به يکي عادت کردهايم و عشقمون بهش عادته. اين که ذاتا چيز بدي نيست. عادت اصلا چيز بدي نيست که بسيار مقدس هم هست. ولي اين که قضيه رو براي خودمون روشن کنيم يه موقعي بهمون کمک ميکنه که مي فهميم به هر دليلي ديگه نميشه ادامه داد مثل اون مثالهايي که گفتم يا مثالهايي که خودمون حتما تجربه کردهايم، اون موقع ميدونيم که دردش مثل درد ترک کردن هر اعتياد، ترک کردن هر درديه.
Pino يه متني از فيه مافيه فرستاده
« فرمود که هر که محبوب است خوب است؛ و لا ينعکس. لازم نيست که هر که خوب باشد محبوب باشد. خوبي جزو محبوبي است و محبوبي اصل است. چون محبوبي باشد، البته خوبي باشد. جزو چيزي از کلش جدا نباشد و ملازم کل باشد.
در زمان مجنون خوبان بودند از ليلي خوب تر، اما محبوب مجنون نبودند. مجنون را مي گفتند که از ليلي خوب ترانند، بر تو بياريم. او مي گفت که آخر من ليلي را به صورت دوست نميدارم، و ليلي صورت نيست. ليلي به دست من همچون جاميست. من از آن جام، شراب مينوشم. پس من عاشق شرابم که ازو مينوشم، و شما را نظر بر قدح است، از شراب آگاه نيستسد. اگر مرا قدح زرين بود مرصع به جوهر و در او سرکه باشد يا غير شراب چيزي ديگر، مرا آن به چه کار آيد؟ کدوي(؟) کهنه شکسته که درو شراب باشد، به نزد من به از آن قدح و از صد چنان قدح. اين را عشقي و شوقي بايد تا شراب را از قدح بشناسد.»
متن قشنگيه. چيزي که من ميفهمم اينه که اوناي ديگه منظورشون بيشتر قيافه ليلا بوده. بهرحال اميدوارم جوابتو تو جملههاي بالا داده باشم.
........................................................................................نوشته شده در ساعت 1/24/2003 09:40:00 AM توسط Roya 1/23/2003
٭ ديروز گفته بودم که قرار بود همايش فارغالتحصيلان دانشکده باشه. ساعت حدود ۴:۳۰ شروع شد. اول رييس دانشکده حرف زد، بعد اولين رييس دانشکده، دکتر انواري حرف زد. از اون پيرمردهاي باکلاس شيک و پيک و مرتب. بعد هم دکتر منتصري حرف زد. اون در واقع اولين استاد رياضي دانشگاه بوده. در واقع اون و دکتر مجتهدي با هم دانشگاه شريف رو تاسيس کرده بودند. بعد هم نماينده کميته فارغالتحصيلان اومد يه شرحي از کارايي که کردن و کارايي که مي خوان بکنن داد. بعد هم برنامه موسيقي بود که چند قطعه گيتار بود. بعد از اون هم مراسم تقدير از دکتر مهري به عنوان استاد باسابقه دانشکده و هم به به خاطر اينکه چهره ماندگار شده بود. بعدش هم يکي از دانشجوها در مورد کارهايي که در دانشکده ميشه صحبت کرد. و بعد از اون هم يه فيلم کوتاه از مراسمهاي مختلف دانشکده و بعد هم که پذيرايي بود. البته قابل ذکره که من از نصف اين مراسم نبودم!
چون طبق معمول هميشه همه کارام رو هم افتاده بود و ساعت ۷ بايد ميرسيدم تالار وحدت.
تئاتر «افسانه زمستان» بود که يه گروه انگليسي اجرا ميکردن. طراحي صحنهاش که خب خيلي باحال بود. اجراشون هم به نظر خوب بود!!!چون با اينکه من زياد از جملههايي که ميگفتن رو نميفهميدم، هم ماجرا دستگيرم شد، هم احساسها رو منتقل ميکردن .
تازه ساعت ۱۱ که رسيدم خونه و شام خوردم، فکر کنم ساعت ۱۲-۱ بود که رفتم بخوابم يادم افتاد با بچهها قرار گذاشتيم بريم کوه. فقط خوبيش اين بود که ۸ قرارمون بود. خلاصه امروز هم رفتيم کوه. آخر ورزشکاري رفتيم کوه! با تله کابين رفتيم و با تله کابين هم برگشتيم!!! البته اونجا رفتيم تو برفها و حسابي سرخورديم و برف تو سرو کله هم زديم.
تا حالا انقدر برف نديده بودم يه دست سفيد. دست نخورده صاف صاف. از اون بالا هم که نگاه ميکردي وسط دره ابرها محشر بود. دلت ميخواست ميپريدي وسطشون غلت ميزدي.
........................................................................................نوشته شده در ساعت 1/23/2003 10:15:00 AM توسط Roya 1/21/2003
٭
........................................................................................
يعني اين جاناتانه؟
شايد پشيمون شده از پرواز کردن، از بلند پرواز کردن. روزهايي که
«شروع میکنه به پرواز و میره یه جای خلوت که همیشه تمرین میکرده، اوج میگیره، میره بالا، بالا و بالاتر و به هیچ چیز فکر نمیکنه.شروع میکنه به شیرجه زدن.بالهاشو جمع میکنه. سرعت میگیره. شتاب میگیره و اصلا به هیچ چیزی فکر نمیکنه. اصلا فکر نمیکنه که اگه نتونه خودشو در موقع لازم جمع بکنه و با این سرعت به آب بخوره، هیچی ازش نمیمونه.» آره احتمالا خسته شده.
نوشته شده در ساعت 1/21/2003 07:25:00 AM توسط Roya 1/20/2003
٭ تقلب کار بديه يا نه؟
من که فکر ميکنم بده. اما خيليها براش يه عالم توجيه دارن. خلاصه اينکه تو دانشکده ما اکثرا تمريناشون رو از روي هم مينويسن و تو امتحان هم تقلب ميکنن.
بعضيها ميگن تقلب کردن دزديدن حق ديگران نيست چون به کسي ضرري نميرسه. حالا يکي دو سه نمره بالاتر بگيره ضرري به کسي نميرسه و نمره از کسي برنميدارن به کس ديگه بدن. بعضيهاي ديگه ميگن قبول کار بديه ولي تو اين سيستم ايران که رشتهاي که دلت ميخواد رو قبول نميشي يا اگر هم قبول شدي نصف درسا نه به درد دنيا ميخورن نه به درد آخرت، تو فقط بايد اونا رو بگذروني وگرنه هم انرژي خودت رو گرفتي هم انرژي استاد رو هم پول دانشگاه رو رو هم پول مامان بابات رو!
........................................................................................نوشته شده در ساعت 1/20/2003 07:29:00 AM توسط Roya 1/19/2003
٭ امروز مثلا روز هواي پاک بود. چه قدر هم که هوا پاک بود. شانس منم تو اين هواي سرد مجبور شدم صد بار برم و بيام.
ديروز انگار يه جا آتيش گرفته بود. دو تا ماشين آتش نشاني از تو ايستگاهشون داشتن ميومدن بيرون که برن. نگاشون ميکردي يادت به اون ماشين آتش نشانيها که تو يه کارتوني (اسمش يادم نميياد :( ) نشون ميداد که به جاي آژير زنگ داشت بهش آتش نشانها آويزون ميشدن و دنگ دنگ زنگه رو با دست ميزدن ميفتاد. انگار ماشينه مال عهد بوق بود. سرعتش که ۱۰ کيلومتر در ساعت بود. و يک دودي ميکرد که انگار لوکوموتيو زغاليه!
........................................................................................نوشته شده در ساعت 1/19/2003 06:52:00 AM توسط Roya 1/17/2003
٭ ديگر نه در کوچه ميمانم و نه به خانه بر ميگردم،
پاک خستهام از حرف گريه، از خواب آدمي،
ديگر هيچ علاقهاي به التفات آينه ندارم
حتي به فهم سکوت، به صحبت سنگ،
به بود، به نبود، به هرچه همين حدود،
فقط ميخواهم کمي بخوابم.
سيد علي صالحي
........................................................................................نوشته شده در ساعت 1/17/2003 02:14:00 AM توسط Roya 1/16/2003 ........................................................................................ 1/13/2003
٭ امروز صبح داشتم برنامه «خانهاي براي همه» رو نگاه ميکردم. کلا از اين جور برنامهها خوشم ميآد. اين دفعه شهردار منطقه دو رو اورده بود. بيشتر مردم زنگ ميزدن و خب اون مينوشت و ميگفت پيگيري ميکنم. يکي از حرفاي جالبي که يه خانومه که زنگ زد گفت راجع به اسم شهرک غرب بود که خود شهرداره هم هي ميگفت شهرک غرب ولي اسمش در واقع شهرک قدسه. و حالا مساله بدتر اينه که ظاهرا يه شهرک قدس ديگه هم وجود داره و چون اون بيشتر به اين معروفه نامهها مثلا کلي اشتباهي ميرن اون طرف. حالا باز تهران مردم راحتتر به اسماي جديد عادت ميکنن ولي مثلا شيراز اصلا کاري به اسماي جديد ندارن. فکر نکنم هيچ جاي دنيا هم چين چيزي انقدر عادي باشه.
........................................................................................نوشته شده در ساعت 1/13/2003 10:04:00 AM توسط Roya 1/12/2003
٭ ليست شريفيهام رو update کردم ديگه علامت under construction رو هم برداشتم. (گرچه ظاهرا خيلي معلوم نبود که مربوط به ليست ميشه!) چون ليستي که خودم داشتم رو همه رو وارد کردم. خودم مي دونم که هنوز خيليهاي ديگه هستن. واقعا ممنون ميشم اگه کسي هست که شريفيه بهم mail بزنه وبگه تا اسمش رو وارد کنم.
ولي خب ميخوام يه تبليغ ويژه هم بکنم براي دوستام که تازه وبلاگ دار شدن.
نيلبک، هرجور راحتي و شبهاي پرستاره. به شرطي که مثل من تنبل نباشن و زود زود بنويسن.
نوشته شده در ساعت 1/12/2003 12:13:00 AM توسط Roya
٭ چهار شنبه رفتم خانه سينما، فيلم Windtalkers رو ديدم.
........................................................................................
راجع به جنگ جهاني -فکر کنم- دوم بود که آمريکاييها سيستم رمزشون لو رفته بود. به همين خاطر يه سيستم کدگزاري ديگه ابداع کرده بودن. از زبون سرخپوستها استفاده کرده بودن. هر چيزي که يه کدي داشت مثلا فرضا هواپيما ميشد مگس. حالا از خود اين کلمه استفاده نميکردن از معادل مگس تو زبون سرخپوستا استفاده ميکردن. بعد براي اينکه اين کدگزاري خيلي براشون ارزش داشت. براي هر کدوم از بيسيم چيها که سرخپوست بودن يه محافظ سفيد گذاشته بودن و به اونا ماموريت داده بودن که از اينا محافظت کنند و اگه هم تو يه موقعيتي گير افتادن که ديگه اين کار ممکن نبود اون ها رو بکشن که دست دشمن نيفتند تا با شکنجه کد لو بره. و خب احتمالا ديگه ميشه حدس زد که چه اتفاقايي افتاد. فيلم خوبي بود تنها ايرادش اين بود که صحنههاي کشت و کشتارش خيلي دلخراش بود. بعضي جاهاش رو اصلا نميشد نگاه کرد!!!!
جمعه هم رفتم فيلم «بماني» . بيشتر ميشه گفت فيلم مستند بود. راجع به خودسوزي زنهاي ايلام. که بيشترين آمار خودسوزي در استان هاي کشور رو داره.
اونم بد نبود گرچه وقتي ميرفتم انتظار ديدن هم چين تيپ فيلمي از مهرجويي رو نداشتم. فکر کنم از بس مجله زنان به مهرجويي گير داد که چرا فيلماش سارا و پري و ليلا و .. است و حتما ميخواد راجع به مساله زنان فيلم بسازه گفته بذار يه دفعه هم واقعا راجع به زنان فيلم بسازيم!
نوشته شده در ساعت 1/12/2003 12:10:00 AM توسط Roya 1/07/2003
٭ بي خيال بابا يه قول مراد فايده نداره!!!
تنها کاري که خيلي مشخص ميدونستم بعد از اينکه از کاراي درسيم خلاص شدم ميخوام بکنم، اين بود که برم يه عالم کتاب بخرم! البته قبلش بايد يه سري قفسه ميخريدم چون ديگه اصلا جا ندارم. بالاخره شنبه وقت کردم و رفتم انقلاب. ولي اون جايي که قفسههاي آهني داشت بسته بود، نمي دونم کلا بسته شده يا اون موقع بسته بود. اول از همه که ديدم کتاب «همنوايي شبانه ارکستر چوبها» تجديد چاپ شده. اونو خريدم. ديگه ديوان شمس خريدم و «هيس» محمدرضا کاتب. در به در هم دنبال «وقتي يتيم بوديم» گشتم که هيچجا نداشت. حالا بايد برم انتشاراتش. چون همش دنبال اون ميگشتم و پيداش نکردم ديگه روم نشد برگردم يه کتاب ديگه بخرم.ديروز تازه وقت کردم و «همنوايي ...» رو خوندم. ولي يه مقداري تعجب کردم. کتاب خوبي بود، يه جورايي جالب بود تو يه مصاحبه با رضا قاسمي گفته بودن از صفحه ۱۰۰ به بعد خسته کننده ميشه ولي اين جوري نبود. ولي يه چيزي جالب بود برام و اون اينه که چه جوري اين کتاب پرفروش شده. يه جورايي احساس ميکنم که وب لاگ داشتن رضا قاسمي رو اين موضوع تاثير داشته. چون اصلا کتابي نيست که بشه قبل از اين که جايزه بگيره پيش بيني کرد که اون همه بخرنش. نمي دونم البته.
........................................................................................نوشته شده در ساعت 1/07/2003 10:50:00 AM توسط Roya 1/06/2003
٭ هي ميگن بنويس چي بنويسي وقتي داري ميشنوي
تکيه دادم به غرورم تا ديگه از پا نيفتيم...
و ميخوني نه متشکرم! حتي اگه انتظارش رو هم داشتي.
........................................................................................نوشته شده در ساعت 1/06/2003 10:57:00 AM توسط Roya 1/03/2003
٭
در راستاي اينکه همه از من شيريني خواستن، بفرماييد شيريني
........................................................................................نوشته شده در ساعت 1/03/2003 12:32:00 AM توسط Roya 1/02/2003
٭ خب راجع به اين جمله «من خودش رو دوست دارم» ، اولش نميخواستم نظر خودم رو بگم. چون وقتي سوالي نوشتم يعني هنوز نميدونم. ولي حالا که انقدر راجع بهش حرف زدن حيفه منم نگم!! من راستيتش! نظرم به diabol از همه نزديکتره! البته من نميگم حتما دروغه. شايد يه اشتباهه. شايد يه سوء تعبير. تا جايي که من ديدم آدما دقيقا تو همين موقعيتي که محمدعلي به يکيش اشاره کرد اين جمله رو به کار ميبرن. ميخوان بگن حتي اگه تو آتيش هم بسوزي مثلا قيافت عوض شه يا پير شي هنوز هم ... . يا مسخرهتر از اونش اين زنايي که شوهراشون اذيتشون ميکنه، ميرن دادگاه ميگن من هنوز دوستش دارم يعني خودش رو دوست دارم حالا طرف معتاد شده، کتک ميزنه چه ميدونم يا هر کار ديگه. اينا مثال اغراق شدشه ولي در مقياسهاي کوچيکتر هم اين پيش مياد و به نظر من اين جمله رو ما اشتباهي به جاي «من بهت عادت کردهام» به کار ميبريم.
در مورد ارتباط شهوت و عشق و اين چيزا هم ترجيح ميدم اينجا حرفي نزنم. ولي به نظرم مهمتر از همه تعريف اين واژههاست. به قول يکي از بچهها «تا تعريفمون چي باشه!!!!!»
........................................................................................نوشته شده در ساعت 1/02/2003 11:41:00 PM توسط Roya 1/01/2003
٭ مثلا فکر ميکردم کارام تموم شه ديگه همش ميشينم پاي اينترنت به وبلاگ خوندن و وبلاگ نوشتن ولي وقتي کامپيوتر مال يکي باشه و زورش هم از تو بيشتر باشه .....
ولي خب بالخره دفاع کردم و راحت شدم. شنبه بعدازظهر. اولش قرار بود تو کلاس طبقه چهارم دانشکده باشه ولي وقتي رفتيم اونجا ديديم واي خيلي روشنه و هيچ کاريش هم نميشه کرد. آخه با اورهد ميخواستم نشون بدم. با کلي زحمت و بدبختي کلاس رو عوض کرديم. اولش همش فکر ميکردم محاله بتونم حرف بزنم ولي تا شروع کردم ديگه تا آخرش اصلا يادم نيومد کجا هستم. استاد راهنماي خودم که خواب بود! اون ممتحن داخلي هم که اصلا رشتهاش نبود ولي واي ممتحن خارجي پدرم رو دراورد خط به خط سوال ميکرد. ولي خب ديگه خوب يا بد تموم شد و مهم تر از همه دوستام بودن که کلي خجالت زدهام کردن هم کلي کمکم کردن هم يه گل خوشگل برام اوردن. اينم گلشون.
........................................................................................![]() نوشته شده در ساعت 1/01/2003 07:35:00 PM توسط Roya 12/22/2002
٭ اين جمله « من عاشق خودشم» يا « من خودش رو دوست دارم» يعني چي؟ اصلا خود يه آدم چيه؟ جسمش؟ رفتاراش؟ افکارش؟
........................................................................................نوشته شده در ساعت 12/22/2002 08:50:00 PM توسط Roya 12/21/2002
٭ امشب شب يلداست. از هفته پيش ويرم گرفته بود که يه جوري خوش بگذره. امروز يهو به فکرمون رسيد تو دانشکده بمونيم تا يه ساعتي و هندونه اينا بخريم خوش بگذرونيم. شوخي شوخي جدي شد. از ريسس دانشکده اجازه گرفتيم که خيلي استقبال کرد ميخواست مهموني خودش رو هم کنسل کنه بياد با ما که ظاهرا نشد. خلاصه با بچهها پول جمع کرديم و رفتيم انار و هندونه و آجيل خريديم. حافظ و نوار و دوربين هم برديم. کلي فال حافظ گرفتيم و خورديم و خنديديم. اينم عکس هندونمون
........................................................................................![]() نوشته شده در ساعت 12/21/2002 11:05:00 AM توسط Roya 12/18/2002
٭ خستهام خستهام خستهام.....
اون وقت ...
اه پس چي شد؟!
........................................................................................نوشته شده در ساعت 12/18/2002 10:29:00 AM توسط Roya 12/16/2002
٭ کتاب «بازمانده روز»رو تموم کردم. يه موقع چندجا دنبالش گشته بودم ولي پيداش نکرده بودم. يکي از دوستام يه دفعه غافلگيرم کرد و برام خريده بود.
نويسندهاش «کازوئو ايشي گورو» و مترجمش «نجف دريابندري» ه. اول که واقعا ترجمهاش کولاکه.
داستان يه خدمتکاره به اسم استيونز.
- مساله جواب (جواب به شوخيهاي ارباب) مطلبي است که در چند ماه اخير خيال مرا قدري مشغول کرده است و در آن خصوص هنوز ترديد دارم. چون بعيد نيست که در امريکا يکي از مقتضيات خدمت خوب همين باشد که خدمتکار وسيله شوخي و شيطنت ارباب واقع شود. پس هيچ استبعادي ندارد که ارباب توقع داشته باشند که بنده شوخي ايشان را با همان لحن خود ايشان جواب بدهمو چه بسا که تحاشي مرا در اين خصوص نوعي تقصير تلقي ميفرمايند. اين مساله شوخي و شيطنت وظيفهاي نيست که بتوانم با شور و شوق لازم نسبت به ايفاي آن اقدام کنم. من باب نمونه آدم از کجا با قطع و يقين بداند که فلان جواب شوخي آميز درست همان چيزي است که از او توقع دارند؟....
........................................................................................نوشته شده در ساعت 12/16/2002 06:41:00 AM توسط Roya 12/15/2002
٭ گرچه نميتوني...
آب کم جو تشنگي آور به دست
تا بجوشد آبت از بالا و پست
نوشته شده در ساعت 12/15/2002 01:58:00 PM توسط Roya
٭ اين شبا که تا دير وقت بيدارم باز کلي با راديو پيام رفيق شدم! شباش خيلي خيلي باحاله. کلي از شجريان ميذاره کلي آهنگهاي باحال و شعرهاي خوب. ديشب هم که آهنگ خارجي هم گذاشته بود، يه چيزي تو اين مايهها ميخوند
Give back my heart!!!
نوشته شده در ساعت 12/15/2002 01:57:00 PM توسط Roya
٭ دانشکده ما دارن براي اولين بار پيش ثبت نام ميکنن. آخه کلا هميشه درسا خيلي بد ارائه ميشه. همهاش روي هم، درسايي که قائدتا ميتوني با هم بگيري. خود من به خاطر همين مساله کلي بدبخت شدم. يه درس رو نتونستم بگيرم و ترم آخر ۹ واحد داشتم که اين ترم آخر البته تابستوني بود که فوق هم قبول شده بودم. ياد اون موقع ميافتم تنم ميلرزه از اضطرابي که تحمل کردم تا آخر ثبت نامم کردن براي فوق!
ولي حالا رياست جديد ايدههاي جديد اومده و قراره پيش ثبت نام بکنند. حالا جالب اينه که اين کاراشون هم ناقصه! قاعدتا موقع پيش ثبت نام درسا نبايد زمان داشته باشه بعد که بچهها توي درسا اسم نوشتن با توجه به اين که چه درسايي دانشجوي مشترک داره بايد زمان بندي کنند. حالا اينا ورداشتن درسا رو با زمان زدن. بعد ميگن که به بجهها بگين که با توجه به اينا درس بگيرن. هرچي ميگيم که خب حالا بعدش چي بشه؟ خب باز همه دارن غر ميزنن که آي چرا من ۴ تا درسي که ميخواستم بگيرم رو همه؟ البته بگذريم از اين که نوشتن برنامه رو هم دادن دست يکي از بچهها که هنوز هم ازش تحويل نگرفتن معلوم نيست فردا صبح ساعت ۸ که بچهها ميخوان ثبت نام کنند برنامهاي وجود داره يا نه
نوشته شده در ساعت 12/15/2002 01:56:00 PM توسط Roya
٭ واي تا حالا دو فصل از پايان نامه رو تحويل دادهام فردا هم يه فصل ديگه و احتمالا جهارشنبه هم يه فصل ديگه که آخري خواهد بود. البته بايد يه جزئياتي مثل پيشگفتار و فهرست و از اين جور چرنديات هم اضافه بشه. ولي باورم نميشه اگه تموم شه.
........................................................................................نوشته شده در ساعت 12/15/2002 01:53:00 PM توسط Roya 12/12/2002
٭ ديروز دکتر بهزاد اومده بود دانشکده ما. دکتر بهزاد پايه گذار «گراف» تو ايرانه و خيلي خيلي آدم کار درستي تو اين زمينه است. علاوه بر اينها خيلي هم آدم جالبيه و رييس انجمن رياضي هم هست. ديروز دعوتش کرده بودند که حرف بزنه ولي خب نه براي سخنراني علمي. به همين خاطر اونم اول يه چند تا جک مربوط به رياضي گفت.
يه بار يه آمار دان داشته با هواپيما ميرفته مسافرت. وقتي تو قسمت بازرسي ميگردنش مي بينن بمب همراهشه. بعد مدارکش رو بررسي ميکنن ميبينن بابا اين آخه استاد دانشگاه است و اينا. ازش ميپرسن آخه چرا بمب همراهته. ميگه من که نمي خواستم کسي رو با اين بکشم. من خب ميدونستم که احتمالش ...۱/۱ ه که کسي بمب بياره تو هواپيما و خب احتمال اين که دو تا بمب تو هواپيما باشه ميشه ......۱/۱. به همين خاطر من يه بمب اوردم که احتمالش کم بشه!
بعد هم راجع به کل رياضيات در کشور و اينا حرف زد که در سطح بالاي مملکت اصلا اهميتي به رياضيات نميدن. مثلا ميگفت بايد اين اجازه رو داد که يه ليسانس رياضي هر رشتهاي رو ادامه بده چون لازمه. مثلا مي گفت تو دادگاه بوش و الگور سر رايها، وکيل بوش يه رياضيدان رو به عنوان شاهد احضار کرده بوده. ولي وکيل الگور ميگه که من اصلا حرفاي اين آقا رو نميفهمم. وخب ميگفت الان براي وکلا هم حتي لازمه که رياضي بدونن. يا ميگفت که بعر از کنفرانس رياضي قبل که دانشگاه تهران بوده آقاي خاتمي يه پيغام فرستاده بوده. اينا هم به اين بهانه يه نامه مينويسن براش که حرف فايده نداره و ما اقدام عملي ميخواهيم و خوبه که يه شوراي عالي رياضيات تشکيل بشه که روند سياست گذاري براي رياضيات مستقل از عوض شدن ۴ سال به ۴ سال وزرا بشه. اونم مي گه باشه. شما يه برنامه دو ساله تدوين کنين من حمايت ميکنم. بعد اينا ميشينن و کلي برنامه ريزي ميکنن براي از رياضيات دبستان تا دانشگاه. نه براي عوض شدنش براي ايجاد يه روند که اين تغييرات چه جوري انجام بشه. مثلا تحقيقات از کتابهاي علمي آموزش رياضي و تحقيقي از بقيه کشورها و اينا و حدود ۴۵۰ ميليون هم درخواست بودجه ميکنن ولي ظاهرا هنوز که حمايتي دريافت نکردن.
بعد هم که چند تا مساله گفت که خودش براشون جايزه گذاشته بود. يکيش که عموميه اينه . ميگفت باباش وقتي ۴-۵ سالش بوده، بهش ميگفته شيخ بهايي يه مساله داره که سه نفر هستن که تو سه تا خونه زندگي ميکنن و سه تا چاه هم هست اينا ميخوان جادههايي از خونههاشون به چاهها بکشن که در هيچجايي به جز دو سرشون همديگه رو قطع نکنه. اين مساله يه عبارت ديگهاي از يه مساله مشهوره که k_3,3 مسطح نيست و حل شده. ولي حالا مساله اينه که پايه گذار عم گراف و توپولوژي و اينا رو اويلر ميدونن با اون مساله پلهاي کونينسبرگ ولي اگه معلوم بشه که شيخ بهايي اين مساله رو گفته بوده ۲۰۰ سال قبل از اويلر بوده . و خلاصه براي کسي که مدرکي براي اين مساله پيدا کنه ۱۰۰۰۰۰ تومن جايزه گذاشته.
بعدش هم که رفتيم خونه دوستم که داشت ميرفت کانادا. ولي ۱ ساعت هم ننشستم چون بايد به منبر بعدي ميرسيدم! که تئاتر «يوسف زليخا» بود، البته يه چند نفر رو دق داديم ولي درست لحظهاي که پرده بالا رفت، رسيديم. من تا حالا تئاتر از پري صابري نديده بودم. ولي خب يوسفش يوسف نبود ديگه!! و نميدونم جاي شعر « اين کيست اين، اين کيست اين، اين يوسف ثانيست اين» تو تئاتر يوسف زليخا چي بود؟ آخه اون که خودش مثلا يوسف بود.
........................................................................................نوشته شده در ساعت 12/12/2002 06:52:00 AM توسط Roya 12/10/2002
٭ تو رو خدا هر کي مي دونه چه جوري ميشه عکسها رو گذاشت اين جا خب بگه ديگه :((
چرا همه ميتونن عکساي تو yahoo photos رو نشون بدند ولي من نميتونم!
نوشته شده در ساعت 12/10/2002 10:39:00 AM توسط Roya
٭ ديروز رفتم هفت تير و برگشتن اشتباهي مرتکب شدم و با اتوبوس اومدم. بارون هم مياومد و ترافيک بيچاره کننده شده بود. از بس را طول کشيد مردم ديگه با هم دوست شده بودند، گروه گروه با هم بحث ميکردن، شانس منم افتاده بودم نزديک يه گروهي از اين خانمهاي مسن که همهاش نشستن پاي ماهواره و راجع به همه امور سياسي و غير سياسي خودشون رو صاحب نظر ميدونند. واي خيلي حرفاشون بامزه بود. ولي جالبيه قضيه برام اين بود که ما هدر هر سطحي که هستيم يه سطح ديگه رو امل تر از خودمون مي دونيم. ياد بچههاي يکي از کلاسام مياوفتم. حرف کتاب خوندن بود، طبق تجربه گفتم خب فهميه رحيمي، گفتن اه اه نه اون خيلي بده، کلاس پايينه، خوشحال شدم گفتم خب چي ميخونين؟ گفتن دانيل استيل!
........................................................................................نوشته شده در ساعت 12/10/2002 10:36:00 AM توسط Roya 12/08/2002
٭ خب اين عکسام رو درست کردم. به خدا اين دفعه صد بار چک کردم تمام history و cookies و همه چيز رو پاک کردم و امتحان کردم درست بود. اميدوارم ديگه خراب نشه.
مساله ننوشتن من فقط اين نيست که وقت ندارم ! آخه چي رو بنويسم؟ اين که ديروز رفتم و استاد راهنمام انقدر دعوام کرد که يکي از بچهها که ته راهرو وايساده بود، انتظار داشت وقتي من ميام بيرون حداقل زار بزنم!!! ولي من اصلا گوش نميکردم! قرار شد امروز کارايي که کردهام رو ببرم پيشش. منم کار يکي دو ماه رو ديشب از شب تا صبح کردم. و ظاهرا اين نظريه ؛) که ميگه آدم رو دو بار پشت هم دعوا نمي کنند درست بود و امروز همه چي به خير گذشت. حالا بايد فصل اول پايان نامهام رو تا چهارشنبه ببرم تحويل بدم.
امروز کلي بحث کرديم سر اين که آيا بچههايي که ماماناشون کار ميکنن فرقي با بچههايي که ماماناشون خانهدارن ميکنن يا نه؟
خب حالا که نظر خواهي دارم صبر ميکنم ببينم کسي نظري داره يا نه، بعد ميگم ما چي گفتيم!
........................................................................................نوشته شده در ساعت 12/08/2002 10:37:00 AM توسط Roya 12/04/2002
٭ امروز به احتمال قوي آخرين روز ماه رمضونه. چه جوري گذشت و اصلا نفهميدم!
از وقتي اومدم تهران هيچ وقت نرفتم نماز عيد. آخه چيه شلوغ پلوغ! خونه که بودم صبح زود بابام بيدارمون ميکرد ميرفتيم مسجد نزديک خونمون. نزديکش که ميشديم اون صداي الله اکبر، ولله الحمد، والحمدلله علي ما هدينا....
ميدويديم که برسيم و بعد تو حياط نماز ميخونديم. بعد هم به همه نون پنير سبزي يا نون پنير خرما ميدادن. بعدش هم که ميرفتيم خونه و بعد از مدتها صبحونه ميخورديم. يادش به خير
نوشته شده در ساعت 12/04/2002 11:07:00 PM توسط Roya
٭ در به در دنبال يه عکس از Dobby بودم آخه تو اين قسمت Harry Potter به نظرم به ياد ماندنيترين شخصيت بود ولي هيچ عکس خوبي ازش نيست.
حالا عليالحساب همين خوبه !
........................................................................................![]() نوشته شده در ساعت 12/04/2002 07:16:00 AM توسط Roya 12/03/2002
٭ اينو ديروز تو جلسه موقعي که داشتيم به عنوان افطار غذاي «علي آقا » رو ميخورديم تعريف کردن. (شريفيها که علي آقا را خوب ميشناسند، براي بقيه هم اين که علي آقا يه ساندويچيه که نزديک دانشگاه است و نسل اندر نسل بچههاي دانشگاه را رو اطعام کرده!!) يه مدت يه آقاي استراليايي به اسم David مياومد دانشگاه ما، اين David علاوه بر ظاهر عجيب غريبش (موهاي بسيار بسيار بلند و گوشوارههاي تو گوشش و کفش تابستوني تو زمستون و ...) گياهخوار هم بوده! وقتيهاي که ميخواسته عليآقا چيزي بخوره، هرچيز گياهي که بوده رو مثل سيبزميني و خيار شور و قارچ و گوجه و کاهو و پنير و ... رو ميريزن لاي نون و بهش ميدن که بخوره!! بعد از يه مدت يه نفر که تو صف منتظر غذاش بود ميشنوه که يکي موقع سفارش غذا ميگه «علي آقا يه استراليايي!!! بده» خلاصه اين که يه غذاي جديد هم به منوي علي آقا اضافه شده!
نوشته شده در ساعت 12/03/2002 11:31:00 PM توسط Roya
٭ امروز بهم گفته بودند که بايد تو جلسه کميته فارغالتحصيلان شرکت کنم. ظاهرا اين کميته پارسال تشکيل شده و يک عدهاي رو انتخاب کردن که اونا شدن مسوول حالا اينا تصميم گرفتن که ۲ بهمن يک گردهمايي تشکيل بدن. کلي حرف زدن، گرچه با توجه به اين که تا حالا هيچ کميته فارغالتحصيلاني به اون صورت نبوده، اين گردهمايي يه جورايي تازه شروع کاره. ولي جالب بود، اين که هنوز بعضيهاشون هم ديگه رو ميديدن. شوخيهاي همون موقع، جريانهاي خواستگاري! جالبيش اين بود که رياضي بالاخره رياضيه. اولا که حرف زدنها که حالا خيلي قابل توصيف نيست ولي از همه مهمترش ميخوان از همه فارغالتحصيلاي رياضي دعوت کنن که بيان بعد من ميگم چه قدر پول دارين. ميگن مگه پول هم ميخواد؟!!! بعد تازه کلي راه بهشون ميگي که چه جوري پول گير بيارن ميگن حالا سخته لازم هم که نيست!!!!
........................................................................................نوشته شده در ساعت 12/03/2002 09:44:00 AM توسط Roya 12/02/2002
٭ انگار نه انگار که من يه تزي دارم که بايد تا آخر آذر دفاع کرده باشم، ديروز رفتم فيلم Harry Potter. باحال بود. حالا نميدونم چون مدتي گذشته بود از اين که کتابش رو خونده بودم يا اينکه واقعا از اولي بهتر ساخته بودنش.
........................................................................................
بعدش هم مونديم . مرکز کارآفريني Team Work افطاري داشتن. يعني يه عده گروه ميدادن بعد افطاري درست ميکردن و به بچهها مي فروختن. هر کي بيشتر سود کرده باشه برنده است. ما هم مونديم که مثلا افطاري بخوريم ولي جاش خيلي کوچيک بود و بسيار شلوغ که اصلا نميشد بري ببيني چي دارن. ما هم رفتيم و از غذاي خوشمزه سلف خورديم و در حالي که اونا رو تماشا ميکرديم خورديم!
نوشته شده در ساعت 12/02/2002 11:12:00 PM توسط Roya 12/01/2002
٭ اين مطلب مال خيلي وقت پيشه. ولي حيفه! اونايي که نخوندن، بخونن!
نوشته شده در ساعت 12/01/2002 11:17:00 PM توسط Roya
٭ ديگه مي خوام باز شروع کنم!مي دونم که همون ۴-۵ تا خوانندهام رو هم تو اين مدت که ننوشتهام از دست دادهام!
ولي خب مي خوام باز شروع کنم. امروز آخرين روز کلاس بود و مثلا اومديم بريم به خودمون خوش بگذرونيم گرچه خوش گذشت ولي با اعمال شاقه! رستوران اولي بسته بود، بعدي جا نداشت بعدي بهمون گفتن زيادي شلوغ مي کنين ما هم مثل خانمهاي باکلاس بهمون برخورد اومديم بيرون بعدي به جاي بوف، پوف از آب دراومد بعدي صندلي هاش جا به جا نميشد که ۹ نفر جا بشن ولي ديگه بعدي انقدر خسته بوديم که رو زمين هم حاضر بوديم بشينيم. اتفاقهاي تو راه هم که بهتره تعريف نکنم!
به زودي ليست شريفي هام رو تکميل ميکنم پس اگه شريفي هستين خيلي خوبه که بگين بهم زودتر.
سيستم نظر خواهيام گذاشتم (گذاشتند، واقعا ممنون) ديگه حالا ببنيم چي ميشه!!!
........................................................................................نوشته شده در ساعت 12/01/2002 12:22:00 PM توسط Roya 11/08/2002 ........................................................................................ 11/07/2002
٭ دکتر رستگار اون موقع که امريکا بوده يه سري جلساتي داشته که راجع به سوره حمد حرف ميزده. دست نوشتههاش رو داشت که چيزاي جالبي بودن. البته خب انگليسي هستند. چند سال پيش گذاشتيمش رو اينترنت. گرچه خودش هيچ استفادهاي ازش نکرد و خيلي هم ناقص موند ولي خوبه اين جا بهش لينک بدم.
مطلب براي روز اول
نوشته شده در ساعت 11/07/2002 05:58:00 AM توسط Roya
٭ ميگفت: ماه رمضان براي نتيجه گرفتنه. تو اين ماه ميتوني چيزاي سخت رو بفهمي. اما اين دفعه ميخوام از اين ماه شروع کنم. يعني ميشه؟
نوشته شده در ساعت 11/07/2002 05:55:00 AM توسط Roya
٭ ماه رمضان هم شروع شد. آخرش البته نفهميديم امروز روز اول بود يا ديروز.
........................................................................................نوشته شده در ساعت 11/07/2002 05:54:00 AM توسط Roya 10/30/2002
٭ ميگفتي راجع به هديه دوست نميشه نظر داد. ميگفتي نميشه فهميد که خوش اومدنت از اون به خاطر خود اون چيزه يا کسي که اونو بهت داده. لحظههام هديه تواند. چه طور ميتونم جواب بدم خوبم يا نه؟
........................................................................................نوشته شده در ساعت 10/30/2002 07:21:00 AM توسط Roya 10/29/2002
٭ بارون مياد. بارون مياد
*
ياران ره عشق منزل ندارد
اين بحر مواج ساحل ندارد
....
چون ما نباشيم مجنون که ليلي
جز در دل ما منزل ندارد
........................................................................................نوشته شده در ساعت 10/29/2002 11:24:00 PM توسط Roya 10/24/2002
٭ شب دراز به اميد صبح بيدارم
مگر که بوي تو آرد نسيم اسحارم
عجب که بيخ محبت نميدهد بارم
که بر وي اينهمه باران شوق ميبارم
از آستانه خدمت نميتوانم رفت
اگر به منزل قربت نميدهي بارم
به تيغ هجر بکشتي مرا و برگشتي
بيا و زنده جاويد کن دگر بارم
چه روزها به شب آوردهام درين اميد
که با وجود عزيزت شبي به روز آرم
چه جرم رفت که با ما سخن نمي گويي؟
چه کردهام که که به هجران تو سزاوارم؟
هنوز با همه بدعهديت دعا گويم
هنوز با همه بيمهريت طلب کارم
من از حکايت عشق تو بس کنم؟ هيهات
مگر اجل که ببندد زبان گفتارم
هنوز قصه هجران و داستان فراق
به سر نرفت و به پايان رسد، نپندارم
حديث دوست نگويم مگر به حضرت دوست
يکي تمام بود مطلع بر اسرارم
........................................................................................نوشته شده در ساعت 10/24/2002 11:42:00 AM توسط Roya 10/23/2002
٭ نميخوام ريسك كنم‚ نميخوام‚ نميخوام ...
باز دوباره ترس از دست دادن چيزي كه نداري
........................................................................................نوشته شده در ساعت 10/23/2002 12:02:00 PM توسط Roya 10/20/2002
٭ واي باران
باران
شيشه پنجره را باران شست
از دل من اما
چه کسي نقش تو را خواهد شست ؟
........................................................................................نوشته شده در ساعت 10/20/2002 11:43:00 AM توسط Roya 10/18/2002
٭ اين روزا نزديک نيمه شعبانه و خيلي وقته که سر کوچه ما چراغوني کردن. شيراز هم همين طور بود يکي نيمه شعبان و يکي تولد حضرت علي رو خيلي جشن ميگرفتن و چراغوني ميکردن. ما هم شبا ميرفتيم تو خيابونا چراغونيها رو نگاه ميکرديم!!!!
يه شعري حافظ داره که ميگن اشاره به يه رسم قديمي شيرازيها داشته.
زهي خجسته زماني که يار باز بايد
به کام غمزدگان غم گسار باز آيد
به پيش خيل خيالش کشيدم ابلق چشم
بدان اميد که آن شهسوار باز آيد
....
ميگن که اون زمانا هر جمعه مردم سوار بر اسب ميرفتن دم دروازه شهر و منتظر ميشدند که امام زمان بياد. و اين خيل که يعني يه دسته اسب و ابلق هم صفت براي اسبه.
........................................................................................نوشته شده در ساعت 10/18/2002 08:40:00 AM توسط Roya 10/12/2002
٭ ديروز روز حافظ بود. ديشب تو شبهاي تهران يکي رو اورده بودند هم راجع به امام سجاد حرف ميزد هم حافظ. استاد ادبيات بود و بسيار باحال حرف ميزد. کلي از تجربه نبوي و اينا حرف زد و اينکه حافظ به روح هستي وصل بوده. خيلي خيلي خوب حرف ميزد. بعد بهش گفتن که فال بگيره، اين اومد منم چون باحال بود ميذارمش:
آن يار کزو خانه ما جاي پري بود
سر تا قدمش چون پري از عيب بري بود
دل گفت فروکش کنم اين شهر به بويش
بيچاره ندانست که يارش سفري بود
تنها نه ز راز دل من پرده برافتاد
تا بود فلک شيوه او پرده دري بود
منظور خردمند من آن ماه که او را
با حسن ادب شيوه صاحب نظري بود
از چنگ منش اختر بد مهر بدر برد
آري چکنم دولت دور قمري بود
عذري بنه اي دل که تو درويشي و او را
در مملکت حسن سر تاجوري بود
اوقات خوش آن بود که با دوست به سر رفت
باقي همه به بيحاصلي و بي خبري بود
خوش بود لب آب و گل و سبزه ونسرين
افسوس که آن گنج روان رهگذري بود
خود را بکش اي بلبل ازين رشک که گل را
با باد صبا وقت سحر جلوهگري بود
هر گنج سعادت که خدا داد به حافظ
از يمن دعاي شب و ورد سحري بود
........................................................................................نوشته شده در ساعت 10/12/2002 11:18:00 PM توسط Roya 10/11/2002
٭ حالا که حرف جنگه! آره منم يادم نميآد که ميترسيدم. ولي فکر کنم راجع به خودم که چون بچه بودم در واقع نميفهميدم ولي مگه ميشه هيچ اثري اون همه اضطراب رو آدم نداشته باشه؟ ما اون موقع داشتيم خونه ميساختيم و اين خونهاي که توش مينشستيم وسط شهر بود. بعد همه اون موقع خب ميرفتند اينور اون ور ما هم گفتيم بريم اون يکي خونه در حال ساختنمون که تقريبا بيرون شهر بود. يه تخت رو بابام زيرش آجر گذاشته بود که هر وقت آژير ميکشيدند ميرفتيم زيرش ولي بعد از يه مدت فهميديم عجب اشتباهي کرديم چون اينجا نزديک صنايع الکترونيک شيراز بود که بسيار احتمال داشت اون جا رو بزنند و چند بار هم بمبارون کردن اون جا رو. دو باره برگشتيم سر جاي اولمون. اون جا آپارتمان بود و چند تا خانواده بوديم. شبا لباسامون رو ميذاشتيم کنارمون ميخوابيديم و بابام راديو رو يواش روشن ميذاشت کنار گوشش و تا آژير ميزدند فوري لباس ميپوشيديم و مي پريديم تو زيرزمين. و خب البته اون جا کلي خوش ميگذشت نصفه شبي بابا مامانها هم براي اينکه هم خودشون هم ما نترسيم هي جک ميگفتن و شعر ميخوندن و ... . البته ما شيراز يه شانسي که داشتيم چون همه اطرفش کوه بود موشک که فکر کنم ۳-۴ تا بيشتر نزدند که هيچ کدوم به هدف نخورد و بمبارون هم نسبتا کم بود يادمه ميگفتند که مادر زن صدام شيرازيه. يکي از اين موشکها اشتباهي خورده بود تو کوهي که خيلي نزديک خونه ما بود. مامانم خواب بود و ما داشتيم تو آشپزخونه بازي ميکرديم و تازگي هم هم گير داده بوديم به کبريت و هي انواع بازي ها رو اختراع ميکرديم. يهو اين صداي موشک که اومد مامانم از خواب پريد فکر کرد ما کپسول رو منفجر کرديم و کلي ما رو دعوا کرد!
........................................................................................نوشته شده در ساعت 10/11/2002 03:22:00 AM توسط Roya 10/08/2002
٭ امروز سر کلاس بايد Past tense رو ميگفتم. بهشون گفتم ار اتفاقهاي مهمي که يادشون ميآد حرف بزنن و جالب اين بود که همه شروع کردن راجع به جنگ حرف زدن. از همه چي، اين که بمب و موشک بوده، هواپيماها، آدمها که کشته ميشدند و حتي خاطرههاي خوب که مثلا چون مدرسهها تعطيل بوده رفته بودند شهرهاي کوچيک پيش فاميلاشون و اين که اون جا با بچههاي فاميل بازي ميکردن و بهشون خوش مي گذشته. ولي مهم اينه که وقتي جنگ اين طور واضح در خاطرات ما مونده خدا به داد اثراتي که به طور ناخودآگاه در ما گذاشته برسه. و يه نکته جالب هم اين بود که بعد بهشون گفتم خب حالا راجع به چيزاي خوب حرف بزنيد اما هيچکي هيچ چيز خوبي يادش نمياومد و شروع کردن باز راجع به تصادف و عمل جراحي و اينا حرف زدند.
........................................................................................نوشته شده در ساعت 10/08/2002 11:40:00 AM توسط Roya 10/02/2002
٭ بالاخره آخر هفته اومد گرچه جمعه هم کلاس دارم. ولي اين هته واقعا سرم شلوغ بود. قرار بود يه گزارش راجع به ثبت نام ايترنتي تهيه کنم. چهارشنبه پيش با نويسندههاي برنامه حرف زدم. اونا برنامه رو بهم نشون دادند و به نظر من که خيلي تر و تميز اومد. ولي خب مسوولين آموزش هنوز اجازه ندادند که اجرا بشه و هنوز همون روش قديمي اجرا ميشه. شنبه ميخواستم با مسوول آموزش خرف بزنم که نشد يعني وقت نداشت. شنبه اينجوري رفت. يکشنبه بالاخره بعد از اينکه رفتم تو دفترش نشستم تا بهم وقت بده موفق شدم. البته خوشبختانه آدم خوش اخلاقيه. و هميشه با ما خيلي همکاري ميکنه مخصوصا اگه بفهمه معدلت اينا خوبه! باهاش حرف زدم و واقعا محافظهکاري آدمهاي نسل پيش رو توش ديدم! وقتي ميگفتم بگين برنامه خب چه اشکالي داره چيز خيلي مشخصي نميتونست بگه اما معلوم بود ميخوان تا زير و روي برنامه رو چک نکرده باشه برنامه اجرا نشه و جالبه که چون فعلا نميخوان از ثبت نام اينترنتيش استفاده کنن مثلا از امکانات ديگهاش که کلي کاغذ بازيهاي موجود رو کم ميکنه هم استفاده نميکنن. مثل اين که ميشه هر دانشجويي به تدريج درسايي که دلش ميخواد بگيره رو وارد کنه در واقع يه سيستم نظر خواهيه. بعد استاداي دانشکدهها اينا رو از پشت کامپيوترهاي اتاقشون هر لحظه ميتونن ببينن. بعد حالا با توجه به اونا و چارت درسي ميتونن به تدريج درساي ترم جديد رو تعريف کنن از همون جا و بعد حالا به هر روش ثبت نام ميشه و بعد استاد نمرهها رو از با کامپيوترش وارد ميکنه و احتياجي به اون همه کاغذ و چسب که رو نمرهها ميزنن نيست!!!
يا مثلا هرکي ميتونه کارنامهاش رو ببينه هر وقت ميخواد يا حتي نمرههاي غير رسمي رو و اين مخصوصا براي شهرستانيها خيلي خوبه
ولي خلاصه حالا حالا ها که اميدي نيست. ولي جالب اينه که دانشگاه ترچيح ميده چند ميليون پول بده و بده بيرون براش يه برنامه foxpro مسخره بنويسن. اونم کي کسايي که ... ! ولي به بچههاي خودمون رو غير حرفهاي ميدونند.
........................................................................................نوشته شده در ساعت 10/02/2002 10:51:00 PM توسط Roya 9/27/2002
٭ امروز اين برنامه جمعه تعطيل نيست رو ديدم از تلويزيون. تا حالا نديده بودمش حداقل اين مدلش رو که يه خانواده بودند و راجع به مشکلات مدرسه بچهها حرف ميزدند. حرفاي جالبي زده شد. اولش حرف اين بود که چه اشکالايي آموزش پرورش داره و چرا درسا سختن و مدرسه چرا مواطب بچهها نيست. يه خانمه زنگ زد و گفت هر اشکالي هم که آموزش پرورش و معلمها و ناظمها داشته باشند نبايد جلوي بچهها گفت. خيلي خوب حرف ميزد. ميگفت يه دفعه بچه خودش تو مدرسه بچهها گرفته بودند زده بودنش. اين تو خونه نگفته بود جلوي بچهاش که عجب ناظمي و چرا گذاشته بچهها اين جوري کنند (کاري که خانواده اي که تو تلويزيون داشت نشون ميداد کرده بود) رفته بود يه جوري که بچههه اصلا نفهميده بود اينا رفتن مدرسه به مدير و ناظم گفته بود. خيلي حرفاش به نظرم خوب بود که نبايد احترام مدرسه رو جلوي بچه شکست چون اون جوري چيزي رو هم که انتظار داريم اون از مدرسه ياد بگيره نميگيره. يه چيز ديگه هم اين نمره دوستي خانواده ها بود.يه خانمه زنگ زده بود که از وقتي نمره سر کلاسي رو با نمره امتحان جمع ميکنند بچه من هميشه نمره امتحانش ۲۰ بوده حالا شده ۱۹. دچار اضطراب شده و از اين حرفا بگين اين رو درست کنن. چون خب بچه چه گناهي کرده شايد يه شب بره مهموني فرداش نمرهاش بد شه! خيلي واضح بود که پدر مادره تو خونه چه جوري رفتار کردن. چون چه جوري بچه براي اين که بخواد سرنوشت يه سالش رو تو يه امتحان مشخص کنه اضطراب نداشته و ۲۰ ميگرفته ولي حالا ...
........................................................................................نوشته شده در ساعت 9/27/2002 08:57:00 AM توسط Roya 9/24/2002
٭ “ چراغها را من خاموش ميكنم“ از “ زويا پيرزاد“
Dov'e la' more
تنها
نوشته شده در ساعت 9/24/2002 10:33:00 PM توسط Roya
٭ امروز رفته بودم بيرون. بچه مدرسهايها مخصوصا دبستانيها که از مدرسه مياومدند بيرون واقعا ناز بودند. ياد مدرسه رفتن خودم افتادم. چه کيفي ميداد کيف و دفتر و اينا خريدن. همه کتابها رو يکي مينشستم جلد ميکردم. همه دفترا رو خط کشي ميکردم. البته سالهاي آخر که ديگه دفتراي خطکشي شده بود. بزرگترين عشقم خريدن لوازمآلتحرير بود. تو شيراز اون موقع فقط يه لوازم تحريري بود که خيلي شيک بود. منم همه چيزام رو از اون جا مي خريدم و بعد که ميرفتيم مدرسه ميديدم وسايل اکثر بچهها عين همه چون همه از همونجا خريده بودن! کلي هم خيال بافي مي کردم براي اين که انسال ديگه بچه مرتب منظمي ميشم. ولي همهاش مال يه ماه اول بود و بعد دفتر رياضي تبديل ميشد به دفتر شعر و بقيه دفترا هم پر حل مساله رياضي
........................................................................................نوشته شده در ساعت 9/24/2002 07:01:00 AM توسط Roya 9/19/2002
٭ امروز روز اردوي معارفه بچههاي ورودي جديد به دانشگاه بود. من امسال فقط تماشاچي بودم. خيلي به نظرم برنامهها هيجان انگيز نبود! فقط امسال هم مثل پارسال بچهها دو سه نفر از سال بالاييها رو به جاي ورودي جديدها جا زده بودند. موقع برنامه دانشکده شيريني اوردند و گفتند که اين شيريني رو يکي از بچه ۸۱ يها چون خيلي خوشحال بوده که دانشگاه قبول شده اورده که حالا اين بچه ۸۱ اي يکي از همون سال بالايي ها بود. خلاصه موقع معرفي که شد اين که خواست خودش رو معرفي کنه گفت من اين شيريني رو ندادم در واقع مامانم اورده چون من دو سال پيش بايد مياومدم دانشگاه و نميدونم برادرم مرد و چي شد و با خانوادهمون رفتيم مشهد و ... ما که از خنده روده بر شده بوديم و اصلا نميتونستيم جلوي خودمون رو بگيريم ولي چند تا از اين ورودي جديدا حسابي تحت تاثير قرار گرفته بودند و هي به ما چشم غره ميرفتن که چهقدر شما بي ظرفيتين. بعد يه فيلم که بچهها خودشون براي معرفي دانشکده ساختن رو نشون دادند که آخراي فيلم که يه چند تا از اردو ها رو نشون ميده يه عالم همين به قول بچه ها نفوذي رو نشون ميداد که باز مرده بوديم از خنده ولي اونا بازم نفهميدن. که ديگه بعدش که گفتيم تازه دوزاريشون افتاد و کلي خنديدن!
نوشته شده در ساعت 9/19/2002 05:55:00 AM توسط Roya
٭ گفته بودم که دارم «ارباب حلقهها» رو ميخونم. ديگه تقريبا آخراشم.
جين جين راجع به تعصب نوشته و خودم هم اون قديما راجع به اين موضوع حرف زده بودم به نظرم اين جملهها مربوط بود!!!:
- بي ايمان است آن کس که وقتي جاده تاريک ميشود، سخن از وداع پيش بکشد.
- شايد، اما بگذار آن که فرو افتادن شب را نديده است، عهد و پيمان پا گذاشتم در تاريکي نبندد
- اما سوگند خوردن ممکن است دلي را که به تزلزل گرفتار آمده نيرو بخشد
به نظرم اين موضوع که سوگند خوردن يا به عبارت ديگه تعصب داشتن واقعا به آدم نيرو ميده شکي نيست. ولي دقيقا همين خوبيش مضرترين نکتهاشه و اون اينکه اين آدم قوي ميشه وسيله خوبي براي هدف ديگران.
........................................................................................نوشته شده در ساعت 9/19/2002 05:51:00 AM توسط Roya 9/12/2002
٭ اين گزارش نوشته شهريار مکارهچي عضو انجمن فارغالتحصيلان است. ميدونم يه عالم اشتباه خندهدار داره اسما رو انگليسيش رو هم گذاشتم که هرکي ترجمه درست فارسيش رو ميدونه بگه
جمعه ۲۳ آگوست ۲۰۰۲ : تيم کانادايي از ۳۲ دانشجوي سابق شريف بسيار سخت کار کرده بودند تا براي يک Reunion به ياد ماندني طراحي کنند. از ساعت ۱۰ مهمانان کم کم به Westin Prince Resort مي رسيدند. ساعت گل بيرون در بسياري را به ياد ساعت گل شيراز مي انداخت. به تدريج لابي بزرگ هتل با چهرههاي زيباي ايراني که با لبخند و چشمهاي شاد و هيجان زده فارغالتحصيلان شريف از تمام سالها تزيين شده بود پر شد. به محض اينکه فلاش هاي دوربينها منظره زيباي در آغوش گرفتن و بوسيدنهاي کساني را که بعضي به مدت ۳۰ سال همديگر را نديده بودند، روشن کرد، فريادهاي شادي فضاي هتل را پر کرد. بعد از ثبت نام و جايگيري در اتاقها و چاي بعدازظهر، مهمانان با اتوبوس به زستوران Old Mill که در يک منطقه تاريخي کانادا با مناظر زيباي اطراف و يک آسياب آبي و استخري با فواره قرار داشت، برد.
پذيرش در فضاي بيرون در راهروي بيروني در آب و هواي عالي انجام ميشد و مهمانان با نوشيدني هاي مختلف پذيرايي ميشدند. شام رسمي در داخل با موزيک زنده آمريکايي کانادايي برگزار شد. زماني طول نکشيد که يک فارغ التحصيل سابق از گروه نوازندگان اجازه خواست تا موسيقي ايراني بنوازد و اين بسياري را به سن رقص کشاند که تا حدود نصفه شب ادامه داشت.
گفته ميشد و بسياري با آن موافق بودند که اين شب خود به تنهايي ارزش تمام آمادگي هاي Reunion را داشت.
شنبه ۲۴ آگوست ۲۰۰۲ : افتتاحيه رسمي در ساعت ۹ صبح در سالن اصلي با نکات اوليه دکتر زاهد شيخالاسلامي آغاز شد. اين سخنراني کوتاه به طور خلاصه دنباله حرفهاي او در دو سال قبل در اولين Reunion و درباره عشق و اميد پشت اين حرکتها بود. دکتر شيخ الاسلامي اضافه کرد که عنصر سوم مهمي در اين تلاشها ايمان است. ما ايمان داريم که مي توانيم اين حرکت را بر خلاف تمام کمبودها و تبعيض و اختلافات منطقهاي به موفقيت برسانيم. سپس دکتر شيخ الاسلامي دبير انجمن دکتر هژبري را معرفي کرد که او به همه خوش آمد گفت و کنفرانس را رسما شروع کرد.
اولين سخنران پروفسور رضا بود که اعلام کرد که صادرات دانشگاه شريف در زمينه فرار مغزها کمتر از بهترين دانشگاههاي کانادا نيست. او دو نصيحت کرد:
۱- براي رهبران و مديران دانشگاه: سعي کنيد حس تحسين زبان ، ادبيات و فرهنگ ايراني را در قلب دانشجويان بکاريد زيرا دنيا ممکن است مغزها را بخرد ولي قلب ها را هرگز نميتواند بخرد.
۲- براي فارغالتحصيلان: قسمتي از منافعي که به دست ميآاوريد را به خانه خود برگردانيد.
دکتر ضرغامي سخنران بعدي بود که در سخنراني خود مديران دانشگاه را تشويق کرد که رابطه فعالي با بدنه دانشجويي برقرار کنند. « ما بايد از مقام ناظر و سرپرست پايين بياييم و در موقعيت مشاور و دوست قرار بگيريم. » دکتر ضرغامي انجمن جديد را نصيحت کرد که قدمهاي کاربرديي براي پيدا کردن و فهميدن نيازهاي شريف تعريف کنند. يک جلسه با حضور تعدادي از اعضا انجمن هم برنامهريزي شده بود تا در اين مورد بحث بيشتري انجام شود.
دکتر وفايي به حاضران از طرف دکتر سهرابپور که در دقايق آخر برنامهاش براي شرکت در مراسم به دليل مشکلات جسمي لغو شده بود، خوش آمد گفت. دکتر وفايي آمار اميد وار کنندهاي از موفقيت دانشجويان و فارغالتحصيلان دانشگاه ارائه کرد.
بعد از استراحت دکتر خوشنويس در مورد کنسرسيوم شبکه بين المللي يادگيري (Learning international Network Consortium ) صحبت کرد و بعد از آن دکتر Toumi (؟) از MIT در مورد ( technology enhanced learning) صحبت کرد. دکتر خاکزار و دکتر فتحي يک سخنراني مشترک در مورد گرايش تکنولوژي ميکرو الکترونيک و سيستمهاي ارتباطات در يادگيري از راه دور (technology trends of microelectronics and communication systems on distance learning ) ارائه کردند.
دکتر خاکزار در مورد مسووليت مسولان دانشگاه براي جذب قدرت مغزهايي که توسط دانشگاه توليد ميشود براي همکاري با آن و تهيه ليستهايي از فارغ التحصيلان و در تماس بودن با آنها و تشويق آنها صحبت کرد. او مثالي از هند آورد. دکتر خاکزار همچنين فارغالتحصيلان را دعوت کرد که با برنامههاي کوتاه مدت تدريس در برنامهاي به نام زماني براي يادگيري (time2learn ) که در آلمان برگزار ميشود شرکت کنند. ثبت نام براي اين برنامه از طريق web انجام ميشود ( تمام مخارج به علاوه حقوق توسط Fachhochschule پرداخت ميشود)
دکتر فرزان فلاح در مورد grid computing که در آن تمام کامپيوترهايي که به اينترنت متصلند در پردازش اطلاعات نقش بازي ميکنند صحبت کرد.
دکتر شيخ الاسلامي در مورد يک چارچوب مفهومي براي مديريت و خلاقيت محتواي توزيع شده (distributed content creation and management ) همان طور که در شرکت Web based خودش به نام Cooling Zone پياده شده صحبت کرد.
بعد از استراحت در بعدازظهر مقالات ديگري توسط رامتين خسروي، بابک فرزاد، دکتر جهانگيزيان و دکتر معيري در مورد مسائل مختلفي از جمله گسترش توليدات جهاني(global products development) ، کنفرانس ويديويي و تکنولوژي بيسيم براي يادگيري از راه دور و E-Learning از طريق جامعههاي شبکهاي ارائه شد.
مهماني شام Gala در ساعت ۷:۳۰ با خوش آمد گويي فيروزه صدوق عباسيان از تيم کانادا شروع شد. اين برنامه هيجان انگيز در سالن Westin-Prince با شام و موسيقي ايراني و خواندن و رقص برگزار شد و تا ساعت ۳ صبح ادامه داشت.
شنبه ۲۵ آگوست ۲۰۰۲ : بعد از صبحانه روز دوم جلسات با سخنراني دکتر مشايخي در مورد فعاليتهاي انجمن فارغالتحصيلان در ايران شروع شد. او همچنين نامزدي خود براي هيئت مديره انجمن دانشگاه شريف را اعلام کرد.
جلسات با مقاله دکتر ميثاقي در مورد يک محيط تجاري شفاف زباني( a language transparent business environment ) که هرکسي با آن در تماس قرار ميگيرد با زبان خودش از طريق يک سرويس web جديد ارتباط برقرار ميکند، ادامه پيدا کرد . دکتر ميثاقي که سالهاي زيادي را در تحقيق و گسترش اين سيستم صرف کرده است اين سرويس را پياده سازي کرده است و در حال حاضر بيش از ۱۲ زبان را ميپوشاند.
دکتر نوهداني (؟) که سخنرانيش در مورد حل مساله آب در ايران بود از تشبيه آب براي مدلسازي بهبود وضعيت فرار معزها ار ايران استفاده کرد: او اشاره کرد که ما آب را مي جوشانيم و آن را بخار ميکنيم و باد مي وزد و آن بخار را به جاي ديگري مي برد که در آن جا ميبارد. ما بايد مکانيزم هايي را پياده کنيم که اين آب قيمتي را جذب کنيم و متراکم کنيم و بازيابي کنيم تا از آن براي زمين خودمان استفاده کنيم.
علي مرتضي بيرنگ دانشجوي دکترا در دانشگاه شريف در مورد يک پارک تکنولوژي که در ايران با کمک دانشگاه شريف در حال ساخت است صحبت کرد و دکتر الهه انساني در مورد پيشروي زنان در علم و مهندسي و تکنولوژي صحبت کرد.
سپس اعلاميهاي براي نامزدهايي که مي خواهند تمايل خود را اعلام کنند خوانده شد و ۱۷ نامزد تمايل خود را اعلام کردند.
راي گيزي بعد از اين که نامزدها خود را معرفي کردند (به جز جورا منوجهريان که حاضر نبود) شروع شد. تصميم گرفته شده بود که راي گيري روي شبکه براي يک مدت زماني ادامه پيدا کند و سپس تمام رايها توسط کميته راي گيري در تورنتو شمرده شود.
دکتر ضرغامي نکات پاياني و گزارش جلسه جنبي کميته را اعلام کرد و دکتر ميثاقي اعلام کرد که جلسه رسمي reunion در ساعت ۲ بعد از ظهر برگزار مي شود.
گردش و کنسرت در شب يک شنبه توسط مهوش آژير (خواهر يکي از فارق التحصيلان ) و يک گردش براي بازديد آبشار نياگارا در روز بعد برنامههاي پاياني Reunion يودند
........................................................................................نوشته شده در ساعت 9/12/2002 12:18:00 AM توسط Roya 9/07/2002
٭ اين گزارشيه که دکتر هژبري از Reunion شريف نوشته (ترجمه از منه!!!)
Reunion دانشگاه صنعتي شريف (آريامهر سابق) از ۲۳ تا ۲۶ آگوست در تورنتوي کانادا برگزار شد. بيش از ۱۰۰ نفز از شرکت کنندگان براي شرکت در اين مراسم از ايران سفر کرده بودند. تغييراتي که در قوانين ويزاي آمريکا به وجود آمده بود مانع سفر تعداد زيادي از فارغالتحصيلان SUT که هم اکنون در دانشگاههاي امريکا درس مي خوانند و يا براي کار در آن جا اقامت دارند به کانادا شده بود. ۴۰۰ نفر براي اين Reunion ثبت نام کرده بودند. تعداد کمي از ايران به دليل مشکلات جسمي يا کاري از شرکت انصراف دادند. ما براي اين اعضا بهبودي آرزو داريم.
در ميان شرکت کنندگان روساي قبلي SUT محمد رضا امين (يکي از بنيان گذاران اولين Reunion )، فضل الله رضا و مهدي ضرغامي هم حضور داشتند. رييس فعلي SUT، دکتر سعيد سهراب پور شخصا نتوانست در مراسم شرکت کند، ولي پيام حمايت او در مراسم افتتاحيه خوانده شد.
از اولين لحظات معلوم بود که اين بار اعضا از سراسر دنيا فقط براي قسمت سرگرمي مراسم نيامدهاند، بلکه آمدهاند تا در فعاليتهاي انجمن حضور فعال داشته باشند. بسياري از اعضا از امريکا، کانادا و ايران تمايل خود براي نامزدي براي هيئت مديره انجمن اعلام کرده بودند. اعضا ديگر به عنوان گروههاي جدا از هم صحبت نميکردند بلکه به عنوان عضوي از موسسه متحد انجمن فارغالتحصيلان شريف.
Reunion با ثبت نام و گردهمايي هاي غير رسمي در هتل Westin-Prince آغاز شد. کميته برگزار کننده تورنتو با کمک ۱۲ دانشجوي تحصيلات تکميلي شريف در دانشگاه تورنتو به شدت کار کرده بودند و براي يک Reuunion به ياد ماندني برنامهريزي کرده بودند. پذيرش و شام در رستوران Old Mill برگزار شد.
Reunion ۲۰۰۲ به طور رسمي در ساعت ۹:۳۰ شنبه با پيام عشق، اميد و ايمان توسط زاهد شيخالاسلامي، عضو هيات مديره انجمن، آغاز شد. او از همه اعضا درخواست کرد که متحد بمانند و به مقاصد انجمن ايمان داشته باشند.
فريدون هژبري، دبير انجمن، گزارشي از فعاليتهاي انجمن و موفقيتهاي آن در دو سال گذشته ارائه داد. او هم چنين در مورد مشکلاتي که براي فرستادن کمکهاي مالي براي دانشجويان، به دليل تحريم هاي امريکا وجود دارد و نيازي که براي هماهنگي بهتر براي کمک به برنامههاي علمي دانشگاه وحود دارد توضيحاتي داد. او در آخر توضيحات خود را با اين نکته پايان داد که تغييراتي در ساختار اجتماعي براي دست يابي به نتايج معني دار براي تلاشهاي ما لازم است.
منوچهر ميثاقي، از طرف کميته برگزار کننده تورنتو، به شرکت کنندگان خوش امد گفت. او بر نياز به فعاليت تمامي اعضا در فعاليت ها تاکيد کرد.
اولين سخنران فضل الله رضا، رييس سابق دانشگاه شريف بود. او به تمام دانشجويان دين انها به دانشگاه و کشور مادريشان را يادآوري کرد، مخصوصا تاکيد کرد که فرهنگ غني ايران را از ياد نبرند.
مهدي ضرغامي، رييس سابق دانشگاه شريف، در مورد وظيفه دانشگاه براي توزيع تخصص لازم براي توسعه ايران شرح داد.
عبدالحسن وفايي، رييس دفتر هماهنگي بينالملل شريف، پيام سعيد سهرابپور را خواند و در مورد توافقات دو جانبهاي که بين شريف و دانشگاههاي خارجي براي مبادلات آکادميک و امکانات تحقيقاتي مشترک امضا شده است گزارش داد.
E-learning موضوع اصلي Reunion بود. بهرخ خوشنويس، اين قسمت را افتتاح کرد و ۱۲ مقاله توسط اعضا در مورد Distance-learning و موضوعات ديگر ارائه شد. مجموعه مقالات اين سخنراني هاي در website ارائه خواهد شد. تمام سخنرانيها هم ضبط شده و بعدا قابل دسترس خواهند بود.
يک زيرکميته در مورد E-learning با شرکت محمد تقي فاتحي، هيبتالله خاکزار، بهرخ خوشنويس، منوچهر ميثاقي و عبدالحسن وفايي در مورد اين که انجمن بايد چه کند تا استفاده از اين تکنولوژي آسان تر شود و چگونه مي شود در ايران به آن دست يافت بحث کرد. توصيههاي اين کميته بعدا جداگانه توزيع خواهد شد.
زيرکميته ديگري با مهدي ضرغامي، عليرضا مشايخي و ۷ شرکت کننده ديگر در مورد همکاري هاي دانشگاه و انجمن بحث کردند. اين کميته چند طرح کوتاه مدت و بلند مدت به Reunion ارائه کرد. هيات مديره انجمن سعي در تبيين اين پيشنهادات با کمک همکاران خود در دانشگاه و ساير اعضا در خارج خواهد کرد.
در Reunion هيات مديره تصميم گرفت صندوقي براي دانشگاه قرار داده شود تا به دانشجويان کمک شود. به عنوان اولين قسط يک صد ميليون ريال براي اين صندوق اختصاص يافت. اين بودجه طبق معيارهايي که توسط انجمن تنظيم ميشود و با نظارت ۵ عضو انجمن در ايران استفاده ميشود.
براي انتخابات هيات مديره ۱۷ عضو نامزدي خود را اعلام کردند. اعضايي که در تورنتو حاضر بودند رايهاي خود را در Reunion دادند. صندوق راي مهر و موم شد و نزد دو تن از اعضا در تورنتو نگهداري ميشود. اعضايي که در Reunion حاضر نبودند، يا راي ندادند، اين امکان را دارند که در رايگيري online که از شنبه ۲ سپتامبر شروع ميشود شرکت کنند. راي گيري روز ۹ سپتامبر پايان ميگيرد. راي مضاعف به طور اتوماتيک حذف ميشود. نتايج راي گيري به تورنتو فرستاده ميشود نا با رايگيزي کاغذي جمع شود. صندوق راي در حضور جمع باز خواهد شد. روز رايشماري قبلا اعلام خواهد شد.
اسامي کانديداها به اين شرح است:
۱- فيروزه صدوق عباسيان، کانادا
۲- حسين عليزاده، کانادا
۳- مرتضي انواري، امريکا
۴- فريبا آريا، امريکا
۵- عليرضا حمزهلوييان، ايران
۶- فريدون هژبري، امريکا
۷- جليل کمالي، امريکا
۸- عليرضا خدابنده، کانادا
۹- جورا (jora) منوجهريان، امريکا
۱۰- سيد علي ميرسليمي، ايران
۱۱- منوچهر ميثاقي، کانادا
۱۲- علينقي مشايخي، ايران
۱۳- فروزا پورکي، امريکا
۱۴- مسعود صدقي، ايران
۱۵- زاهد شيخالاسلامي، امريکا
۱۶- فروزنده طبيبي بوشهري، ايران
۱۷- سيد بهرام زهير اعظمي، کانادا
........................................................................................نوشته شده در ساعت 9/07/2002 09:40:00 AM توسط Roya 9/05/2002
٭ نميدونم چرا اين مامان باباها سر کامپيوتر نشستن رو وقت تلف کردن مي دونن.
نوشته شده در ساعت 9/05/2002 01:56:00 AM توسط Roya
٭ راستي اون آخوندي که گفتم آشنا بود تو کنسرت شهرام ناظري، سيد محمود دعايي بوده. گفتم چه قدر قيافش آشنا است. اينو عرايض بهم گفت خودش هم اون جا بوده.
نوشته شده در ساعت 9/05/2002 01:55:00 AM توسط Roya
٭ ديروز بالاخره جرات کردم و رفتم پيش استاد پايان نامهام. البته کاري که کردم، شب پيشش نشستم و يه دور خوندم مقاله رو که بدونم چي به چيه. تو تاکسي هم که داشتم ميرفتم يه کتابي که جزء مراجع بود رو داشتم ورق ميزدم که ديدم الگوريتم يکي از مراحلي که من لازم دارم رو داره! ديدم واي خيلي ضايع است چي بگم که حداقل همينايي که هست رو چرا کار نکردم روش. خلاصه وقتي رفتم پيشش يه عالم چاخان کردم که خب من فکر مي کردم بايد همه جزئيات رو بفهمم. خب واقعا همين فکر رو ميکردم ولي اين که چرا سعي نکرده بودم بفهمم به کنار. ولي به خير گذشت. البته بيشترش مديون مامانم شد.حالا بايد حسابي کار کنم اول مهر برم پيشش.
........................................................................................نوشته شده در ساعت 9/05/2002 01:54:00 AM توسط Roya 8/31/2002
٭ ديشب رفتيم کنسرت شهرام ناظري با گروه چکناواريان. اول که من تا حالا سالن ميلاد نرفته بودم. جاي شيکي بود يعني مخصوصا که ما کنسرت قبلي شهرام ناظري رو تو سعدآباد رفته بوديم که همين جوري از اين صندلي لق لقوهايي که تو عروسيها ميذارن رو چيده بودن تو محوطه باز و همين طوري هل دادني و اينا بود که يه جاي خوب بشيني. خوب البته اونم کيف خودش رو داشت!! ولي اينجا با يه آسانسور ميرفتي بالا که به قول بچهها ۷۰۰۰ تومن مي ارزيد!!!! بعد هم قشنگ شماره صندلي و اينا داشت و خب آمفي تئاتر هم بود و هر جا هم که نشسته بودي راحت ميتونستي ببيني. چيزايي هم که اجرا کردن هم يه mix از تکههاي آهنگهاي قديمي بود اول که خود گروه ارکستر زدند بعدش هم شهرام ناظري اومد و اون آهنگ شيدا شدم رو خوند که تو کنسرت پارسالش هم خونده بود بعد دوباره رفت و اونا يه تيکه باحال که گفتن رقص شمشيره اجرا کردن. بعدش هم يه چند تا آهنگ کردي که شهرام ناظري خوند. بعد از آنتراکت هم شهرام ناظري «آب حيات عشق» رو خوند و بعد يه تيکه آهنگ خالي که انگار آهنگ لزگي بود (آخه ما بروشور نداشتيم) اجرا کردند بعد هم باز چند تا آهنگ کردي ديگه. بعد که تموم شد مردم خيلي تشويق کردن و هي بلند شدن و بقولا رنگ گرفتند و اينا، اين چکناواريان هم هيجان زده شد وسط راه برگشت دوباره اون آهنگ «آب حيات» رو اجرا کردند. مردم کلي ذوق کردن و باز هي تشويق کردن و گل بهشون دادند و باز چکناواريان هيجان زده شد باز دوباره از نصفه راه که رفته بودند برگشت و يکي از اون آهنگهاي کردي رو دوباره اجرا کردند. مردم مرده بودند از خنده. واقعا به نظر مياومد خيلي خوشش اومده که انقدر تشويق ميکنن!!!
و اما نکته مهمتر اين که درست جلوي ما دکتر سروش نشسته بود. من که ديگه بعد از آنتراکت حواسم فقط به رديف اونا بود. فقط حيف که زود در رفت!!!! راستي يه آقاي آخوندي هم بود که خيلي هم قيافش آشنا بود ولي هرچي ما سعي کرديم بفهميم کيه نفهميديم.
........................................................................................نوشته شده در ساعت 8/31/2002 08:44:00 AM توسط Roya 8/29/2002
٭ امروز بايد ميرفتم بانک. از اون طرف انقلاب و چون ميخواستم زياد پول خرج نکنم فقط کتاب «دير يا زود» از «آلپادسس په دس» رو خريدم. و يک ضرب هم نشستم خوندمش. محشره. زندگي يه دختره که کار مطبوعاتي ميکنه و به اين خاطر از خانوادهاش جدا زندگي مي کنه و به قولي به زنهاي ديگه فرق ميکنه.
- ... ولي آن زناني که هنوز احساس گناه ميکنند از نزديک شدن به اين آزادي که براي ما ديگر عادي شده است سرگيجه ميگيرند. يک بار با لوچانا، خواهرم براي صرف شام به رستوراني رفتيم، شوهرش در سفر بود. او خودش به من پيشنهاد کرد که با هم شام بخوريم، ولي در ضمن گفت که اين موضوع بايد به عنوان يک راز فقط بين من و او باقي بماند، چون اگر نيکلا شوهرش جريان را بفهمد از عصبانيت ديوانه خواهد شد. آن راز و اذت فريب دادن او را به هيجان آورده بود و باعث ميشد بيشتر وراجي کند. در رستوران سر ميزي با من نشسته بود و به نظر ميرسيد که به دنبال ماجرايي ميگردد. هر مردي که وارد ميشد، اين حس را در چشمان او ميخواند و از همان لحظه او را تصاحب ميکرد. به راستي وقتي از رستوران بيرون آمديم يکي از اين مردها به دنبالمان افتاد به ما نزديک شد و با تعظيمي نقاضا کرد که ما را همراهي کند. مطمئنا اگر لوچانا تنها بود قادر نبود دعوت مرد را رد کند. وقتي آن مرد از ما دور ميشد خواهرم سرش را برگرداند، در نگاهش وحشت و مبارزه موج ميزد. در نگاه من چنين حالتي وجود ندارد و به همين دليل هرگز کسي از من تقاضا نميکند مرا تا خانهام همراهي کند.
- ميداني دلم ميخواهد زندگيم را مانند بستهاي در دست کس ديگري بگذارم و بگويم: بيا براي من ديگر بس است حالا تو فکرش را بکن. اما ممکن نيست با دست خودمان زندگي را براي خود خراب کردهايم. هر روز صبح که بيدار ميشويم سنگيني اين زندگي لعنتي روي ما وجود دارد و باز بايد فکر کرد ...
- ديدي ؟ تو هميشه خيال ميکني من همه چيز را به سياست مربوط مي کنم. ولي اين ها همه نتايج کار است. براي هر کس در زندگي يک لحظه يک کلاقات يک عشق يک چيزي که باعث فکر کردن بشود پيش ميآيد. در چنين مواقعي انسان روي بعضي نکات فکر ميکند و مي خواهد دليل آن را کشف کند مي خواهد بزرگ شود اما فقط بعضيها موفق ميشوند و بقيه همان طور کوچک ميمانند
........................................................................................نوشته شده در ساعت 8/29/2002 10:46:00 AM توسط Roya 8/28/2002
٭ سروش جوان خريدم. هميشه مجله که ميخريدم خوشم مياومد که شعراشو بخونم. از شاعرايي که مثلا فقط همين يه شعر خوب رو دارن و چون توقعي از اونا نداري خوبن.
بعد از شب قرار دو شيطان دو روز بعد
گفتم ببينمت سر ميدان دو روز بعد
ميترسم از علامت مرگي که پيش روست
گفتم بيا تو را به همين جان دو روز بعد
شلاق گيسوان خودت را تکاندي و
گفتي به عشوههاي فراوان دو روز بعد
تو مثل بردههاي به قلاده بستهاي
خود را بزن به کوه و بيابان دو روز بعد
گفتم به خود چه منظرهاي خلق ميشود
عاشق که ميشوند دو انسان دو روز بعد
شلوار پاره کفش پلاسيدهام به پا
در دست چند شاخه ريحان دو روز بعد
زل ميزنم به رهگذران هزار رنگ
ميپرسمت ز هر چه خيابان دو روز بعد
عاشق شدن مقوله مرموز زندگي است
عاشق هميشه بوده پشيمان دو روز بعد !!
ميگفت من براي تو هستم دو روز بعد
از من بريده چه آسان دو روز بعد
بر روي چند شاخه ريحان نشسته است
مردي که خيره مانده به ميدان دو روز بعد
چندين دو روز بعد گذشت و نيامدي
من زندهام هنوز پس از آن دو روز بعد
........................................................................................نوشته شده در ساعت 8/28/2002 09:08:00 AM توسط Roya 8/26/2002
٭ آخ جون حقوق يکي از کارايي که ماه گذشته ميکردم رو گرفتم!!! اصليه هنوز مونده ولي پول گرفتن چه قدر خوبه!!
........................................................................................نوشته شده در ساعت 8/26/2002 10:22:00 AM توسط Roya 8/25/2002
٭ برنح ته چين براي ۵-۶ نفر
۶ پيمانه برنج، خيسانده
نيم قاشق ماست چکيده
۲ تخم مرغ
زعفران
روغن
نمک
برنج را مانند چلو ساده بجوشانيد و آب کش کنيد. تخم مرغ را در يک باديه بشکنيد و با چنگال بزنيد. ماست را با اندکي آب و نمک اضافه کنيد و بزنيد. اندکي زعفران را در ۲-۳ قاشق آب داع حل کنيد و با تخم مرغ و ماست مخلوط کتيد. (مقدار زعفران بايد آن قدر باشد که مخلوط را به رنگ زرد تمدي در آورد) اگر مايه سفت بود با اندکي آب آن را شل کنيد.
حدود نيمي از برنج آب کش شده را روي مخلوط بريزيد و با دست زير و رو کنيد. دقت کنيد برنج خرد نشود و به طور يک دست با مايه مخلوط شود.
نيم پيمانه روغن در ديگ جاداري داغ کنيد، وقتي بوي روغن بلند شد چند کفگير از مخلوط را ته ديگ پهن کنيد. مرغ يا گوشت آماده شده (*) را روي برنج بچينيد و با باقي مخلوط روي آن را بپوشانيد. روي مخلوط را با کف دست کمي فشار دهيد.
اکنون اقي برنج آب کش شده را روي مخلوط ته ديگ کوت کنيد. در ديگ را ببنديد و ديگ را با شعله پخش کن روي آتش تيز بگذاريد. پس از ۱۰-۱۲ دقيقه آتش را کم کنيد. نيم پيمانه آب روغن داغ روي برنج بدهيد و دم کني روي ديگ بگذاريد. پس از حدود ۹۰-۹۵ دفيقه ديگر ته چين آماده است.
* مرغ براي ته چين
۱ کيلو سينه و ران مرغ استخوان گرفته
۱ پياز چارقاچ
۱ دسته کوچک چار سبزي (جعفري، کرفس، ترخون، مرزه)
۱ هويج
۱ قاشق چايخوري زرد چوبه
روغن
نمک و فلفل
۳-۴ قاشق روغن در يک ديگ داغ کنيد و قطعههاي مرغ را در آن تفت دهيد تا رويه آن طلايي شود، آن گاه يک پيمانه آب با کمي نمک و فلفل اضافه کنيد و روي آتش تيز به جوش آوريد. زردچوبه و پياز و هويج و بسته چار سبزي را اضافه کنيد.
آتش را کم کنيد و در ديگ را ببنديد تا ۳۰ دقيقه بپزد. برداريد و بگذاريد خنک شود سپس استخوان درشت مرغ را بکشيد و گوشت را براي چيدن در ديگ ته چين کنار بگذاريد (اگر مرغ آب داشته باشد کمي از آب آن را براي شل کردن ماست ته چين به کار ببريد و باقي را براي مصرف ديگري نگه داريد)
نکتهها
ظرفي که در پختن ته چين به کار ميرود بايد سطح وسيعي داشته ياشد، چون مقدار ته ديگ طبعا به وسعت کف ظرف بستگي دارد.
براي ته چين چلو دار از ديگ و گرنه از ماهيتابه استفاده ميکنيم.
ظرف بايد تفلون باشد. هنگام کشيدن ته چين بايد ته ديگ يا تابه را چتد دقيقه در آب سدر گذاشت. (با در بسته)
براي درست کردن ته چين قالبي در پلوپز برقي برنج را آب کش کنيد و با مايه ته چين (مقدار ماست و تخم مرغ و زغفران و روغن را ۲ برابر بگيريد) مخلوط کنيد و در ظرف پلوپز بريزيد. مرغ يا گوشت را لاي برنج بگذاريد و آب روغن را پس از دم بالا دادن برنج روي آن بدهيد. مدت پخت همان ۹۰ دقيقه است.
نوشته شده در ساعت 8/25/2002 09:49:00 AM توسط Roya
٭ نشستم جواب email هاي چند ماه اخير رو که بدم. چقدر عقبم از زندگي. درست روزي که تصميم مي گيرم جبران کنم يه چيزي پيش مياد مثل الان که سرم داره ميترکه!
يکي ار دوستام خواسته بود که دستور ته چين مرغ رو از رو کتاب مستطاب براش بفرستم. گفتم خب بذارمش همين جا. اونايي که جواب mail هاشون رو ندادهام واقعا شرمنده. ايشالا به زودي!
........................................................................................نوشته شده در ساعت 8/25/2002 09:48:00 AM توسط Roya 8/21/2002
٭ من از همدان برگشتم. سه روز اون جا بودم. اين داداش عزيز هم دوربينش رو به ما نداد و گرنه الان کلي عکس ميذاشتم اينجا. پس همين قدر بگم که اون جا رفتيم قبر بوعلي، گنجنامه، استخر عباساباد، قبر باباطاهر، قبر استر و مردخاي، گنبد علويان، تپه هگمتانه و غار عليصدر.
حالا هم برگشتيم تا روز از نو روزي از نو!!! اما اين تز لعنتي رو ديگه بايد شروع کنم.
........................................................................................نوشته شده در ساعت 8/21/2002 10:00:00 PM توسط Roya 8/18/2002
٭ من فردا دارم ميرم همدان. از اين شهر کلي خاطره دارم که همش به يه نوعي به هم مربوطن! خدا کنه اين بار هم خوش بگذره
نوشته شده در ساعت 8/18/2002 08:39:00 AM توسط Roya
٭ ديشب قرار بود از شيراز برامون مهمون بياد. کلي ميترسيدم!!! ولي تونستم. خيلي هم کار سختي نبود پذيرايي کردن. در صورتي که البته بيکار باشي، صبحش اونا برن بيرون تا تو وقت داشته باشي هر بلايي ميخواي سر غذا بياري. و البته زود هم برن.
نوشته شده در ساعت 8/18/2002 08:38:00 AM توسط Roya
٭ ديروز اولين ترم درس دادنم تموم شد. واي چهقدر ارزيابي کردن سخته. من که يه عمري خودم از ارزيابي شدن ميترسم و متنفرم، حالا بايد يه عده رو ارزيابي ميکردم.
ولي خب اينم يکي از چيزاييه که بايد ياد ميگرفتم. ولي يه چيز جالب برام اين بود که جمعه داشتم با يکي از دوستاي قديميم که داره تو رشتهاش که کامپيوتره کار ميکنه و اون موقعها خيلي خيلي هم عقيده بوديم تو همه چيز حرف ميزديم گفت نميخواي تو رشتهات کار کني؟ گفتم رشتهام؟ گفت خب مثلا کامپيوتر. ديدم واي چهقدر برام بيمعني شده اين جور کار کردنها. اصلا ديگه برام قابل درک نيست که بشينم از صبح تا شب يه جا هي تق و تق دکمه کيبورد بزنم. انگار ديگه فکر ميکنم کار آدم بايد يه طرفش حتما آدما باشن.
نوشته شده در ساعت 8/18/2002 08:36:00 AM توسط Roya
٭ يه سال گذشته. ياد گرفتم که به خاطر از دست دادن چيزا غصه نخورم. يعني نه که غصه نخورم، ديوونه نشم. يعني نه که ديوونه نشم، خودم رو نکشم. واي نه انگار هيچي ياد نگرفتم. فقط ياد گرفتم ... آهان ياد گرفتم ديگه فکر نکنم. فکر نکنم که آخه چرا؟ چرا؟ چرا؟
........................................................................................نوشته شده در ساعت 8/18/2002 08:35:00 AM توسط Roya 8/12/2002
٭ اينا وسوسه انگيز نيستن؟ البته بيشتر براي كادو دادن
........................................................................................
نوشته شده در ساعت 8/12/2002 12:01:00 AM توسط Roya 8/11/2002
٭ من نوشته بودم که فيلم ميخوام اونم از نوع CD. ولي انگار منظورم رو درست نگفتم. البته با تشکر از همه کسايي که گفتند چه فيلمايي دارن و ميتونن بهم بدن. من مشکلم حادتره. دنبال يکي ميگردم که برام مرتب فيلم بياره. چي ميگن «فيلمي» ميگن به اينجور آدمها ديگه. چون من خودم اصلا تو باغ نيستم. ولي هرکي رو ميشناسم که از اين فيلميها سراغ داره CD ندارن و متاسفانه ما هم ويديو نداريم!!
نوشته شده در ساعت 8/11/2002 11:17:00 AM توسط Roya
٭ اين روزا از بس رفت و آمد ميکنم تو خيابون، کم کم دارم صحنههايي که بقيه از اين شهر شلوغ تعريف ميکردند رو ميبينم!!
يه نکته خيلي جالب برام اينه که چرا زن و شوهرا وقتي تازه ازدواج ميکنن، همش وقتي با همن ميخندد. برام قابل تصوره که بعد از چند سال خب مثلا کمتر با هم حرف بزنند، خب شايد چون اول ميخوان همديگه رو بشناسن ولي بعدا ديگه اصلا تقريبا تمام تجربههاشون يکي ميشه و تعريفاشون کم ميشه ولي خب اينکه حرفي که ميزنن خندهدار باشه ديگه چرا. خيلي کم ميبيني تو خيابون زن و مردي که تقريبا ميانسالند و دارن ميخندد من که اصلا نديدم. مثلا اون روز تو تاکسي يه زن و شوهر جوون نشسته بودند اومدن جاشون رو عوض کنن يه دفتري که دست خانومه بود افتاد تو جوب و خيس شد. درش اوردن و به اين موضوع دو ساعت خنديدن. و من همش داشتم تصور ميکردم که اگه اينا ۴۰-۵۰ سالشون بود در چنين موقعيتي چي کار ميکردن.
........................................................................................نوشته شده در ساعت 8/11/2002 11:16:00 AM توسط Roya 8/08/2002
٭ من به شدت دلم ميخواد فيلم ببينم. تو رو خدا (اين يه التماس واقعيه!) هركي ميدونه من چه جوري ميتونم يه نفر رو گير بيارم كه برام CD بياره بهم بگه. خدا صد در دنيا ....!!!!!!
نوشته شده در ساعت 8/08/2002 10:34:00 AM توسط Roya
٭ امروز كشف شد كه چرا روي پرچم آمريكا اون هم خاك ريخته بودن! نگو كه يه عده كانادايي اومده بودن دانشگاه. اونا هم براي جلوگيري از آبروريزي اين كار رو كردن. تو رو خدا از اين مسخرهتر ميشه. ما پرچم رو آتيش ميزنيم و روش راه ميريم فقط براي خالي كردن عقده خودمون ولي اونا نبايد ببينن!!!
........................................................................................نوشته شده در ساعت 8/08/2002 10:32:00 AM توسط Roya 8/06/2002
٭ دم در اصلي دانشگاه چند وقت پيش يه پرچم امريكاي گنده كشيدن كه يعني هر كي ميخواد از در وارد بشه از روش رد شه. انقدر اين نقشه گنده و تميز و خوب كشيده شده بود باورم نميشد كه يه شبه كشيده باشنش. ظاهرا كار يه عده از بچههاي داشگاه عضو يه گروهي!!!بوده.
اما ديروز فكر كنم بود كه ديدم به عالمه خاك ور داشتن ريختن روش. نميدونم كي اين كار رو كرده. اگه از طرف دانشگاه كرده باشن جالبه.
........................................................................................نوشته شده در ساعت 8/06/2002 09:03:00 PM توسط Roya 8/05/2002
٭ دوباره آمدهاي. دوباره آمدهاي و به همان اندازه هنوز جا ميگيري. تصويرت تکرار ميشود، صدايت، صورتت. تکرار ميشوند تکرار ميشوند. ديدي که خواب بود. گفتي به لحظهها فکر کن. ديدي همه لحظهها گذشت و ماندم با همان خواب دل خوشکنک!
ميتوانم امشب بمانم تا صبح و تو نباشي و يادت به ...
........................................................................................نوشته شده در ساعت 8/05/2002 11:56:00 AM توسط Roya 8/04/2002
٭ امروز تو دانشکده بچهها يه عده داشتند مساله حل ميکردن و دو نفر هم داشتن شطرنح بازي ميکردن. يادم افتاد که اينو بنويسم اينجا. اين پديده فکر کردن خيلي جالبه. اگه ميخواين نمونههاي جالبش رو ببينين بايد بياين دانشکده ما. يه دفعه دو تا از هم اتاقيهاي من اومدند با هيجان ميگن ما امروز يه صحنه عجيب ديديم امروز. بعد نگو که اينا تو يه از کلاسا قرار بوده کلاس داشته باشند قبل از شروع کلاس يه نفر نشسته بوده پشت ميز استاد و همين طوري داشته فقط بر و بر دفترش رو نگاه ميکرده! اينا هي اومدن يکي يکي نشستن اين از جاش جم نخورده. بعد استاد اومده يه نگاهي بهش کرده بازم تکون نخورده و تازه وقتي استاد تخته رو پاک کرده و شروع کرده به حرف زدن اين به خودش اومده و پاشده رفته بيرون. اصلا اين مدل فکر کردن اين بچههاي رياضي خيلي براي من جالبه. همينجوري به يه جا نگاه ميکنن و نميدونم چه تجسمي از مفاهيم تو ذهنشون ميآرن و بعد هر از گاهي يه چيزي ميگن يا مينويسن. البته خودم هم اون موقعها مساله حل ميکردم ولي بيشتر با database مغزم چک ميکردم و انواع راه حل ها رو براي او به کار ميبردم حالا تو ذهن يا رو کاغذ. ولي مال اينا يه چيز ديگه است کاش ميشد فهميد!
نوشته شده در ساعت 8/04/2002 10:30:00 AM توسط Roya
٭ ديشب عروسي يکي از هم دانشکدهايها دعوت بودم. تا ساعت ۸:۱۵ که کلاس داشتم اما نميدونم چرا ويرم گرفته بود که برم. البته خب يه مقدار خيلي زيادي کنجکاو بودم!!! اما انگار خوشم ميآد خودم رو اذيت کنم انگار از هر چي فرار کردنه خوشم ميآد. خلاصه لباسم رو کردم تو يه کيسه و بردم با خودم سر کلاس از اون جا آژانس گرفتم با فلاکت رسيدم اون جا، لباسام رو عوض کردم و خب معلومه که چه ريختي بودم. فقط اميدوارم عکسا به اين زوديها حاضر نشه يا اصلا بسوزه! ولي خب به خودم خوش گذشت!!!!
........................................................................................نوشته شده در ساعت 8/04/2002 10:28:00 AM توسط Roya 8/02/2002
٭ خوراک بادمجان با گالينابلانکاي مرغ
توضيح : اين غذا رو از رو دستور گالينابلانگا (عصاره مرغ و سبزيجات و اينا که تازگي اينجا اومده) درست کردم خودش يه نسبتايي داشت که من رعايت نکردم و همينطوري هردمبيلي درست کردم و خوب شد. اين گالينا بلانکا انگار بيشتر نقش ادويه رو بازي کرد.
مواد لازم :
گالينابلانکاي مرغ ................۱ عدد
بادمجان حلقه شده .............مقداري!!!
سيب زميني حلقه شده ....... مقداري!!!
پياز حلقه شده ..................مقداري!!!!
گوجهفرنگي حلقه شدني .......مقداري!!!!!
فلفل دلمهاي تکه شده ..........مقداري!!!
دستور تهيه:
بادمجانها را کمي سرخ کنيد. آنها را برداريد و بعد از آن سيبزمينيها و پيازها و فلفل دلمهاي را سرخ کنيد. بعد بادمجانها و گوجهفرنگي را روي آنها بگذاريد و گالينابلانکا را روي آنها خرد کنيد و مقدار خيلي کمي آب به آن اضافه کنيد و در آن را بگذاريد و بگذاريد با شعله کم بپزد.
نوشته شده در ساعت 8/02/2002 10:39:00 AM توسط Roya
٭ خيلي وقته ميخوام تجربههاي آشپزي بذارم تو وبلاگم!! البته نه هر آشپزيي. اين کتابهاي آشپزي يه ايرادي که دارن در واقع فقط به درد غذاي مهموني درست کردن ميخورن. يه پلوس ساده رو هم انقدر با دنگ و فنگ درست ميکنن که آدم ( نه هر آدمي، يه دانشجوي بيچاره که هم وقت کم داره و هم مهمتر از اون مواد اوليه!) پشيمون ميشه از استفادهشون.
حالا از اين به بعد يه چيزايي سعي ميکنم بذارم اينجا و هر کي هم تجربهاي داره و غذايي از اين نوع بلده به من بگه تا بذارم. خوبه که مدت زمان لازم رو هم اگه ميدونين بگين.
نوشته شده در ساعت 8/02/2002 10:17:00 AM توسط Roya
٭ واي اين مدت اصلا وقت نکردهام کتاب بخونم. انگار اصلا حوصلهاش رو نداشتم. ولي شروع کردم کتاب «گرگ بيابان» رو بخونم. يه چيز جالب راجع به اين کتاب وجود داره که من اين کتاب رو داشتم و دوباره رفتم خريدمش. تا حالا راجع به هيچ چيزي اين اتفاق نيفتاده بود. تازه تا وقتي هم که اومدم بذارمش تو کتابخونه و ديدم ا يکي ديگه هست نفهميدم. حالا هم بعد يه ۷-۸ سالي ميخوام بخونمش تازه!
نوشته شده در ساعت 8/02/2002 06:36:00 AM توسط Roya
٭ ديروز رفتيم خونه دوست تازه عروسمون!! خيلي خوش گذشت. همش خورديم. و طبق معمول راجع به همه چي حرف زديم از خانه عفاف!! تا درسايي که ترم ديگه ارائه ميشه.
........................................................................................نوشته شده در ساعت 8/02/2002 06:35:00 AM توسط Roya 7/29/2002
٭ کسي که از تعطيلي خوشش ميآد يعني کارش رو دوست نداره؟
نوشته شده در ساعت 7/29/2002 11:20:00 AM توسط Roya
٭ اين اينترنت هم مثل مار Prince John ميمونه هروقت ميخوايش نيست!
نوشته شده در ساعت 7/29/2002 11:19:00 AM توسط Roya
٭ اين شماره مجله زنان همهاش راجع به روسپيگريه. آدم وحشت ميکنه!
........................................................................................نوشته شده در ساعت 7/29/2002 11:18:00 AM توسط Roya 7/28/2002
٭ اينم به خاطر اصرارهاي شديد خوانندگان!!!
نه من سراغ شعر ميروم
نه شعر از من ساده سراغي گرفته است
تنها در تو به شادماني مينگرم ريرا
هرگز تا بدين پايه بيدار نبودهام
از شب که گذشتيم
حرفي بزن سلامنوش ليموي گس
نه من سراغ شعر ميروم
نه شعر از من ساده سراغي گرفته است
تنها در تو به حيرت مي نگرم ريرا
هرگز تا بدين پايه عاشق نبودهام
پس اگر اين سکوت
تکوين خواناترين ترانه من است
تنها مرا زمزمه کن اس ساده، اي صبور!
حالا از همه اينها گذشته، بگو
راستي در آن دور دست گمشده آيا
هنوز کودکي با دو چشم خيس و درشت مرا مي نگرد؟
سيد علي صالحي
نوشته شده در ساعت 7/28/2002 10:24:00 AM توسط Roya
٭ اين چند روز همه راجع به شاملو گفتند. و من طبق معمول با تاخير!! خب آخه اصلا واقعا شاملو رو با تاخير شناختم تازه دو سال پيش. « بايد استاد و فرود آمد .... در آستان دري که کوبه ندارد.... » خب فقط همين يکي رو بلدم و جرات باز کردن کتابش رو ندارم
نوشته شده در ساعت 7/28/2002 10:22:00 AM توسط Roya
٭ به آينده که فکر ميکني از تصورش وحشت ميکني. يعني چند سال ديگه؟ چند تا تصميم ديگه؟ چند تا اشتباه ديگه و چند تا ....
نوشته شده در ساعت 7/28/2002 10:21:00 AM توسط Roya
٭ تا حالا نديده بوديم کسي سيگار رو تبليغ کنه تو خيابون که ديديم اون شب تو گلستان! يه آقاهه وايساده بود داد ميزد، اگه مشکل داري بيا غصه داري بيا!!!!
........................................................................................نوشته شده در ساعت 7/28/2002 10:19:00 AM توسط Roya 7/25/2002
٭ سلام!
حال همه ما خوب است
ملالي نيست جز گم شدن گاه به گاه خيالي دور،
که مردم به آن شادماني بي سبب ميگويند
با اين همه عمري اگر باقي بود
طوري از کنار زندگي ميگذرم
که نه زانوي آهوي بي جفت بلرزد و
نه اين دل ناماندگار بيدرمان!
تا يادم نرفته است بنويسم
حوالي خوابهاي ما سال پر باراني بود
ميدانم هميشه حياط آنجا پر از هواي تازه باز نيامدن است
اما تو لااقل، حتي هر وهله، گاهي، هر از گاهي
ببين انعکاس تبسم رويا
شبيه شمائل شقايق نيست!
راستي خبرت بدهم
خواب ديدهام خانهاي خريده ام
بي پرده، بي پنجره، بي در، بي ديوار ... هي بخند!
بي پرده بگويمت
چيزي نمانده است، من چهل ساله خواهم شد
فردا را به فال نيک خواهم گرفت
دارد همين لحظه
يک فوج کبوتر سپيد
از فراز کوچه ما مي گذرد
باد بوي نامهاي کسان من ميدهد
يادت ميآيد رفته بودي
خبر از آرامش آسمان بياوري؟!
نه ريرا جان
نامهام بايد کوتاه باشد
ساده باشد
بي حرفي از ابهام و آينه،
از نو برايت مينويسم
حال همه ما خوب است
اما تو باور مکن!
سيد علي صالحي (نامهها )
نوشته شده در ساعت 7/25/2002 07:31:00 AM توسط Roya
٭ اين چند وقت مامانم اومده بود و حالا باز تنهام، اينو فهميدم که تنهايي رو نه تنها دوست ندارم طاقت تحملش رو هم ندارم. چه قدر من احمقم که وقتي يه چيزي رو دارم قدرش رو نميدونم.
........................................................................................نوشته شده در ساعت 7/25/2002 07:28:00 AM توسط Roya 7/17/2002
٭ اين مطلب (ستون دست راست: خبرهايي كه خبر نيستند) قديميه. يعني مال سهشنبه است ولي جالب بود.
نوشته شده در ساعت 7/17/2002 09:11:00 PM توسط Roya
٭ امروز اولين تجربه درس دادن رو چشيدم! خيلي برام جالب بود. خود صرف درس دادن که خيلي خوب و هيجان انگيز بود. اما تو راه برگشت به اين فکر ميکردم که وقتي به هر کاري نگاه کني ميبيني که مهمتر از همه چيز توش اينه که ميخواي خودت رو عوض کني. اون کسي که هي کار ميکنه که پول دراره خب ميخواد وضعيت خودش رو به يه آدم پولدار تغيير بده. يا کسي که درس مي خونه همين طور. همه يه ذهنيتي هرچند مبهم از خود ايدهآلشون دارن و ميخوان که به اون برسن. نميدونم شايد دارم الکي مي گم که همه اينجورين من خودم که اينطوري هستم. اما خيلي وقتا فراموشش ميکنم. ولي خيلي خوبه که آدم هر از گاهي به اين موضوع فکر کنه. و سعي کنه از تجربههاي جديدش اون قسمتي رو که بهش ميکنه بگيره و در خودش تقويت کنه.
سعي ميکنم بيشتر اين جوري فکر کنم و بيشتر بنويسم راجع بهش.
........................................................................................نوشته شده در ساعت 7/17/2002 09:05:00 PM توسط Roya 7/15/2002
٭ روزي شيخ در بازار نيشابور ميرفت. آواز چنگ بشنيد. کنيزک مطربه چنگ مي زد و اين بيت ميگفت:
امروز در اين شهر چو من ياري ني
آورده به بازار و خريداري ني
آنکس که خريدار، بدو رايم ني
وآنکس که بدو راي، خريدارم ني
....
نوشته شده در ساعت 7/15/2002 03:57:00 AM توسط Roya
٭ روز يکشنبه بايد ميرفتم گواهي عدم سوء پيشينه ميگرفتم!! آخر کار مسخره بود. هلک و هلک پاشدم رفتم ستاد فرماندهي .... ديدم وااااااي يه صف به چه درازي. اونم يه عالم مرداي لات گنده. بايد يه ۱۵۰ تومن ميريختيم به حساب. مامانم ميگه حتما کنار خود اونجا بانک هست که نبود و مجبور شديم بعد از پيدا کردن اونجا دو ساعت بگرديم تا بانک رو پيدا کنيم و براي ريختن ۱۵۰ تا تک تومني دو ساعت تو صف بانک وايسيم. حالا خدا رو شکر که از مزاياي دختر بودن استفاده کرديم و تو اون صف واينساديم. جاي خانمها جدا بود و يکي دو نفر بيشتر اونجا نبودند. حالا اونجا هم انگشتهات رو تمام جوهري ميکنن ميزنن رو کاغذ که مثلا اثر انگشت. خيلي کارشون واقعا مسخره است تمام آدمهاي اين مملکت بايد اين مراحل رو طي کنن تا مبادا جزو درصد کوچيکي که رفتن زندان باشن. اونم واقعا نميدونم چهجوري چک ميکنن. حتما تو دفترهاي گنده يک متري ليست اسما رو با اون خطهاي خرچنگ قورباغه نوشتن و با اينا چک ميکنن.
........................................................................................نوشته شده در ساعت 7/15/2002 03:54:00 AM توسط Roya 7/11/2002
٭ هپلي بهم گفت که اين لوسالومه خيلي آدم مهمي بوده و فرويد هم کلي ازش تاثير گرفته. منم رفتم search ش کردم.
لو سالومه در واقع با سه تا از مهمترين و مشهورترين آدمهاي قرن ۲۰بوده. نيچه (فيلسوف) ، رينر ريلکه (شاعر) و زيگموند فرويد (روانشناس). در واقع دو تا از اين آدمها عاشقش شدن. البته گشتن با آدمهاي مهم تنها چيزي نبود که باعث شهرت لوسالومه شد. او يک زن خود ساخته و روشنفکر در موقعيت خودش بود. در روسيه به دنيا آمده بود. پدر و مادرش آلماني بودند. وقتي ۲۱ ساله بود به رم رفت تا با نيچه درس بخواند. گرچه او نيچه را يکي از باهوشترين متفکريني که تا به حال ديده بود ميدانست، اما مستقلتر از اين بود که پيشنهاد او را براي ازدواج بپذيرد. ولي در سال ۱۸۸۷ با فردريش کارل آندرياس ازدواج کرد که اين ازدواج ۴۳ سال ادامه داشت و به او اين آزادي را داد که به نوشتن داستان و مسافرت به هرجايي که کنجکاويش او را ميکشاند بپردازد. لو ريلکه را در مونيخ در سال۱۸۹۷ ملاقات کرد و سه سال با او رابطه داشت تا اين که حس استقلالش باز او را دور کرد! سپس در سال ۱۹۱۱ لو با فرويد ملاقات کرد و جذب تئوريهاي او شد. او وارد مطالعات روانشناسي شد و مقالات بسياري نوشت که در مجلات روانشناسي چاپ شد. با کمک فرويد او شروع به روانکاوي خود کرد و در ۱۹۳۱ يک کتابي به افتخار معلمش به نام «My Gratitude to Freud » چاپ کرد. به قدرت رسيدن نازيها در سالهاي ۱۹۳۰ يک خطر بود زيرا نازيها روانکاوي را يک علم يهودي ميدانستند و قصد حذف آن را داشتند. در آن زمان لو مريض و پير بود و قادر به ترک کشور نبود. او در سال ۱۹۳۷ درست يک ماه قبل از ۷۶ امين سال تولدش مرد. در روزهاي مرگش نازيها تمام کتابها و مقالاتش زا ضبط کردند. در کل لو بيست کتاب و بيشتر از صد مقاله نوشت.
نوشته شده در ساعت 7/11/2002 09:14:00 AM توسط Roya
٭ باز هم مساله کار. ديگه واقعا دارم ديوونه ميشم. من نميفهمم اين آدمها منظورشون از زندگي کردن چيه. ميخوان به بالترين جايي که ميتونن و حتي بالاتر از اونجايي که ميتونن برسن. ولي خودشون هم نميدونن آخه چرا. اگه من ميتونم ماهي يک مليون درارم اگه يه وقت کاري بکنم که نهصد و پنجاه هزار تومن حقوقشه خودم را تلف کردم. ولي به قيمت تلف نشدنم بايد يک شب هم در عمرم راحت نخوابم. من نميتونم و بدتر از اون اينه که نميتونم اين موضوع رو توضيح بدم. خسته شدم واقعه خسته شدم.
........................................................................................نوشته شده در ساعت 7/11/2002 09:05:00 AM توسط Roya 7/08/2002
٭ کتاب «و نيچه گريه کرد» رو که از نمايشگاه خريده بودم تازه تموم کردم.
ظاهرا در واقعيت! نيچه عاشق يه دختري بوده به اسم لوسالومه. که باهاش از طريق يه دوستي به اسم پاول ره آشنا شده بوده. اما خود لوسالومه بيشتر از همون پاول خوشش مياومده و اين کلي باعث ناراحتيهاي روحي نيچه شده بوده. يه دکتري هم بوده به اسم يوزف بروير که در واقع پزشک داخلي بوده و بيشتر تحقيقاتش درباره حس تعادل و فيزيولوژي تنفس در راطه با سيستم عصبي بوده. اما به روانشناسي و اينها هم علاقه داشته و مخصوصا راجع به هيستري هم کار کرده بوده و يه کتابي نوشته بوده. مخصوصا يه مريضي داشته به اسم برتا پاپن هايم که هيستري داشته و با بيان درماني و اينها تا حدي خوبش ميکنه. فرويد هم شاگرد اين دکتر بروير بوده و درباره همين موضوع برتا باهاش مقاله مشترک نوشته بوده. اما از اين جا به بعد رو نويسنده خيال کرده که اين لوسالومه ميره پيش دکتر بروير و بهش پيشنهاد ميکنه که معالجه نيچه رو قبول کنه و اون هم اين کار رو ميکنه.
يه تيکههاي جالبي داره. مثلا يه جايي راجع به اينکه دکتر چهقدر حق داره واقعيت رو از مريض مخفي کنه حرف ميزنن.
دکتره ميگه: وظيفه من اين است که به بيمارانم تسکين خاطر بدهم . ... گاهي اوقات وظيفه دارم سکوت و رنج بيمار و خانوادهاش را به جان بخرم.
نيچه: اما دکتر بروير متوجه نيستيد که اين وظيفه، وظيفه بنيادي ديگري يعني وظيفه هر شخص در مقابل خودش و تمايل به واقعيت را محو ميکند؟
دکتر: اين وظيفه من است که واقعيتي را به ديگران بگويم که نميخواهند بدانند؟
نيچه: چه کسي بايد تصميم بگيرد که ديگري نميخواهد چيزي را بداند؟
دکتر: اين جاست که معلوم ميشود که چه نامي روي هنر سطح بالاي پزشکي گذاشت. متمايز کردن نظاير اين اين را بايد کنار بستر بيمار ياد گرفت نه در کتابهاي درسي. بيماري دارم که از دست رفته است. او مراحل آخر سرطان کبد را پشت سر ميگذارد. هيچگونه اميدي نيست. گمان نميکنم که او بيش از دو سه هفته وقت داشته باشد. امروز صبح وقتي به ملاقاتش رفتم با آرامش کامل به توضيحات من در مورد زرد شدن پوستش گوش کرد. سپس دستش را روي دست من گذاشت گويي مي خواهد باري را از روي دوش من بردارد و مرا دعوت به سکوت کرد بعد موضوع صحبت را عوض کرد. از خانواده من پرسيد و از کارهاي زيادي صحبت کرد که پس از مرخصياش انتظار او را ميکشند. ... و من ... ميدانم که مرخصي وجود نخواهد داشت. آيا بايد اين را به او بگويم؟ اگر او ميخواست بداند در مورد از کار افتادن کبد سوال ميکرد يا در اين مورد که احتمالا چه وقت تصميم دارم او را مرخص کنم. اما او سکوت ميکند. آيا من بايد اين قدر سنگدل باشم و چيزي را به او بگويم که نميخواد بداند؟
نيچه: معلم بايد گاهي اوقات سختگير باشد. انسانها به تعاليم سخت نياز دارند، زيرا زندگي و حتي مرگ سخت است . آيا اين حق دارم که حق انتخاب آدم ها را از آن ها بگيرم ؟ بر اساس کدام حق بايد اين ماموريت را بر عهده بگيرم؟ شما ادعا ميکنيد که معلم بايد گاهي خشن باشد ممکن است. اما از طرف ديگر وظيفه يک پزشک است که رنج را تسکين دهد و نيروهاي شفا بخش بدن را تقويت کند
هرچه بيشتر فکر ميکنم در مورد سختگيري معلم بيشتر مردد ميشوم. اگر قرار است سختگيري شود يک استاد خاص يا پيامبر را ترجيح ميدهم....
........................................................................................نوشته شده در ساعت 7/08/2002 09:19:00 PM توسط Roya 7/04/2002
٭ روز سه شنبه رفتم فيلم The Others .
........................................................................................
خيلي ترسناک بود! يعني خب ما هم رفته بوديم سينما مرکزي که دالبي هم داره و خيلي هم کوچيکه. صداش خيلي بلند بود. من با اينکه هي به خودم ميگفتم بابا اين فيلمه ولي بازم ميترسيدم!!!
فيلم جريان يه زنه است که بازيگرش Nicole Kidman ه. دو تا بچه داره يه پسر خيلي خيلي نازو يه دختر! اينا توي يه خونه درندشت زندگي ميکنن. بچهها هم به نوز حساسيت دارن و اگه نور بهشون بخوره تاول ميزنن و ميميرن. به همين خاطر خونه هميشه تاريکه. شوهر اين خانمه هم رفته جنگ و نيست. خب ديگه معلومه ديگه يه خونه گنده و تاريک وقتي توش تنها باشي يه خودي خود چهقدر ترسناکه! ولي من اصلا نفهميدم که منظورش از اين فيلم چي بود. يعني خب البته فيلم ترسناک که منظور نميخواد ولي خيلي توي فيلم تاکيد شده بود به اين که زنه خيلي مومن بود و هي همش ميگفت تو انجيل اينو گفته تو انجيل اونو گفته و آخرش همش غلط بود! به طرز بسيار ماهرانهاي انجيل رو شسته بود گذاشته بود کنار!
نوشته شده در ساعت 7/04/2002 11:39:00 AM توسط Roya 7/02/2002 ........................................................................................ 7/01/2002
٭ تلويزيون بيچاره ما در حال مرگه و هر وقت هر کانالي رو دلش بخواد نشون ميده. ديشب هم فقط کانال ? رو نشون ميداد ما هم هر چي برنامه داشت نگاه کرديم!! يه برنامه بود گزارشگره رفته بود سر يه تقاطع فرعي به اصلي وايساده بود. از رانندهها ميپرسيد تابلوي رعايت حق تقدم چه شکليه؟ خيلي جالب بود که هيچکس بلد نبود. يکي ميگفت سبزه و گرد. يکي ميگفت گرد قرمزه توش يه خط اريب داره. يکي ميگفت توش يه کارگري داره بيل مي زنه!!!! و بعد وقتي بهشون ميگفت ميگفتن شرمنده!!
حالا راستي تابلوي حق تقدم چه شکليه؟؟!!!!
اينم براي کسايي که نميدونن
........................................................................................
بعد يه پليسه اومد و توضيح داد و قانونش رو گفت و اينا و بعد پشت سرش تحقيقا هيچ کدوم از ماشينهاي تو فرعي توقف کامل نميکردن!
قبول دارم که واقعا بيشتر مشکل از رانندهها و ما مردمه که قانون رو رعايت نميکنيم. ولي جالبه که اينا وقتي ميبينن اين همه مردم اصلا حتي نميدونن تابلو چه شکلي هست يه ذره هم عقلشون رو به کار نميندازن. يه علامت سوال هم تو ذهنشون به وجود نميآد. چون تازگي ميرفتم کلاس رانندگي، تازه اونم آموزشگاه که مثلا سيستمش رو بهتر کردن و قراره آسونتر و موثرتر باشه! تو ۳ جلسه ميري کلاس آييننامه. بعضي چيزايي که اونجا ميگن واقعا خوبه ولي خب نصف بيشترش هم چرته! ۲ جلسه هم آموزش فني که براي من يکي که جالب بود. بعد ۱۰ جلسه ميري کلاس شهر. حالا اين که چهجوري بهت درس ميدن بماند. ولي خب با هر بدبختي بالاخره تو ياد ميگيري تو ۱۰ جلسه ديگه. و معلمي که ۱۰ تا دو ساعت ديده رانندگيت رو خب ميفهمه که بلدي رانندگي يا نه. اما خب مگه ميشه تو ايران بدون امتحان و در اوردن پدر طرف بهش مدرک بدن. شبي که امتحان آيين نامه داشتم انقدر اون همه عدد و رقم (فاصله مجاز چراغ جلو از زمين، سن مجاز راننده تراکتور،....) و اون همه تابلو که بايد عين جملهاي رو که پايينش نوشته حفظ ميکردم رو قاطي کرده بودم که به قول دوستم تابلوي عبور ممنوع رو هم ديگه نميشناختم. رفتم سر جلسه همه در حال نوشتن تقلب روي دسته صندلي بودند. خب معلومه نتيجهاش هم .... امتحان عملي هم که انقدر همه اضطراب داشتند که همه رد شدند يکيش خودم! تازه به هرکي يه ذره خوب رانندگي ميکرد ميگفت با ماشين ديگه تمرين کردي؟!
نوشته شده در ساعت 7/01/2002 03:08:00 AM توسط Roya 6/30/2002
٭ خيلي وقته ننوشتهام. اما قول ميدم دوباره شروع کنم. گرچه احتمالا تو اين مدت همون چند نفري هم که ميخوندند، حوصلهشون سر رفته و ...!!!!
خب يه کار نا تموم رو تموم کنم.
روز سوم رفتيم يه جنگل مانندي که صبحونه بخوريم. اونجا صبحونه خورديم و کلي بازي کرديم. يکي از بازي هايي که ميکرديم اين بود که نفر اول يه کلمه بگه، بعد نفر دوم کلمه نفر اول رو تکرار کنه و يه کلمه هم خودش اضافه کنه و همينطور تا يه سري جمله ساخته بشه. اين جوري کلي جمله بامزه ساخته ميشد و کلي ميخنديديم.
بعد از اون جا رفتيم به طرف بازار کرمان. اول رفتيم حمام گنجعلي خان. بعد هم رفتيم تو خود بازار خريد. قرهقوروت و قاوت(يه چيزي که مخلوطي از آرد نخودچي خريدم! کلمپه نخريدم چون خودم دوست نداشتم! بعد هم رفتيم موزه سکه. خيلي موزه بيمزهاي بود! اصلا توضيحات درست حسابي نداشت. يه مشت توضيحات رو زده بودند به ديوار که معلوم نبود مال کدوم سکه هست! اون جا يه مدت نشستيم و با Richard حرف زديم. ميگفت طولانيترين کلمه فارسي چيه؟ ما هرچي فکر کرديم چيزي به نظرمون نيومد. طولانيترين کلمه جامد (؟) که به ذهنمون رسيد قورباغه بود!! بعد از اون جا باز رفتيم باغ يکي از بچههاي کرموني که شام بخوريم. شام خورديم و بعد هم باز راه افتاديم به طرف خوابگاه. اين هم روز چهارم!
فردا صبح رفتيم ماهان. اونجا قرار بود باغ شازده رو ببينيم. اول بيرون باغ نشستيم صبحونه خورديم چون توي باغ نميذاشتن غذا ببريم. بيرون باغ يه راننده تاکسي فهميد که Richard خارجيه و وايساد باهاش به حرف زدن جالب بود که راحت انگليسي حرف ميزد همه کلي تعجب کرده بودن! من هم وايسادم گوش کردم ببينم چي ميگن! ولي کاملا معلوم بود که آدم باهوشي نيست. يعني کسي نبود که تحصيلاتي داشته و مثلا حالا از بد روزگار راننده تاکسي شده باشه. انگليسيش هم در حد خيلي معمولي بود. هي سوالاي چرت از Richard ميپرسيد و کم کم اعصابش رو خورد کرد. هي مثلا ميگفت چند نوع صلح داريم. چند نوع عشق داريم. چند نوع جنگ داريم. هي اين بيچاره هم ميومد جدي بهش جواب بده اون نميفهميد هي بحث رو عوض ميکرد. نيست هم که بچهها کنجکاو شده بودن که اين از کجا انگليسي ياد گرفته هي پنهان کاري ميکرد و هي ميگفت آدما مخصوصا ايرانيها قابل اعتماد نيستن! بعد از صبحونه خوردن رفتيم تو باغ و گشتيم و عکس گرفتيم و بچهها قليون کشيدن و .... بعد باز رفتيم به جنگلي همون اطراف ماهان که ناهار بخوريم. اون جا که رسيديم ديديم راننده تاکسيه هم اومده!
بچه ها خيلي بهش مشکوک شده بودن و ميگفتن معلوم نيست کيه و ممکنه دردسرساز شه. گرچه من فکر نميکنم انقدر باهوش بود که بتونه کارهاي باشه ولي خب اعصاب Richard رو خورد کرده بود. بچهها باهاش حرف زدن و بهش گفتن که ما با شما راحت نيستيم و لطفا بفرماييد بريد!!! بعد ناهار خورديم و هديههايي که براي بچههاي شورا خريده بوديم رو بهشون داديم وبعد راه افتاديم. فوتبال هم شروع شده بود. و ما از روز اول سفر با يه عده ديگه شرط بسته بوديم که انگليس ميبره و اگه انگليس ميبرد ما يه شام هتل هايت ميبرديم! بچهها با بدبختي با واکمن فوتبال رو گرفته بودن من البته حوصله فوتبال نداشتم و با Richard باز راجع به کتاب حرف زديم. خلاصه رسيديم ايستگاه راه آهن. يکي از اتوبوسها رفته بود که وسايل شام رو بخره و نرسيده بود هنوز. قطار داشت راه مي افتاد. ما رفتيم که سوار بشيم بچههاي شورا داشتن کلنجار مي رفتن با مسوولاي قطار که چند دقيقه صبر کنن و ماهم همين طور کنار قطار وايساده بوديم و نمي دونستيم که کدوم واگنيم! آخرش با موبايل شماره واگن رو ازشون گرفتيم و پريديم تو قطار. يه هو قطار راه افتاد و هنوز بچهها نيومده بودن. خيلي وضعيت بدي بود يهو يکي از بچهها ترمز خطر قطار رو کشيد و قطار وايساد. يهو اين نيروي انتظامي قطار ريختن اونجا! تو همين لحظه بچهها رسيدن و ما از خوشحالي شروع مرديم به جيغ زدن و دست زدن. خيلي لحظه جالبي بود! مسوولين قطار گفتن اشکالي نداره و ترمز براي همين موقع است و البته ۵۱۰۰ تومن جريممون کردن! تو همون موقع هم بازي تموم شد و باباي يکي از بچهها خبر داد که انگليس برد. ما هم که يه هتل هايت برده بوديم. يه جيغ ديگه زديم که البته دعوا هم شديم!!!!
برگشتن هم که معمولي بود البته براي من! من همچنان کتابم رو مي خوندم. ولي يه سري از بچهها تا صبح تو راهروي قطار خوندن!
اينم از سفر ما به کرمان.
........................................................................................نوشته شده در ساعت 6/30/2002 08:06:00 AM توسط Roya 6/17/2002
٭ بعد از ارگ بم رفتيم براي ناهار. يه جايي به اسم عمران ارگ ظاهرا مربوط به ارگ جديد بود. جاي نسبتا شيکي بود. و تقريبا مشابه سنتي ساخته بودنش. اون جا نشستيم. همه منتظر يه غذاي شاهانه بودند که برامون خورشت بادمجون اوردند! يه ذره نق نق کردن ولي خب انقدر همه گشنه بودند که تا تهش رو خوردن! بعد از اينکه غذامون رو خورديم من و يکي از بچهها رفتيم پيش Richard. رفتم که عکساي اين کتاب Beautiful Mind رو بهش نشون بدم. يه مقدار هم راجع به اين که رياضيدانا هميشه يه مشکلايي دارن!!!حرف زديم. اون اعتقاد داشت که اصولا اندازه نبوغ بعد کلي باز راجع به کتابها حرف زديم. مثلا نويسندهها رو بر حسب کشورهاشون مينوشت و ميگفت ازشون چي خوندي. من اصلا يادم نمييومد که چيها خوندم. و يه چيز جالب ديگه هم اين بود که مثلا چارلز ديکنز، ژول ورن و يا حتي چارلز ديکنز رو من نويسنده بزرگا حساب نميکردهام هيچ وقت. يه چيزايي که بچگي ازشون خونده بودم يا مثلا فيلمش و کارتونش رو ديده بودم ديگه هيچ وقت نرفتم سراغ کتاباشون. ولي مثلا خب خيلي بده که مثلا من داستان دو شهر ديکنز رو نخوندهام!
بعد رفتيم دوباره خوابگاه، که استراحت کنيم. يه عده از بچهها نشستند فوتبال نگاه کردند. من و يکي از بچهها يادمون افتاد هندونه داريم يه گروه جور کرديم و هندونهها رو تقسيم کرديم و خب در اين روند بهترين قسمتهاش رو هم خودمون خورديم ولي خب نتيجه زحمتون بود ديگه!
بعد راه افتاديم به طرف کرمان. تو راه يه جا براي شام وايساديم. جاي خيلي با صفايي بود اون جا هم کلي گفتيم و خنديديم. يه مقدار هم با چند تا از بچهها راجع به کتاب «خانوم» مسعود بهنود حرف زديم. شام هم کباب و جوجه کباب و مرغ و ته چين بود که البته شانسي تقسيم ميشد! بعد هم راه افتاديم. تو راه يه جا وايساديم که آسمون رو نگاه کنيم. آسمونش واقعا معرکه بود. ستارهها انقدر نزديک بودند که انگار تو بغلت هستند! گرچه ما هيچي هم حاليمون نميشد که چي به چين!
بعد هم که رسيديم به خوابگاه. خوابگاه دانشگاه کرمان رو برامون گرفته بودند. اون جا خيلي بهتر بود چون حداقل يه عالم حموم داشت! ولي خب بديش اين بود که تعداد تختها از آدمها کمتر بود و يه عده رو زمين خوابيدن!
اين هم ماجراهاي روز دوم!
نوشته شده در ساعت 6/17/2002 07:35:00 PM توسط Roya
٭ اصلا نميدونم چهجوري بايد تو اين زمان متناهي اين همه كار رو انجام بدم؟! و خب واضحه كه اولين چيزي كه فراموش ميشه تز بيچارهست!
........................................................................................نوشته شده در ساعت 6/17/2002 07:34:00 PM توسط Roya 6/13/2002
٭ اين کلاس زبانمون، قرار بود جلسه اولش، يه اقاي روحاني بياد حرف بزنه که انگار برنامهاش جور نشده بود و جلسه سوم يعني سهشنبه اومد!
شروع کرد از اينکه خودتون رو معرفي کنيد و بعد اينکه انگيزهتون رو از اينکه اومدين اين کلاسا بگيد. بعد هم گفت که انشان عصاره هستيه. مثلا فرشته رو در نظر بگيريد عقل داره خب آدم هم عقل داره، حيوان شهوت داره خب انسان هم داره، اصلا شما هر موجودي رو در نظر بگيريد عصارهاش تو انسان هست و به همين خاطر بوده که خدا امانتش رو به دوش انسان گذاشت و نه موجودات ديگه. خلاصه حالا انسان که انقدر بزرگه چرا بايد با شلوار جين بياد سر کلاس!!
تازه ميگفت قبل از انقلاب ما يه مشکلاتي داشتيم که شما الان خوشبختانه ندارين. اون موقع اونا ميخواستن شخصيت انسانها رو پايين بيارن. يه کتاب به ما داده بودن توش نوشته بود انسان ار ميمون بوده! ببينيد چهقدر فرق ميکنه با تفکري که ميگه ما از خداييم و به خداييم!
يه چيز جالب ديگهاش هم اين بود که به شدت از رو ظاهر قضاوت ميکرد اونم معلوم بود که اصلا تو باغ نيست چون بچههاي کلاس ما خيلي بيش از حد سادهان. يعني مثلا اين اقاهه اگه يه سانت از موهات پيدا بود يعني که تو ديگه احتمالا تا حالا اسم خدا رو هم نشنيدي. مثلا به يکي از دخترا مي گه فکر کنم شما بار اولتون باشه همچين حرفايي رو ميشنوين نه؟!!!
خيلي برام جالبه که چرا همچين جلسههايي رو ميذارن و حالا بر فرض که مسائل ديني خيلي براشون مهمه ميتونن از آدمهاي کار درست تري استفاده کنن. من که فکر ميکنم يه جور زهر چشم گرفتن بود!
........................................................................................نوشته شده در ساعت 6/13/2002 08:02:00 PM توسط Roya 6/12/2002
٭ روز دوم بعد از اينکه پسرا اومدن خوابگاه ما و صبحونه خورديم راه افتاديم طرف ارگ بم. اون جا خيلي خيلي باحال بود. اون راهنمايي هم که برامون توضيح ميداد خيلي آدم بامزه اي بود!
اول بردمون روي يه بلندي که تمام ارگ پيدا بود. و يه توضيحات کلي داد اين که اين جا تا همين ۲۰۰ سال پيش توش زندگي ميکردن. ظاهرا تا زمان لطفعلي خان خيلي هم پررونق بوده ولي بعد سر همون قضيه و جنگي که ميشه مردم ميبينند که اينجا به خاطر ديوارهاي بلند دورش جاي خوبيه که هر کي ميخواد فرار کنه بياد اون جا و بعد جنگ بشه و کسي که ضرر ميکنه اونان! به همين خاطر از اون موقع کم کم از اون جا ميان بيرون تا نزديک به ۲۰۰ سال پيش که کاملا تخليه ميشه.
ميگفت بعضيها ميگن که اسم بم از بام اومده و به خاطر اينکه ارگ روي بلندي بوده اسمش اين بوده و بعضيها هم ميگن که از اسم بهمن اومده که اگه درست يادم باشه اسم يکي از حاکمهاي اونجا بوده.
از اون بالا يه جايي رو هم بهمون نشون داد که توش يخ نگهداري مي کردن، و همه سال يخ داشتن. بعد گفت يه شعري هست که ميگه « عرب در بيابان ملخ مي خورد
سگ بمي آب يخ ميخورد!!!» اين شعرش تمام سفر جاهايي که داشتيم از تشنگي له لع مي زديم شده بود تکيه کلام بچهها!
بعد رفتيم تو خود شهرش. اول راه بازار بود ميگفت به اين خاطر بازار رو اول شهر ساختن که ديگه کسايي که براي تجارت ميان داخل شهر نشن و امنيت شهر به خطر نيفته و مسوولين دولتي هم هميشه توي بازار مراقب بودن که غريبهاي مزاحم شهروندا نشه.
مغازهها اکثرا دو قسمت پشت هم بود که قسمت پشتي ظاهرا محل استراحت يا حتي خونه تاجرايي بوده که اونجا چيز ميفروختن. مغازه سفالفروشي مثلا هنوز تکههايي سفالش توش بود. مغازه نونوايي هم بود که ميگفت قديمي ترين نونوايي ايرانه. جاي کوره و اينها هنوز معلوم بود. مي گفت درآمد اصلي شهر بم از ادويه بوده و يه قسمت بزرگ بازار مغازههاي ادويه فروشي بود که اون پيشخونشون توي يه سطحي بالاتر از زمين بود که به اين خاطر بوده که اسبا و آدما که از اونجا رد ميشدن گرد و خاک و اينها روي ادويهها نشينه!
بعد خونههاي مردم بود. يه جايي هم بود که روش نوشته بود مدرسه ميرزا نعيم. يه در چوبي داشت که روش دو تا حلقه داشت. از اين درا شيراز هم هست. که يه کوبه داره و يه حلقه. که کوبه که صداش هم کلفتتره رو مردا ميزدن و حلقه رو زنا که صابخونه بدونه که کي پشت دره. ولي چيز جالبي که من نمي دونستم اين بود که به اين حلقه، حلقه عشاق هم ميگفتن چون کسايي که عاشق بودن اين رو ميزدن که دختر خونه بيروسري بياد دم در!!!
بعد از اون جا يه جايي بود به اسم تکيه. که ميگفت قبلا اينجا محل بارزدن بار بوده ولي بعد از اسلام شده مثل همون حسينيه و توش مراسم مذهبي اجرا ميشده و يه منبر هم داشت. اين تکيه اون بالاش يه حجرههايي مخصوص نشستن بزرگان و حاکم داشت.
بعد از اون جا هم خونه پولداراي شهر بود که دو طبقه بود. بعد يه جا رفتيم که مي گفت بهش ميگم بادگير معلق. من البته نفميدم چرا بهش ميگن بادگير معلق. ولي اينجوري بود که بالاش يه شبکه سوراخ سوراخ بود که هوا رو ميکشيد بالا و يه چاه اون پايين داشته که آب اون باعث ميشده که هوا خنک بشه و اينجوري هوا جريان پيدا ميکرده.
بعد يه جايي رفتيم که يه خونه معمولي بود. اول خونه يه جايي داشت که بهش ميگفت هشتي و جايي بوده به عنوان اتاق انتظار. اون جا يه چهارراه بود که يه ورش که در بود يه ورش اندروني و يه ور بيروني يه جا هم بود که مي گفت اتاق سوغاتي بوده!
ميگفت اين سبک معماري متناسب آب و هوا و همين طور اخلاق ايراني ها بوده و ما الان ديگه مهماننوازيمئن رو از دست داديم يکيش به خاطر همين معماري خونه. اون موقع مهمون مياومده ميرفته تو بيروني هم خودش راحت بوده هم صابخونه اما الان تو خونههاي ۷۰ متري ما ديگه تحمل خودمون رو هم نداريم چه برسه به مهمون!
بد رفتيم به يه جايي که مسجد بود. ميگفت خب شايد سوال کنين که اين جا که قبل از اسلام هم بوده قبلش چي بوده، بعد گفت وتي زمين رو کندن زير اين ساختمون ۴ تا حوض پيدا شده که آب بوده و همين طور آتشدانهاي اونا رو پيدا کردن و معلوم شده که اينجا معبد بوده. دو تا آتيش دون داشته يکي براي عوام که مردم آتيش خونههاشون رو هم از اونجا ميبردن و اينطوري بوده که زنها مياومدن و از معبد آتيش رو ميبردن ولي مردا وظيفه نگاهداري آتيش در خونه رو داشتتن. و يه آتيش مقدس بوده که براي خواص بوده و از ديد عوام پنهان بوده.
بعد نشون داد که ستون ها رو با يه تغيير پيوسته کج کرده بودن تا راهروها به طرف قبله بشه و از نامتقارنيش معلوم بود که دستکاري شدهست و قبلا اينطور نيوده.
راهنمائه خيلي بامزه بود کلي هم زبان بلد بود مثلا تو همين معبده براي Richard به انگليسي گفت که اون جا چيه و تو راه هم با يه ژاپنيه حرف زد! ظاهرا زبوناي ديگه هم بلد بود!
بعد رفتيم يه جايي که سربازخونه بوده. دور تا دور خونه هاي سربازا بود و يه طرفش يه نيم ديوار داشت که فرمانده ميرفته اون جا و از اونجا دستور ميداده. و به خاطر طرز ساختش طوري بود که اگه کسي اون جا ميايستاد و حرف ميزد هرچهقدر يواش، کسايي که تو اون خونهها بودن صداش رو ميشنيدن. بع گفت هرکي خرداديه بره اون ته وايسه. من هم که بودم! با چند تاي ديگه که خردادي بوديم رفتيم وايساديم بعد ميگفت مثلا دست راستتون رو ببرين بالا و ما ميشنيديم و اين کار رو ميکرديم و بچهها دست ميزدن بعدا گفتن که انقدر يواش مي گفته که ما که کنارش بوديم به زحمت ميشنيديم.
بعد از اون جا رفتيم يه جايي که از بالا يه آب انبار رو ميديدم که ميگفت لطفعلي خان رو اون جا محاصره کردن. و يه چند تا شعر بيتربيتي هم راجع به آغا محمدخان خوند!!!
بعد رفتيم يه جايي که پادشاه بار عام ميداده. بهش ميگفتن عمارت چهارفصل. واقعا جاي جالبي بود. يه بادي اون جا مياومد انگار نه انگار تو اين فصل و کرمانه. از اون جا منظره نخلستانهاي بم هم پيدا بود. ديگه اينجا آخرين جايي بود که ديديم تو ارگ. يه قبرستون هم اون نزديک بود که آقاهه اونو نشونمون داد و گفت ميبينين که آخرش همينه و اين پادشاهايي که اينجا با اين جلال و حبروت زندکي کردن آخرش همين شدن. و بعد اون شعر خيام رو که « در کارگه کوزه گري رفتم دوش ... ديدم دوهزار كوزه گويا و خموش ... ناگاه يكي كوزه برآورد خروش ... کو کوزهگر و کوزهخر و کوزه فروش»
بعدش هم رفتيم ناهار. بقيهاش براي بعد!
اينم يه عکس. بعدا عکسهايي که خودمون گرفتيم رو هم ميذارم:
........................................................................................
نوشته شده در ساعت 6/12/2002 12:29:00 AM توسط Roya 6/08/2002
٭ اوه چهقدر حرف دارم!
از کرمان برگشتم. خيلي خوش گذشت. تو خود مسافرت اينو فکر نميکردم. اما الان تو خونه نشستم و فکر ميکنم دلم براي همه تنگ شده.
خب بايد همه رو تعريف کنم، چون هم ماجراها جالب بود هم من کلي چيز ياد گرفتم.
روز دوشنبه ساعت ۶ بليط داشتيم. قرار بود ساعت ۵:۱۵ تا ۵:۳۰ تو ايستگاه راهآهن باشيم. از صبح با کلي زحمت چيزام رو جمع کردم. خيلي کار سختي بود چون اصلا تصوري نسبت به اينکه اون جا چه جوريه نداشتم. از طرفي چون ظاهرا قرار بود که يه شب بم بخوابيم و بقيه رو کرمان، بايد ساک کوچيک ميبردم که حمل و نقلش آسون باشه. اما خب همين باعث شد که اون جا کلي چيز کم داشته باشم.
اين دفعه به جاي ديوان حافظ و سعدي که هميشه با خودم ميبردم به مسافرتها کتاب Beautiful Mind رو بردم. با يه مقدار کاغذ براي اينکه اگه شد توشون يادداشت بنويسم براي weblog م که البته ننوشتم چون در حرکت که نميتونتستم بنويسم شبا هم که انقدر خسته بودم که تخت ميخوابيدم!
خلاصه سوار قطار شديم و راه افتاديم طرف کرمان. تو قطار، طبق عادت مالوف! که هميشه بايد رو بلندترين جا بشينم پريدم رو تخت طبقه سوم. نميدونم چرا حوصله حرف زدن هم نداشتم. يه واکمن تو گوشم با نوار آرين! و کلي کتاب خوندم. البته چون همهمون يه عالم خوراکي اورده بوديم،و هي بچههاي کوپههاي ديگه که حوصلهشون سر رفته بود و به غرفههاي ديگه سر ميزدن مياومدن کوپه ما مهموني و هي ميخورديم و حرف ميزديم، کلي از وقت هم به اين گذشت! تو اين اردو ۱۰۰ نفر بوديم که از يه دانشکده ۳۰۰ نفري معلومه که چه عدد بزرگيه. و بدتر از اون اختلافي بود که بچهها از نظر عقايد با هم داشتن. از قبل از مسافرت هي از اين موضوع ميترسيديم. اولين اتفاق تو قطار پيش اومد. يکي از بچههايي که باهامون اومده بود از خيلي مذهبيهاي دانشکده بود که اون روز هم لباس مشکي پوشيده بود و چفيه انداخته بود. بچهها تو کوپه يکي از سهتار زنهاي !!! دانشکده جمع شده بودن و ميزدن و ميخوندن. البته خب معلومه که با سهتار چهجور آوازهايي ميشه خوند. اما همين آقاي مذهبي، بهشون تذکر داده بود که اين چه وضعشه و چرا دخترا هم دارن ميخونن! و خب البته اون شب، شب رحلت هم بود و کلا آواز خوندن کار بدي بود. که کلي همه بهشون برخورده بود و جمعشون متفرق شده بود. بعد هم اون روز تولد يکي از بچهها بود. دستاش براش کيک خريده بودن. اونم کيک رو تقسيم کرده بود و براي همه کوپهها ميبرد. به کوپه اونا که رسيده بود، بقيه بهش گفته بودند اينجا کوپه فلانيهها، اونم که خيلي شوخه برگشته بود بهش گفته بود خب روسريم رو بکشم جلو درست ميشه. اونم عصباني شده بود و از بالا يه تکه هندونه پرت کرده بود! البته اين چيزي بود که خودش تعريف ميکرد. خلاصه صبح رسيديم به کرمان.
تو ايستگاه اتوبوس ها منتطرمون بودند البته اون جا کلي معطل شديم براي چونه زدن سر قيمت با رانندهها. بعد از اين که توافق کردن، از اونجا راه افتاديم طرف سيرچ. اون جا قرار بود بريم باغ يکي از بچههاي کرماني. رسيديم اونجا ديگه ظهر شده بود و همه گشنه بودن. گفته بودن که ناهارتون رو بيارين با خودتون. ولي خب حتي ما که ناهار رو با خودمون اورده بوديم. نصفش رو تو همون تعارفهاي سر شام شب قبل خورده بوديم.
خلاصه کلي سر ناهار خوردن معطل شديم اون جا هم خيلي گرم بود. به همين خاطر همه جمع شديم تو خونهاي که توي باغ بود و هر کي يه سرگرمي براي خودش درست کرد. بعضيها تخته نرد بازي ميکردن، بعضيها ورق، بعضيها هم شطرنج. يه عده با هم حرف ميزدن و بعضيها هم مثل من کتاب ميخوندن.
يکي از کسايي که باهامون اومده Richard بود که استراليه و اومده ايران با يکي از استادامون ترکيبيات کار ميکنه. من که داشتم Beautiful Mind رو ميخوندم توجهش بهش جلب شد و اومد و کلي راجع به کتاب حرف زديم. من هميشه فکر ميکردم که کتاب به عنوان موضوعي براي حرف زدن زياد چيز خوبي نيست. خودم هم دليلش رو خوب نميدونم. اول اين که مثلا کسايي که فيلم زياد نگاه ميکنن، معمولا راحت تر با هم حرف ميزنن. جاهاي زيادي ميتوني پيدا کني مثلا رو همين اينترنت که آدمها نظرشون رو نسبت به فيلمهايي که ميبينند ميگن. يا مثلا همين که تعداد زيادي مجله راجع به فيلم در ميآد اما حداقل من چيز خوبي در زمينه کتاب نميشناسم. و مهمتر از اون فکر ميکردم که کتابهايي که من ميخونم با کتابهايي که يه خارجي خونده خيلي فرق ميکنه. مثلا اون موقعها که ميرفتم تو اين group هاي yahoo يا مثلا با icq کار ميکردم، هميشه interest م رو reading books ميذاشتم ولي هيچ وقت نتونستم آدمهايي پيدا کنم که باهاشون حرف بزنم. اما خيلي جالب بود که richard کلي از کتابهايي که من خونده بودم رو خونده بود و حداقل نويسندههاي زيادي بودن که هم اون ميشناخت هم من.
بچهها کم کم اونجا حوصلشون سر رفته بود، به خاطر اين که اون روز رحلت بود و ظاهرا همه جا تعطيل بود مجبور بوديم همون جا بمونيم. و از طرفي هم هوا گرم بود و مثلا نميشد که بريم بيرون و بگرديم يا بازي کنيم. البته بچهها يه ابتکارايي ميزدن. مثلا يه سري از بچهها جمع شدن تو حياط و يه گروه کنسرت درست کردن. يه سري با دست و دهن صدا در مياوردن و يه نفر هم ميخوند. کلي شعرهاي مسخره خوندند و اداهاي بامزه در اوردن و همه جمع شدن دورشون و کلي خنديديم.
حدود ساعت ۷ اينا هم راه افتاديم به طرف بم که قرار بود شب اون جا بخوابيم. خيلي تو راه بوديم. و خسته و کوفته رسيديم به بم. اون جا خانه معلم قرار بود بخوابيم. البته اول بايد شام حاضر ميکرديم. بچههاي شوراي صنفي دسته بندي کرده بودن که هر وعده غذايي رو يه عدهاي حاظر کنن و اون شب نوبت من هم بود. با کلي مسخره بازي شام ساندويچ سوسيس حاضر کرديم و داديم همه خوردن و بعد پسرها رفتن خوابگاهشون و ما هم رفتيم که بخوابيم. اما ولي واقعا بيچاره معلمهاي مملکت. اين خانه معلم يه جاي درب و داغون بدتر از سربازخونه. دهنه کولر مستقيم به طرف تختها بود، و ما هم که دلمون نمياومد اون پتوهايي که بهتره توصيف نکنم رو بکشيم رو خودمون. حموم هم يه دونه داشت که اونم آبش سرد بود و با ۵۴ تا آدمي که ميخواستن برن حموم من يکي که قيدش رو زدم. ظاهرا وضع پسرا بدتر از اين بوده. اول رفته بودن يه جايي که انقدر وحشتناک بوده که مجبور شده بودن جاشون رو عوض کنن برن جاي ديگه. ساعت ۳ بعد از نصفه شب. جاي دوم هم حموم نداشته بيچارهها رفته بودن با شلنگهاي تو حياط دوش گرفته بودن! خلاصه به زحمت روز اول تموم شد!
........................................................................................نوشته شده در ساعت 6/08/2002 09:40:00 AM توسط Roya 6/01/2002
٭ ما فردا داريم ميريم اردو. دانشکده ما تنها چيزيش که تو کاراي فوق برنامهاش بايد حتما اجرا بشه اردوه! شوراي صنفي ما که همون فوقبرنامه هم هست. هر سال يه اردوي سه روزه ميبره. (اسمش سه روزهاست البته!) سال اول ما بوديم که برديم همدان. پارسال تبريز بود و امسال کرمان. اما امسال بيسابقه است. ۱۰۰ نفر آدم ميخوان بيان. اونم تو يه دانشکده ۳۰۰ نفري. از هر تيپ آدمي هستن. اين ممکنه باعث بشه که بيشتر خوش بگذره و چيزي که احتمالش بيشتره ولي اميدوارم نشه! اينه که اختلاف پيش بياد.
تقسيم کار تو اردوها هم خيلي مهمه. مديريت همراه با خوشاخلاقي هم همين طور! بچههاي شوراي صنفي امسال که به نظر نميآد زياد اين توانايي رو داشته باشن. خدا به خير کنه.
من که تا همين ديروز نميدونستم که ميتونم برم يا نه. به همين خاطر يه عالمه کار دارم. يه عالم چيز بايد بخرم، و با اين بيپولي ....
........................................................................................نوشته شده در ساعت 6/01/2002 10:30:00 PM توسط Roya 5/31/2002
٭ مجله زنان ارديبهشت رو خيلي وقته خريده بودم.
يه مقاله داره راجع به اين که زنها نميتونن براي بچههاشون حساب سرمايهگذاري باز کنند! چون در حسابهاي سرمايهگذاري مدتدار، بازکننده حساب به بانک وکالت ميده که از پولي که توي اون حساب گذاشته استفاده کنه. ولي در احکام شرع دخالت در اموال صغير، جزء وظايف ولي، وصي و قيم است،پس مگر در مواردي که مادر به عنوان قيم تعيين شده باشه، مادر نميتونه اين وکالت رو بده. البته ظاهرا يک کلکي زدهاند که اين کار عملي بشه و اون اينه که مادر يه حساب باز ميکنه که در واقع به اسم خودشه ولي يه قراردادي امضا ميشه بين اون و بانک که بعد از اينکه بچهاش به سن قانوني رسيد، اين حساب به اون بچه واگذار بشه.
يه مقاله ديگه داره راجع به افسانه و راضيه که براي دفاع از خودشون دو نفر رو کشتن.
فصهاش رو فکر کنم همه شنيدن. ظاهرا يه قانوني هست که ميگه:
هرکس در مقام دفاع از نفس يا عرض و يا ناموس و يا مال خود يا ديگري و يا آزادي تن خود يا ديگري در برابر هرگونه تجاوز فعلي و يا خطر قريبالوقوع عملي انجام دهد که جرم باشد، در صورت اجتماع شرايط زير قابل تعقيب و مجازات نيست:
۱) دفاع با تجاوز و خطر متناسب باشد.
۲) عمل ارتکابي بيش از حد لازم نباشد.
۳) توسل به قواي دولتي بدون فوت وقت عملا ممکن نباشد و يا مداخله قواي مذکور در رفع تجاوز و خطر موثر واقع نشود.
اما حالا حکم اين دو تا چي شده. گفتن اينها خودشان را در معرض تجاوز قرار دادهاند
بعد يه تيکه بعدش نوشته که واقعا فکر کنم همون طوري که نوشته درد اکثر دختراست.
باز يه قانوني هست : هرکس در اماکن عمومي و يا معابر متعرض يا مزاحم اطفال يا زنان بشود و يا با الفاظ و حرکات مخالف شئون و حيثيت به آنان توهين کند به حبس از دو ماه تا شش ماه و تا ۷۴ ضربه شلاق محکوم ميشود.
اما به قول خود مقاله تا وقتي تو خيابون تا به يه دختري متلک ميگند همه بر ميگردن ببينند دختره چه شکليه و همه ميگن حتما ريگي به کفش خودش بوده ...و اين موضوع و سخت بودن اثبات اين که کسي متلک گفته ... دست به دست هم داده تا متلک شنيدن جزئي از زندگي روزانه همه زنان شود و متلک گفتن حقي که جامعه پس از بلوغ به همه مردان ميدهد.
........................................................................................نوشته شده در ساعت 5/31/2002 07:46:00 AM توسط Roya 5/29/2002
٭ حالم انقدر بده. کاش ميشد فرار کنم. اول که اين کلاسي که ميخوام برم واقعا ديگه آخرشن. اولا که اصلا نميگن کي شروع ميشه، چه روزهايي کلاس هست. هي همه ميپرسن مياي اردو هي بايد بگم بهخدا نميدونم. روز کلاس ۳ روز قبلش هنوز معلوم نيست. امروز صبح زنگ زدن ميگن فلان قدر پول بيارين بياين ثبت نام. حالا از اون طرف هم پولي که امروز بايد به يه نفر ميدادم ۵۰۰۰۰ تومنش رو قبلا يادم رفته بود حساب کنم. بنابراين ديگه پول نداشتم براي ثبت نام کلاس. رفتم از خالم ۲۰۰۰۰ تومن گرفتم. تازه اون جا فهميدم که دختر خالم از سوريه اومده و من نرفتم خونشون ديدنش. بعد بدو بدو رفتم تا ونک هم پولي رو که بايد ميدادم دادم هم رفتم که کلاس ثبت نام کنم. رفتم اونجا ديدم يه برگه زده بهديوار که پول رو بريزين به فلان حساب. ميگم خب اينو با تلفن ميگفتين. ميگه ترسيديم اشتباه شه! حالا چون به خالم گفته بودم عصر ميآم خونتون هم پول رو ميآرم هم دخترخالم رو ببينم بايد ميرسيدم به بانک. دويدم سوار تاکسي شدم. تا رسيدم از ۱:۳۰ گذشته بود و بانک بسته. البته خوشبختانه بانک تجارت باز بود. پول کلاس رو ريختم به حساب. انقدر خسته بودم که نميتونستم راه برم،گيج که بودم خستگي هم بهش اضافه شد، يادم رفت که بايد تا قبل از ۴ برم اين فيش رو بدم. ساعت ۳:۳۰ يادم افتاد. البته خب از ۲ تا ۳:۳۰ فقط يه ساعت دير بود و رکورد خوبي بود! زنگ زدم گفتم من پول رو ريختم نميشه رسيدش رو بعدا بيارم ميگه نه. گفتيم با متروي ميرداماد بريم. همه جا هم که نوشته بود جهان کودک ايستگاه داره. رفتيم سوار شديم. اول که کلي تو راه بوديم بعد ايستگاه اونجا که رسيديم وايساد ولي در باز نشد. کلي به حماقت خودمون خنديديم که چرا ما يادمون نبود که اينجا ايرانه و نبايد به سوادت اطمينان کني و هي بايد همهچي رو بپرسي. هيچس رفتيم تا ايستگاه ميرداماد. اونجا همه که يک بيابوني بود هرچي دور و برمون رو نگاه کرديم نفهميديم اينجا کجاست. از هر کي مي پرسم از کدوم ور بايد برم ميگه من تازه اومدم اينجا بلد نيستم. بعد از کلي معطلي يه تاکسي پيدا شده که ميبره تا ونک. نگو که سرويس آخر معمول مترو هم نميدونم به چه دليلي نميرفت و کلي آدم بيچاره که به اميد مترو تا اون بيابون اومده بودند هرچي از دهنش در مياومد به هر کي که به ذهنشون ميرسيد گفتن! خلاصه ساعت ۵:۳۰ رسيدم اونجا. فيش رو ازم تحويل گرفت گفتن به سلامت! البته هنوز معلوم نيست که کلاس کي شروع بشه! باز اون همه راه تا ايستگاهاي تاکسي. ولي ديگه ديدم اصلا نميتونم برم دانشگاه. اين گرماي لعنتي. از خستگي اصلا نميتونستم وايسم. رفتم خونه و گزارش روزنامه موند براي فردا. فرداي تعطيل هم بايد برم دانشگاه. تازه الان هي دارم فکر ميکنم خالم رو چيکار کنم. پولشون رو که نگرفتم دست خالي هم که نميشه رفت ديدن کسي که از زيارت اومده! ولي واقعا تا آشپزخونه هم نميتونم برم يه ليوان آب بخورم چه برسه به اينکه برم شيريني بخرم. بهترين راه اينه که بشينم و collapse بازي کنم!!!!
........................................................................................نوشته شده در ساعت 5/29/2002 07:58:00 AM توسط Roya 5/28/2002
٭ چند وقت پيش يکي از بچههاي دانشکده با من و يه نفر ديگه که اتفاقا اون هم توي روزنامه کار ميکرد بحثش شد سر اين که روزنامه اصلا به درد نميخوره! قضيه اينه که اين روزنامه دانشگاه ظاهرا يه بودجهاي از دانشگاه داره و از اون بودجه معمول گروههاي فوق برنامه استفاده نميکنه و هي بهش گير ميدن که شما با دانشگاهين و به همين خاطره که از اونا انتقاد نميکنيد. مثلا همين کسي که با ما بحث ميکرد ميگفت وقتي شما زير دست رييس دانشگاه هستين ذاتا نميتونيد ازش انتقاد کنيد. و هي يه روزنامه ديگه دانشگاه رو مثال مياورد که اونا هميشه با لحن تندي به همه ميتوپيدن و مخصوصا يه بار با لحن بدي به ريسس دانشگاه توپيده بودن و يه کانديد ديگه براي رياست دانشگاه معرفي کرده بودند و باهاش مصاحبه کرده بودن و اينا. براي من خيلي جالب بود که چه جوري بچهها تحت تاثير حرفاي چنين نشريهاي قرار ميگيرن. يادمه که سر ترميم، يه نفر به ما گفته بود که وقتي خواسته يه درس رو حذف يا اضافه کنه تمام درساي قبليش حذف شده و بر باد رفته! خب برنامه ثبت نام هم جديد بود و همه مي گفتن که اين اشکال از برنامه بوده. ما کاري که کرديم و اتفاقا خودم هم رفتم پرسيدم اين بود که رفتيم پيش نويسنده برنامه تو مرکز محاسبات. اون گفت آره اين آدم پيش ما هم اومده، اين ايراد از اپراتور بوده مه با برنامه کار ميکرده، موقعي که براش ثبت نام کرده بوده به جاي دکمه تثبيت و چاپ، دکمه چاپ رو فشار داده و طرف يه فرم تثبيت اومده دستش و خيال کرده همه درسا رو گرفته. در صورتي که اين فقط چاپ اون صفحه بوده و درسا براش تثبيت نشده بوده! و بنابراين تو ترميم درسي نداشته! ولي خودش خيال ميکرده که برنامه ايراد داره و وقتي ترميم ميکني درسات رو آزاد ميکنه براي بقيه که بيان بگيرنش! خب ما شرح کامل اينو نوشتيم ولي تو اون يکي روزنامه چند وقت بعدش همون اعتراض اون طرف رو اون هم با يک لحن کنايه آميز به نويسندگان برنامه نوشته بودند. فکر ميکنم اعتقاد اکثر کسايي که اونجا تو روزنامه کار ميکنن اينه که ما بايد خبر رو بديم و تحليل و موضعگيري رو خود خواننده ميکنه. نميدونم ولي واقعا باور نميکنم که به اين بگن محاقظه کاري
نوشته شده در ساعت 5/28/2002 09:32:00 AM توسط Roya
٭ من واقعا خودم موندم که وقتم رو دارم چيکار ميکنم. هيچ وقت، وقت ندارم ولي در عين حال هيچ کاري هم انجام نميدم. وقتي بهش فکر ميکنم ميبينم از صبح تا عصرم رو تو دانشگاه و تو دفتر مجله به بطالت ميگذرونم. چون به خاطر يه کار کوچيک ميرم دانشگاه و حالا اون کار انجام شده يا نشده، بعدش ديگه خب سخته که تو اين گرما بيام خونه کارام هم که همش با کامپيوتره. يا search ه يا تايپ. که خب چون اون جا کامپيوتر نيست کارام انجام نميشه. خونه هم قسمت اصلي وقتم رو اينترنت ميگيره و اون هم تقصيره اين داداشمه! چون تقسيم بندي کرديم که تا قبل از ۱۰ من با کامپيوتر کار کنم و بعد از ۱۰ اون. خب من از فرصت استفاده ميکنم و تا ۱۰ هي تو اينترنت علافي ميکنم. بعد از ۱۰ هم که بايد شام بخوري و بعد هم خوابت ميگيره! پس ميبينيم که اصلا تقصير من نيست!
اين email رو يه دفعه يکي از بچهها برام فرستاده بود چيز جالبيه!
........................................................................................It's not the fault of the student if he fails, because the year has ONLY 365 days. Typical academic year for a student. 1. Fridays -52, Fridays in a year, you know Fridays are for rest. days left 313. 2. Summer holidays-50 where weather is very hot and difficult to study. days left 263. 3. 8 hours daily sleep-means 30 days. days left 141. 4. 1 hour for daily playing-(good for health) means 15 days. days left 126. 5. 2 hours daily for food & other delicacies(chew properly & eat)-means 30days. days left 96. 6. 1 hour for talking (man is a social animal)-means 15 days. days left 81. 7. Exam days per year atleast 35 days. days left 46. 8. Quarterly, Half yearly and festival (holidays)-40 days. Balance 6 days. 9. For sickness atleast 3 days. remaining days 3. 10. Movies and functions atleast 2 days. 1 day left. 11. That 1 day is your birthday. "How can you study at that day? Balance dayss 0. How then can a student pass ????? نوشته شده در ساعت 5/28/2002 09:10:00 AM توسط Roya 5/25/2002
٭ امروز يکي از بچههاي ما که رفته بود آنکارا براي ويزا برگشت. از ۱۵ نفر ايراني که يه ۷-۸ تاييشون شريفي بودند همه reject شدن. به جز يه نفر که از آمريکا اومده بود براي برگشت دوباره ويزا ميخواست که بهش دادند. رفتارهايي که اونجا شده هم جالبه. اين بچهها خب کلي تو صف بودند و اينها تا ميآد نوبتشون برسه، چند تا خانم ميآن ميپرن جلوشون و ميرن تو. ولي بعد از يه مدتي کنسول خودش ميگه خب چند تا دانشجو بفرستين تو. چند نفر که جلوي صف بودند ميرن تو و نگو که آقاي کنسول reject خونش کم شده بوده. اينا ميرن تو و تق تق مهر ميزنه و ميفرسته بيرون. فردا هم اول تمام غير دانشجوها رو مستقل از نوبت راه ميندازه و بقيه ۱۴ دانشجو رو رد. البته با اون دانشجوي از خارج اومده هم يك ساعت و نيم حرف ميزنه و هي بهش ميگه که تو چرا اومدي، اگه فاميلات ميخواستند ببيننت خب اونا مياومدند. ولي آخرش ظاهرا چون پارسال از همينجا ويزا براي رفت گرفته بوده بهش دوباره داده. ولي با بقيه اصلا حرف نميزده مدارکشون رو هم نگاه نميکرده. همين کسي که براي ما تعريف ميکرد وقتي ردش کرده گفته چرا؟ گفته براي اينکه بر نميگردي. گفته من ثابت ميکنم که برمي گردم اصلا نذاشته مدارکش رو نشون بده و گفته هاها نميتوني!!!! جالب اين بوده که به تمام کسايي که براي کار ميرفتن ويزا داده. به توريستها به تمام خانمهاي بالاي ۵۰ سال داده و يه خانم زير ۵۰ سال که دو تا بچه داشته و هر دو بچهاش تو جرجيا درس ميخوندن و عمرا که برميگشته! ولي مثلا يه خانواده بودند که يه سه قلو ي ۵-۶ ساله داشتند که سرطان داشتند و براي معالجه ميرفتند باباي خانواده ميگفته براي اين که شما بفهمين اينا برمي گردن من نميرم اما به اونا هم ويزا نداده. بعد چند نفر از دخترا رفتن استانبول يکي که appointment داشته و بقيه نداشتن. رفتن اونجا و توي ليست نگاه کردن و ۷ تا از دانشجوهاي ايراني که امريکا بودند و از قبل براي اونجا وقت گرفته بودند و حالا پشيمون شده بودند از اومدن تو ليست بودن. اينا گفتن اينا اگه نيومدند ما جاشون بريم. يا اينکه خب چون اينا نيومدند پس حتما وقت اضافي ميآد ما بريم گفتن نه! و اون يه نفر رو هم که وقت داشته به خاطر اين که يکي دو روز مونده بوده به اينکه سه ماه بشه به رفتنش رد کرده.
البته تحليل بچهها اين بود که اونجا چون خيلي شلوغ شده بوده ميخواستن از بارش کم کنن. و اونا هنوز به دبي و استانبول اميد دارن. گرچه خود ويزاي دبي گرفتن براي دخترا واويلاست.
........................................................................................نوشته شده در ساعت 5/25/2002 09:47:00 AM توسط Roya 5/24/2002
٭ ديشب رفتيم فيلم سانس آخر سينما فرهنگ «سرزمين هيچکس» (No Man's Land ). راجع به جنگ بوسني بود. قشنگ بود. از بيهودگي انگيزههاي طرفين براي جنگ و مخصوصا از بيفايده!! بودن سازمان ملل حرف زده بود.
ولي تو فيلم قدرت خبرنگار رو که ميديدي ميگفتي، عين ايران! خبرنگارا رفته بودند رو بيسيم نيروهاي حافظ صلح سازمان ملل و فوري فهميدن چه خبر شده و اونجا سر رسيدن! گرچه که گولشون زدن ولي تا ميخواستند به حرف خبرنگارا گوش نکنن. تا اونا ميگفتن خب ما الان همين رو منعکس ميکنيم فوري همه چي حل ميشد. اصلا بلد نبودند دوربين خبرنگار رو بگيرند، فيلمهاش رو درارن همه رو بريزن تو جوب! خودش رو هم بگيرن ببرن تا چند روز کسي ندونه کجا بردنش تا و قتي همه چي يادش بره.
نوشته شده در ساعت 5/24/2002 10:12:00 PM توسط Roya
٭ گفتم که يکي از کتابايي که از نمايشگاه کتاب خريدم «تمهيدات» «عين القضات همداني»ه. تمهيد ششم کتاب راجع به عشقه.
- اي عزيز، به اين حديث گوش کن که مصطفي گفت: هرکس که عاشق شود و آنگاه عشق خويش را پنهان دارد و بر عشق بميرد، شهيد باشد.
- دريغا عشق فرض (واجب) راه است، براي همه. دريغا اگر عشق خالق نداري عشق مخلوق مهيا کن تا قدر اين کلمات تو را حاصل شود (به! قبلا يه تصحيح ديگه از محمد کاظم کهدويي و يدالله شکيبا فر رو خونده بودم اينو نوشته بود ولي تو اين يکي که تصحيح رضا اسدپور نوشته سعي کن و عشقي مهيا کن تا قدر اين کلمات...!!!!)دريغا از عشق چه ميتوان گفت! و از عشق چه نشاني ميتوان داد، و چه عبارتي ميتوان کرد!قدر نهادن در عشق بر کسي مسلم ميشود که با خود نباشد و خود را ترک کند، و خود را در عشق، ايثار کند عشق آتش است، هر جا که باشد جز او چيزي نماند. هرجا که برسد ميسوزاند و به رنگ خود مي گرداند.
- اي عزيز نمي دانم که از عشق خالق بگويم يا از عشق مخلوق. عشق ها بر سه گونه آمدند، اما هر عشقي درجات مختلف دارد: عشقي صغير، و عشقي کبير و عشقي ميانه.
عشق صغير عشق ماست با خداي تعالي. و عشق کبير، عشق خداست با بندگان خود، عشق ميانه را دريغا. نميتوانم گفت که بس مختصر فهم آمدهايم.
........................................................................................نوشته شده در ساعت 5/24/2002 07:07:00 AM توسط Roya 5/23/2002
٭ اون امتحاني که داده بودم رو قبول شدم، وقتي زنگ زدن که بيا کلاس، گفتم ا مگه من قبول شدم؟! انقدر مصاحبه رو بد داده بودم که حتي زنگ نزده بودم ببينم قبول شدم يا نه. البته هنوز معلوم نيست که از کي شروع ميشه، اين جلسه آشنايي بود، من که خيلي خوشم اومد. ولي بديش اينه که اگه زود شروع بشه، اردو نميتونم برم و يک عالم دلم ميسوزه!
نوشته شده در ساعت 5/23/2002 08:26:00 AM توسط Roya
٭ ديشب رفته بوديم خونه يکي از دوستامون مهموني. اينها همدورهاي مامان بابام تو امريکا بودند و هنوز بعد از ۲۵ سال هر دفعه با هم هستند، يک ضرب راجع به خاطرات اونجا حرف ميزنند. اين دفعه به جز من و داداشم يه دانشجوي شريفي ديگه هم بود! اين يه دليل! و دليل ديگه هم همين بحث قضاياي اخير راجع به ويزا و اينها. خلاصه آخرش رسيد به اينکه آخه چرا امريکا اين شده. اونا الان نصف سال رو تقريبا اينجا هستن و نصف ديگه رو اونجا. همش مي گفتن از اينکه چهقدر به درس بيعلاقن. و يا به عبارتي خنگن! و اين اطلاعات سياسيشون هم صفره و اينها. بعد هي ما ميگفتيم خب پس آخه چرا اونا اينن و ما اينيم! مي گفتن خب خارجيها. کلي از پيشرفت امريکا مديون خارجيهاست. ما ميگفتيم خب بالاخره علاوه بر اين که امکانات جذب اين آدمها رو دارن، معلوم ميشه عقلش رو هم دارن که اين کار رو بکنن. آقاي خونواده!!! که خيلي هم براي من آدم جالبيه. هميشه باباي منو مسخره ميکنه که همش درس ميخونده عوضش خودش از کار تو پمپ بنزين و اينا شروع کرده و الان مدير عامل يه کارخونه خيلي مهمه و خيلي وضعشون هم خوبه. اين دفعه توجه کردم و ديدم که واضحه که خيلي باهوشه. در درک حرفاي آدمها. خلاقيت در حرف زدن و چيزاي ديگه. واقعا آدم ميفهمه که اون کسايي که به يه جايي رسيدن حتما يه جورايي باهوش بودن. داشتم مي گفتم اين آقاي خونواده ميگفت که خب امريکا خيلي کشور با نعمتيه. اينو نميشه انکار کرد. کشوري با اين وسعت. و بعد همهاش يه زبون. دور و برش همش دريا و از چيزاي ديگه مثل نفت و کشاورزي و معادن هم که کم ندارن. بعد ما گفتيم که خب درسته که اين چيزا خيلي موثر و مهمه اما از طرفي هم دردسرسازه. وسعت يک کشور ميتونه ادارهاش رو خيلي دچار مشکل کنه. و منابع خب چرا باعث نشده ديگران بريزن اونجا و بخوان استفاده کنن. بعد اون و بابام کلي از تاريخ امريکا گفتن. اين که بعد از استقلال از انگلستان اون ۵ نفري که در استقلال آمريکا نقش داشتند و قانون اساسيشون رو نوشتن،چه آدمهاي زيرک و باهوش و کار درستي بودن. و قانون اساسي ممکلتشون رو نوشتن. و وقتي به واشنگتن انگار ميگن که بيا ريسجمهور بشو ميگه نه. اين دريچه ديکتاتوريه. مردم بايد راي بدن و انتخابات برگزار شه. و بعد البته بحث خيلي سياسيتر شد که عين ما! ولي واقعا اين که پايه گذاران آدمهاي عاقلي باشن چهقدر در نتيجه تاثير ميذاره.
نوشته شده در ساعت 5/23/2002 08:20:00 AM توسط Roya
٭ به نظر شما بيست تومني سبزه يا آبي؟!!!اينم يکي ديگه از کاراي عجيب غريب بچههاي دانشکده ما! ديروز يه بيست تومني چسبونده بودن به يه کاغذ و زيرش دو تا ستون گذاشته بودند زير يکي اسم کسايي که ميگفتن آبي و يکي ديگه سبز. جالبي قضيه اين بود که چه قدر همه با جديت خودشون رو درگير اين قضيه کرده بودندو از همه استادا هم پرسيده بودن!
راهحل هاي تکنولوژيک هم البته ارائه شد. که اسکنش کنيم و تو يه چيزي مثلا مثل Corel Draw بفهميم بيشتر چه رنگيه!
........................................................................................نوشته شده در ساعت 5/23/2002 08:03:00 AM توسط Roya 5/22/2002
٭ گفتم که دارم کتاب زندگي John Nash (قهرمان فيلم ذهن زيبا) رو ميخونم، اينها قسمتهايي از مقدمهاشه. يه چيزايي هم راجع به شيزوفرني داره که خيلي جالبه. در ضمن هيچ ادعايي بر اينکه ترجمه خوبي کرده باشم ندارم!!
«چهطور شما، يک رياضيدان، مردي که خود را وقف استدلال و اثبات منطقي کرده است ... چهطور باور ميکرديد که موجودات فرازميني براي شما پيام ميفرستند؟ چهطور باور ميکرديد که توسط بيگانهها از فضا مامور شدهايد که دنيا را نجات دهيد؟ چهطور ...؟»
« چون، ايدههايي که درباره موجودات ماوراء طبيعي داشتم به همان صورتي به ذهنم ميآمد که ايدههاي رياضيم ميآمد. بنابراين آنها را جدي ميگرفتم»
قهرمانهاي او متفکران مجرد و فوق بشرهايي چون نيوتن و نيچه بودند. کامپيوتر و داستانهاي علمي تخيلي از علائق او بودند. او «ماشينهاي متفکر» را آنطور که او ميناميدشان، از بعضي جهات از انسانها برتر ميدانست. زماني او شيفته اين مساله شده بود که آيا ممکن است داروها (مواد مخدر؟) کارايي ذهني و فيزيکي را زياد کند؟
او فريب ايده وجود موجودات بيگانهاي با عقلانيت برتر که به خود آموخته بودند که به تمام احساسات بيتوجهي کنند را خورده بود. از آنجا که به شدت عقلگرا بود، آرزو داشت تا تصميمات زندگي را - اين که اولين آسانسور را سوار شود يا براي بعدي منتظر بماند، اين که پولش را در بانک بگذارد، چه شغلي را قبول کند، آيا ازدواج کند- را به محاسبه سود و زيان و الگوريتمهاي رياضي جدا از احساسات، عرف و آداب تبديل کند.
اين رياضيدان بزرگ لهستاني John von Neumann بود که براي اولين بار تشخيص داد که رفتارهاي اجتماعي را مي توان به عنوان يک بازي تحليل کرد. مقاله او در سال ۱۹۲۸ درباره بازيهاي اتاق پذيرايي اولين کوشش موفقيت آميز براي درآوردن قوانين منطقي و رياضي درباره رقابت بود. همانطور که Blake عالم را در دانه شني ديد، دانشمندان بزرگ اغلب به دنبال سرنخهايي براي مسائل گسترده و پيچيده در زندگي گوچک و آشناي روزمره بودهاند. نيوتن به دريافتي نسبت به آسمانها با تردستي با گلولههاي چوبي دستيافت. اينشتين درباره يک قايق که از يک رودخانه بالا ميرفت فکر ميکرد. Von Neumann درباره
بازي پوکر تعمق ميکرد. آنطور که Von Neumann عقيده داشت، کاري ساده و بازيگونه مثل پوکر ممکن است کليد کارهاي بسيار جدي تر انساني باشد، به دو دليل. هم پوکر هم رقابت اقتصادي به نوعي استدلال احتياج دارند، محاسبه عقلاني سود و زيان بر پايه سيستمي از مقادير که از داخل سازگارند (« بيشتر بهتر از کمتر است» ). و در هر دو مورد، نتيجه براي هر کدام از طرفين نه تنها به کارهاي خود او که به کارهاي مستقل طرف مقابل هم بستگي دارد.
يک قرن جلوتر، اقتصاددان فرنسوي Anttoine-Augustin Cournot اشاره کرده بود که انتخاب اقتصادي وقتي يا هيچکدام از عوامل حاضر نباشند يا تعداد آنها زياد باشد،بسيار ساده ميشود. رابينسون کروزوئه در جزيره تنهايي خود لازم نيست نگران ديگراني باشد که کارهاي آنها روي او اثر بگذارد. همينطور قصابان و نانواهاي Adam Smith . آنها در دنيايي زندگي ميکنند که بازيگران زيادي وجود دارند و کارهاي آنها در واقع همديگر را خنثي ميکند. ولي وقتي عوامل بيشتر از يکي باشد ولي تعداد آنها آنقدر زياد نباشد که بتوان از اثر آن صرف نظر کرد، رفتار استراتژيک به يک مساله حل ناشدني تبديل ميشود : « من فکر ميکنم که او فکر ميکند که من فکر ميکنم که او فکر ميکند،» و همينطور.
Von Neuman توانست جواب قابل قيولي براي اين مساله استدلال دايرهاي براي بازيهايي که دو نفره و با مجموع صفر (بازيهايي که ضرر يک نفر سود نفر ديگر است)هستند، پيدا کند. ولي بازيهاي با مجموع صفر بازيهايي هستد که کمتر به اقتصاد شبيهاند.
براي وضعيتهايي که بازيکنان زيادي با سود دو جانبه وجود دارند ـسناريوي معمول اقتصاد- شعور برتر Von Neumann باعث شکست او شد. او قانع شده بود که بازيگران بايد اتحادهاي موقتي تشکيل دهند، و توافقات ضمني کنند و تسليم اراده بزرگتر، مرکزي و بالاتر شوند تا اين توافقات را اجرا کند. کاملا ممکن است که عقيده او منعکس کننده بياعتماديهاي نسل او باشد، در ميانه جنگ جهاني و رهايي از فرديت. گرچه Von Neumann کمتر با عقايد ليبرال اينشتين ، برتراند راسل و اقتصاددان انگليسي John Maynard Keynes موافق بود ولي با قسمتي از عقيده آنها موافق بود که کارهايي که ممکن است از نظر بک فرد عاقلانه به نظر بيايد ميتواند باعث آشوب اجتماعي شود. مانند آنها او از راهحل رايج آن زمان براي تعراضات سيسي در عصر سلاحهاي هستهاي استقبال ميکرد: دولت جهاني.
Nash جوان درک کاملا متفاوتي داشت . در حالي که تمرکز Von Neumann گروه بود، Nash به فرد توجه ميکرد. در تز دکتراي باريک ۲۷ صفحهايش، که وقتي ۲۲ ساله بود نوشت، Nash يک نظريه براي بازيهايي ساخت که در آنها امکان سود دو طرفه هم وجود داشت، ارائه کرد و با اين مفهومي را ارائه کرد که اجازه ميداد يک نفر زنجيره بي پايان استدلال « من فکر ميکنم که او فکر ميکند که ...» را در جايي پاره کند. حيله او اين بود که بازي را ميتوان حل کرد وقتي هر بازيگر بهطور مستقل بهترين جوابش را براي بهترين استراتژي طرف مقابل انتخاب کند.
بنابراين، يک مرد جوان که چنان از احساسات ديگران دور به نظر ميآمد ، توانست بفهمد که انسانيترين انگيزهها و رفتارها به همان رازآلودگي رياضي (دنياي ايدهآل صور افلاطوني که توسط انسانها با درونگرايي محض آفريده شده بود) است. ولي Nash در يک شهر رو به توسعه در دامنههاي Appalachian بزرگ شده بود که ثروت از تجارت خام و پر سر و صداي راهآهن، زغال سنگ و آهن قراضه و نيروي برق به دست ميآمد. عقلانيت فردي و منفعت طلبي، و نه توافق جمعي روي يک کالاي مشترک به نظر براي يک نظم قابل تحمل کافي بود. جهش بين مشاهداتش از شهري که در آن بزرگ شده بود به استراتژي منطقي براي يک فرد که سود خود را ماکزيمم و ضرر خود را مينيمم کند، کوتاه بود. موازنه Nash، وقتي توضيح داده ميشود به نظر بديهي ميآيد، ولي با فرمول بندي کردن مساله رقابت اقتصادي به صورتي که او کرد، Nash نشان داد که يک روند غير متمرکز تصميم گيري در واقع مي توانست منسجم و مناسب باشد، و به اقتصاد نسخه به روز شده و پيچيدهتري از نسخه تشبيه Adam Smith بدهد.
........................................................................................نوشته شده در ساعت 5/22/2002 07:44:00 AM توسط Roya 5/21/2002
٭ من دارم كتاب زندگينامه John Nash رو ميخونم، خيلي كتاب جالبيه. يه تيكههاييش رو هم نوشتهام اما بايد همهاش رو با هم بنويسم!!!
........................................................................................نوشته شده در ساعت 5/21/2002 11:30:00 AM توسط Roya 5/18/2002
٭ جين جين يه چيزايي راجع به اسلام نوشته. و لينک هم داده به حرفايي که بچه جنوب شهر زده. من از حرفاش خيلي خوشم اومد. ولي راجع به نکتههايي که جين جين گفته بود حرف دارم! اول راجع به اين که مرز عقل و اطاعت از حکم پيغمبر کجاست. براي خود من هم اين خيلي مساله بزرگيه ولي به يه چيزي اعتقاد دارم و اونم اينه که اصلا تعيين مرزها تو اين چيزا غير ممکن و به نظر من غلطه. من فکر ميکنم بر خلاف شايد چيزي که به نظر مياد، کسايي که به يکي از دو طرف ماجرا اعتقاد دارند راحتطلب ترند. خيلي راحته اگه تو بگي که اصلا هرچي پيغمبر گفته. امروز تو کتاب «معناي متن» يه حديث جالب ديدم. ميگن که از پيغمبره که اگه يه بال مگس رفت تو غذاتون، اون يکي بالش رو هم بکنين تو غذاتون!!! خلاصه اين جوري عمل کردن يا اون طرفش هم، دربست قبول کردن هرچي عقل ميگه، (البته اينجا قاعدتا منظورم چه ميدونم چي بهش ميگن عقل ابزاري يا همچين چيزيه. وگرنه من هم به مطابقت چيزي که خدا ميگه با عقل اعتقاد دارم)، اين دو طرف سختيشون، سختي عملياتيه. يعني يه سختيي مثلا در پيدا کردن حديث صحيح، و يا بعد از پيدا کردنش مثلا در اين که حالا مگسه رو بگيري تا اون يکي بالش رو هم بزني تو غذا! ولي از نظر فکري آسونترن. ولي اونوقت تکليف ايمان چي ميشه. يهبار ديگه هم گفتم که به نظر من تو ايمان عنصر مهم همون انتخابيه که تو ميکني. من تو خيلي از چيزا فکر ميکنم يه طرف ماجرا رو گرفتن، آسونتر و شايد تو الفاظ دفاع کردن ازش راحت تر باشه. مثلا همين بحث سانسور. يا اون طرفش آزادي. خيلي به نظرم روشنه که آزادي مفهوم متناقضيه. آزادي فردي در حد مطلقش باعث از بين رفتن حقوق آدمهاي ديگه ميشه. ولي بايد اين مرزها رو مشخص کرد. يه کسايي! طرفدار رفتن به اين مرزن که آزادي،حداقل تو زمينه بيان هيچ مرزي براش نبايد باشه، مثلا چون گذاشتن مرز ميتونه مستمسکي بشه براي سوء استفاده و از بين بردن آزادي. ولي من فکر ميکنم با اين حرف ما اون حقوق رو ناديده گرفتيم. تو هر دو تاي اين زمينهها من نميگم که همهچي بايد هردمبيل باشه. اتفاقا بايد سعي در روشن کردن و تعيين اين مرزها بکنيم ولي نه مطلق، قسمت عمدهاي از اين مرزها عصرين(وابسته به زمان) و شايد هم مکاني. بهرحال بايد باور کنيم که اين مرز روشن نيست و قرار هم نيست که روشن باشه و جا رو براي بحثهاي علمي باز کنيم.
نوشته شده در ساعت 5/18/2002 10:53:00 AM توسط Roya
٭ امروز تو دانشکده جنگ جهاني سوم بود! ياد بچهگي کرده بوديم و حسابي خنديديم. البته دو تا تلفات هم داشتيم. يه دوربين ديجيتال که خورد زمين و انگار ديگه کار نميکرد و يه نفر که خورد زمين و اونم انگار ديگه کار نميکرد!!!!!
........................................................................................نوشته شده در ساعت 5/18/2002 10:51:00 AM توسط Roya 5/17/2002
٭ کلي تو اين چند وقت به يمن (بهتره بگم اجبار!!!) وجود مامانم کار خونه کردم. کلي مهموني رفتم و ديگه هيچ کار ديگهاي نکردم!!!
نوشته شده در ساعت 5/17/2002 12:23:00 AM توسط Roya
٭ امروز کتاب «شهر و خانه» از «ناتاليا گينزبورگ» رو تموم کردم. من ازش خيلي خوشم ميآد. گرچه اون يکي کتاب «آنچه گذشت بر من» ش رو بيشت دوست داشتم. اين يکي يه سري نامه بود که يه عده آدم براي هم مينوشتن، و در ضمن اين نامهها داستان رو ميفهميدي که قسمت اصليش، ماجراهايي بود که براي يک روزنامهنگار اتفاق ميافتاد که از ايتاليا رفت تا تو آمريکا پيش برادرش زندگي کنه. اينکه چقدر آدمها زود عاشق هم ميشن خيلي تو اين کتابه جالب بود.
........................................................................................نوشته شده در ساعت 5/17/2002 12:17:00 AM توسط Roya 5/16/2002
٭ کتاب «سرانجام شري» رو خوندم. البته نميدونم به خاطر اين بود که قسمت اولش رو نخونده بودم يا نه (آخه کتابدار نوشته بود که در واقع اين دنباله کتاب «شري» ه)، آخه خيلي جاهاش رو نميفهميدم. اصلا نميفهميدم کي به کي شد. مخصوصا چون زياد زنها و مردا رو نميشد از اسمشون تشخيص داد. مثلا نمونهاش همين شري، من که اول فکر کردم شري اسم زنه. در صورتي که اسم مرده! ولي کلا فضاي جالبي توش بود. تصويرسازيهاش هم از منظرهها و فضاها و هم از شخصيت آدمها خيلي جالب بود. داستان اينطوريه که شري، که ظاهرا آدم نسبتا ثروتمندي بوده رو نشون ميده بعد از جنگ. اين که يه مدت به خاطر جنگ از جريان عادي زندگي دور بوده و حالا همه چي عوض شده، مخصوصا کاراي مالي خونه افتاده دست زنش و مادرش. خلاصه کلا شرح احساسات و اتفاقاتيه که باهاشون روبرو مي شه.
نوشته شده در ساعت 5/16/2002 08:09:00 AM توسط Roya
٭ تصميم گرفتم زنده شم، اين مدت نميدونم چرا خيلي بيحوصله بودم. البته بديش اينه که يه عالم کار تلنبار شده دارم و بدتر از اون شنبه که برم احتمالا کلم رو ميکنن ميذارن کف دستم!! از شنبه، قول ميدم از شنبه بچه خوبي بشم!
........................................................................................نوشته شده در ساعت 5/16/2002 08:06:00 AM توسط Roya 5/15/2002
٭ يه مجله آرش دارم (کادو گرفتم ) که مجموعه مجلههاي آرش بوده که قديم منتشر ميشده، توش يه قصه از غلامحسين ساعدي هست خيلي قشنگه. کاش اينجا داشتمش. اين قصه دو تا برادره. يکيشون هي ميره کار ميکنه يا حداقل دنبال کار ميگرده، ولي اون يکي کارش اينه که يه عالم تخمه بريزه جلوش بخوره و کتاب بخونه. واي من چهقدر الان از زندگي اينجوري خوشم ميياد.
........................................................................................نوشته شده در ساعت 5/15/2002 12:14:00 AM توسط Roya 5/13/2002
٭ الان کلي ناراحتم. بدتر از اون کلي ترسيدم و البته از بيعرضگي خودم گريهام گرفته!
امروز داشتم تو آرياشهر از فلکه دوم مياومدم فلکه اول، يه موتور که دو تا سوار داشت، اومدن تو پيادهرو و با خونسردي تمام عينک منو از رو صورتم برداشتن. انقدر ترسيده بودم که هيچ کاري نکردم. حتي جيغ هم نزدم.
نوشته شده در ساعت 5/13/2002 07:21:00 AM توسط Roya
٭ کتاب «مرگ فروشنده» از «آرتور ميلر» رو خوندم. اول کتاب يه نقدي براي اين نمايشنامه رو نوشته.
«بنياد نمايشنامه ميلر فاجعه زندگي مردي است که به قول خود ميلر، بر نيروهاي زندگي نظارت و اختيار ندارد. ... توجه به تجارب سرمايه داري معاصر نشان ميدهد که اين نظام با هر چيزي که در آن نيروي حيات جريان دارد، خصومت ميورزد. ... گرفتاري اتسان در چنگ نظام و تمدني سنگدل، بي اعتنا و وحشتزا، که هيچچيز جز سود نميبيند و براي زندگي، تواناييهاي ذاتي انسان، ارزشي قائل نيست. »
گرچه من تو اين آدم قهرمان داستان، توانايي ذاتي نديدم!
نوشته شده در ساعت 5/13/2002 12:14:00 AM توسط Roya
٭ بهرحال خودخواهي، بهرحال همه چيز را براي خودت ميخواهي، اما باز هم خودخواهي. نكنه يه وقت خوش خيال باشي.
........................................................................................نوشته شده در ساعت 5/13/2002 12:12:00 AM توسط Roya 5/11/2002
٭ چند وقت پيش با يک وب لاگ خوان! بحث سر فايده اين وبلاگ نويسي شد. حرفي که زده شد اين بود که ما وبلاگ نويس ها! خودمون را با بقيه قسمت ميکنيم و چيزي براي خودمون باقي نميداريم. همه اتفاقات و احساساتت رو براي بقيه گفتن چه فايدهاي داره؟
کلي بهش فکر کردم، ولي ديدم نميدونم، آره قبول شايد فايدهاي نداره و اگر هم داره من به خاطر اون فايدهاش اين کار رو نميکنم. مساله اينه که من دلم مي خواد حرف بزنم، تعريف کنم. اون روز به رفتار دوروبريهام دقت کردم، اکثرا دوست دارن اتفاقهايي که براشون افتاده رو براي بقيه تعريف کنند، نظر خودشون راجع به وقايع مختلف رو براي هم بگن. خب واقعا اين کار چه فايدهاي داره؟ نميدونم. شايد يه فرقي وجود داره در حالت معمول اين تعريفا رو براي کسايي ميکني که ميشناسيشون ولي اين جا تعريف ميکني، و نظر ميدي براي کسايي که نميدوني کين. آهان يه حرف ديگه اين آقاي معترض!!! هم اين بود که ما اين جا وب لاگ هم ديگه رو ميخونيم و فکر ميکنيم همديگه رو ميشناسيم و کلا حرف اين بود که اين جور ارتباطات به خاطر اين که اطلاعات ما ناقصه، مثلا صداي هم ديگه رو نميشنويم، قيافه همديگه رو نميتونيم ببينيم و اصلا ممکنه راجع به خودمون دروغ بگيم ، به اين دلايل بيفايدن. من اين حرف رو هم تا حدي قبول ندارم! به اين خاطر که موضوع دروغ گفتن که در هر صورت ممکنه. صدا، قيافه، تيپ و همه اينها هم به همون اندازه که ممکنه اطلاعات دهنده باشند، غلط انداز هم هستند.
نوشته شده در ساعت 5/11/2002 04:03:00 AM توسط Roya
٭ امروز مثلا وفات پيغمبره. اما هرچي تلويزيون رو باز ميکني باز داره روضه امام حسين ميخونه.
دکتر سروش اعتقاد داره که يه جورايي در دين پيغمبر نقش محوري داره. ميخواستم راجع به اين حرف بزنم، رفتم کتاب بسط تجربه نبوي رو نگاه کردم، پشت جلدش نوشته که «اين کتاب را پيامبر نامه نيز ميتوان ناميد، چرا که سراپا از بسط دين به تبع بسط تجربه دروني و بيروني پيامبر حکايت ميکند و وحي رسالت را تابع شخصيت رسول ميشمارد. خاتميت نبوت را مقتضي و موجب ختم حضور نبي در عرصه دينداري نميگيرد بل بر اين حضور به خاطر تامين طراوت تجربههاي ديني انگشت تاکيد مينهد و عمده سخن در آن، مربوط به منزلت کانوني شخصيت بشري پيامبر در تشريع و تجربه ديني، و نقش ولايت او در تداوم دينداري است.» انگار دوباره بايد برم يه نگاهي به مقالههاش بندازم، چون چند وقت پيش داشتم به اين موضوع فکر ميکردم که ما چهطوري ميتونيم مجذوب شخصيت پيامبر بشيم در حالي که اصلا نديديمش و بدتر از اون چيزي هم راجع بهش نميدونيم. اين ارادت احتمالا چيزي به جز وهم و تلقين نيست.
نوشته شده در ساعت 5/11/2002 03:52:00 AM توسط Roya
٭ ديروز هم با مامانم رفتم نمايشگاه کتاب و کلي! کتاب خريدم.
«از شور و شکفتن» که باز نويسي تمهيدات عينالقضاته.
«سرانجام شري» از «سيدوني گابريل کولت»
«شهر و خانه» از «ناتاليا گينزبورگ»
«گلها همه آفتابگردانند» دفتر شعر جديد «قيصر امين پور»
«و نيچه گريه کرد» از «اروين يالوم»
«دلتنگيهاي نقاش خيابان چهل و هشتم» از «جي.دي.سلينجر»
«فضيلتهاي ناچيز» از «ناتاليا گينزبورگ»
«سه ديدار» دو جلدش از «نادر ابراهيمي»
«اولين کتاب نوشتن» که گرداوردندهاش «کاظم رهبر»ه
........................................................................................نوشته شده در ساعت 5/11/2002 03:46:00 AM توسط Roya 5/09/2002
٭ امروز مامانم از شيراز اومد. رفته بود از همون ور نمايشگاه که من هم رفتم اونجا. رفتيم غرفه کتابهاي خارجي. که خب چيزي نخريديم!!! بعد رفتيم نمايشگاه مطبوعات. از سالن ۳ شروع کرديم. که مجلات ادبي بود. جلوي غرفه عصر پنجشنبه هي بلند بلند به مامانم گفتم آره اين مال همون روزنامه عصره (آخه روزنامه عصر يکي از روزنامههاي شيراز بود و هست که مدير مسوولش باباي يکي از بچههاي مدرسه ما بود که ميشناختمش، و خودش هم اونجا کار ميکرد. که البته حالا ظاهرا بزرگتر از اين حرفا شده و هم خود روزنامهاش و مخصوصا اين عصر پنجشنبههاش سراسر کشور در ميآد) اما کسي ما رو تحويل نگرفت و تازه مجلهشون رو که ۵۰۰ تومن بود تخفيف هم بهمون ندادند و همون ۵۰۰ تومن خريديم!!!! بعد تا اومديم بريم سالن ۲ يهو شلوغ پلوغ شد، نگو آقاي خاتمي اومده بود. يه عده پشت سرش رفتن تو ولي بعد در رو بستن و مردم رو راه نميدادند. من هم اومدم يه ذره عقدهاي بازي درآرم!!! وايسم نگاه کنم. ولي خيلي طول کشيد. البته خارج از شوخي نميتونستم سالن ۲ رو نبينم. با غرفه مجله زنان کار داشتم. ولي خيلي طول کشيد و کلي مردم وايساده بودن که آقاي خاتمي رو ببينن. مامانم هم خسته بود و واينساديم ديگه. نه آقاي خاتمي رو ديديم!!!! نه سالن ۲ رو. اما شمسالواعظين وايساده بود دم در و چند نفر باهاش حرف ميزدن و ظاهرا يه مجله دانشجويي به اسم جامعه دانشجويي رو بهش نشون ميدادند.
فکر کنم ديگه نشه بريم نمايشگاه. براي اينکه عقدهاي نشم بايد در اسرع وقت برم انقلاب و از خجالت جيب مبارک درآم!
........................................................................................نوشته شده در ساعت 5/09/2002 08:46:00 AM توسط Roya 5/07/2002
٭ ديروز نشون ميداد که همکلاسيها و خانواده اون بچههايي که تو درياچه پارک شهر غرق شدن، رفتن اونجا و براشون گل انداختن. تو اين موضوع من باز ياد جريان اتوبوس دانشکده خودمون افتادم. که همه تقصيرها رو انداخته بودن گردن دانشگاه و دانشکده و مخصوصا بيچاره دکتر تابش خيلي اذيت شد که چرا اينا رو با اتوبوس فرستادين. ديگه آخرش به اين کشيد که بچههايي که تو اتوبوس بودن و زنده بودن يه نامه نوشتن و همه گفتن که ما خودمون ميخواستيم که با اتوبوس بريم. اصلا هر دانشجويي تو هر دانشگاهي درس خونده باشه ميدونه که اين حرف خيلي مسخره است. اردو همه خوبيش به اينه که با اتوبوس بري و کلي تو راه بهت خوش بگذره. تو هيج جاي دنيا فکر نکنم دانشجوها با هواپيما برن اردو. نمي گن که اون جاده چهجوري بوده و بدتر از اون حالا يه اتفاقي افتاده و همه جا اتفاق ميافته، نميگن که وضع بيمارستانهاشون چه طوري بوده، بايد حرفايي که بچهها ميزنن رو بشنوين تا ... . اينجا هم دوباره تقصير رو انداختن گردن معلم بيچاره که چرا بچهها رو بياجازه بردي پارک. اين حرف واقعا مسخرهاست. مثلا تو دانشگاه تا يه مدت بعد از اون ماجرا ما رو که ميخواستن ببرن جايي. يه برگه ميدادن که امضا کنيم که ما راضي بوديم و به مامان بابامون گفته بوديم که داريم مثلا با مينيبوس ميريم اردو. اين چه دردي دوا ميکنه. مثلا اگه رضايت نامه از پدرمادر ها گرفته بودن که ميخوايم بچهها رو ببريم پارک نميدادن؟ ما خودمون سوار اين قايقها شديم ديگه و ديدم که چهقدر قراضن. ديديم که چه آدمهايي اينجور جاها رو اداره ميکنن. همون شب تو اخبار شبکه ۲ با شهردار منطقه حرف ميزد. آقاي حيدري، متن قراردادي که با يارو بسته بودن رو اورده بود چند صفحه بود، کلي بند داشت که بايد رعايت ميشد. از جليقه نجات و مشخصات قايق. تعداد مسافرين مجاز و اينها. از شهردار ميپرسيد شما اين صلاحيت ها رو چه جوري استعلام کردين؟ ميگفت اينطور ي رسم نيست که ما اينا رو استعلام کنيم!!! ميگفت از خودش پرسيديم!!! و اين که اين يارو الان تو پارک المهدي هم درياچه داره و خوب اونجا رو اداره کرده ما هم مزايده گذاشتيم خب اون برنده شده. آقاي حيدري بهش ميگفت خوب اداره کرده يعني که تا حالا کسي نمرده؟ تا حالا رفتين به اونجا سر بزنين ببينين اونجا اين مشخصات رو داره يا نه؟ ميگفت رسم نيست! بي مسووليتي به نظر من مهم ترين درده.
نوشته شده در ساعت 5/07/2002 09:54:00 PM توسط Roya
٭ هي تو وبلاگها ميخونم همه رفتهاند ۴-۵ تا کيسه کتاب خريدند. دلم ميسوزه! گرچه نميدونم چرا تو خريدن کتاب سختگير شدهام. اما نمايشگاه کتاب بهنظر من به جز تخفيفهايي که ميدن! خوبيش به اينه که از صبح تا شب بري و کسايي رو که دلت ميخواد ببيني. مثلا يکي از خاطرههاي من ديدن نادر ابراهيميه. اتفاقا ديروز تو دانشکده حرفش شد. همون معلم زبانمون که تعريف کرده بودم اون موقع کتاب «بار ديگر شهري که دوست داشتم» رو بهم داده بود که بخونم و من کلي ازش خوشم اومده بود. اين کتاب هم براي من يه چيزي تو مايه شازده کوچولو بود که هي يکي ميخريدم براي خودم و بعد ميدادمش به يکي. و باز يکي براي خودم ميخريدم! اين طوري بود که با اينکه سوم راهنمايي خونده بودمش، سال سوم دانشگاه که بودم نداشمتش. تو نمايشگاه رفتم که باز يکيش رو بخرم. وقتي خريدم، خانومه گفت اگه ميخواين ببرين آقاي ابراهيمي براتون امضا کنن. ما هم رفتيم پيشش. ازم پرسيد اسمت چيه. و برام نوشت، براي دخترکم رويا که در نامش اعتبار آرزوهاي بسيار است، بعد ازم پرسيد چه کتابهايي از منو خوندي، منم گفتم همين کتاب رو، «يک عاشقانه آرام» «چهل نامه کوتاه به همسرم» «آتش بدون دود» و تازگي « مردي در تبعيد ابدي» و عاشق اين کتاب مردي در تبعيد ابدي بودم. که زندگي ملاصدرا است. کلي نظرم رو راجع به کتاب ملاصدرا گفتم. اونم تعريف کرد که چه قدر زحمت کشيده بوده براي شرح اين نظريات ملاصدرا و قرار بوده کتاب براي کنگره ملاصدرا درآد ولي با اونا بحثش شده و کتاب رو «فکر روز» چاپ کرده. بعد بهم گفت يه کتاب نوشتم راجع به آدمي که آدم بزرگي بوده گرچه شايد تو ازش خوشت نياد ولي خوبه که آدم زندگي آدمهاي بزرگ رو بخونه. منظورش کتاب «سه ديدار با مردي که از فراسوي باور ما ميآمد» بود که راجع به زندگي امام خميني. که وقتي دراومد اونو هم خوندم. البته سه جلده و من تا حالا دو جلدش رو ديدم. جلد يکش تا قبل از کاراي سياسيشه. و با ازدواج کردنش تموم ميشه و به نظر من خيلي خيلي قشنگه. ولي جلد دوم رو اصلا خوشم نيومد. گرچه چون مال کس ديگهاي بود فقط ماجراهاش رو خوندم که ببينم چي ميشه ولي خيلي يهجورايي لوس بود!!! ديروز يکي از بچهها که با نادر ابراهيمي حرف زده بود و ديده بودش تازگي، حرف زديم راجع بهش. ميگفت الان خيلي مريضه. ظاهرا اول از اين شروع ميشه که هي يه چيزايي رو فراموش ميکرده، و بعد فهميدن که تومور مغزي داره. چون جاش بد بوده نميشده عملش کرد و کم کم خيلي وضعش بد ميشه که همه چي رو فراموش کرده بوده. ميره خارج و يه مقدرا دوا و درمون و انرژي درماني و اينها بهتر ميشه. و الان چيزاي مهم زندگيش رو يادش ميآد. من از زنش پرسيدم. چون تو همه کتاباش زن يه موجود قوي و بزرگه و مثلا تو کتاب امام اصلا انگار کسي که باعث شد اون يه آدم بزرگ بشه زنش بود. ميگفت زنش رو خيلي دوست داره، زنش فکر کنم اسمش فرزانه منصوريه و معلم مدرسه و اينها بوده و تو کار کودک و نوجوان و نادر ابراهيمي به خاطر اون ميآد تو کار ادبيات کودک و نوجوان و تا حالا هم هر کاري کردن با هم بودن، کتاب نوشتن، اين ور اون ور رفتن، انتشاراتي زدن. راجع به مذهبي بودنش هم پرسيدم، گرچه آرش ميگفت اون قدر مذهبي نيست ولي خب با تيپ نويسندههاي بزرگ دوران خودش مثل گلشيري اينها فرق ميکنه و اصلا شايد همين باعث شده که از اونا دور بمونه. من که خيلي دوستش دارم خدا کنه خوب بشه.
........................................................................................نوشته شده در ساعت 5/07/2002 09:52:00 PM توسط Roya 5/06/2002
٭ اما ميزگرد، ميزگرد راجع به ديپلماسي ايران در درياي خزر بود و يه آقاي صفري (مطمئن نيستم شايد هم صفوي) از وزارت امور خارجه که ظاهرا قبلا و سالها سفير ايران در روسيه بوده، زيدآبادي و الهه کولايي. من البته يهذره دير رسيدم و وسط حرفاي الهه کولايي بود و داشت راجع به اهميت درياي خزر و مسائلش و اينا حرف ميزد. بعد هم اون آقاهه حرف زد و باز يه توضيحاتي داد. آهان تو حرفاشون اين موضوع بود که خب تا وقتي شوروي بود، درياي خزر بهطور مشاع بين ايران و شوروي بود. و اگر قرار به تقسيم بود نصف نصف تقسيم ميشد اما بعد از فروپاشي، ما که تازه خيلي هم از اين کشورهاي تازه استقلال يافته حمايت کرديم نبايد اونها را ناديده بگيريم و يهرحال اونا هم سهمشون رو ميخوان. حالا پيشنهادات مختلفي هست که هر کشوري بنا به مصالح خودش که براي بعضي کشورها جنبه امنيتيش بيشتره و براي بعضي اقتصاديش، از يه نظريه طرفداري ميکنند. يکي اينه که تمام دريا همچنان مشاع باشه، که اين پيشنهاديه که ايران از همه بيشتر طرفدارشه. يا اينکه روي دريا مشاع باشه و کف دريا تقسيم بشه يا اصلا کلا تقسيم شه. که خب باز تو نسبت اين تقسيم حرفه. ايران ميگه که اگه هم قرار به تقسيمه بايد مساوي تقسيم بشه و به هرکسي ۲۰ درصد برسه. چه کف و چه سطح. اما خب ايران کمترين مرز رو داره و اگه به نسبت مرز تقسيم بشه به ما همون ۱۳-۱۴ درصد ميرسه. البته ما نميفهميديم معني مشاع چيه. هر کي ميدونه بگه. چون تو سطح خب ميشه تصور کرد که مشاع احتمالا يعني اينکه کشتيهاي همه کشورها حق داشته باشند همه جا برند ولي در کف يعني چي؟ منابع نفتي رو چه جوري ميشه مشاع استفاده کرد؟
زيدآبادي اما خيلي جالب بود. خيلي بامزه حرف ميزد. البته قبلا هم اومده دانشگاه ولي اوندفعه يادم نيست چه بحثي بود که خيلي داغ بود و کلي هيجان زده شده بود. ولي اين دفعه خيلي با آرامش و طعنه حرف ميزد و با هر جملهاي که ميگفت بچهها از خنده ريسه ميرفتند. ميگفت آره خب اول که شوروي و ما بوديم ولي بعد فروپاشي شد و ما کلي ذوق کرديم که اين جرثومه فساد از اينجا برداشته شد و ايشالا اون يکي هم به زودي از بين بره! اما خب حالا اونا هم سهمشون رو از دريا ميخوان، آذربايجان و ترکمنستان براي اينکه زير سلطه روسيه نباشند رفتند با آمريکا رفيق شدند، اما ما چي! واي اينا رو خيلي بامزه ميگفت، ميگفت ما چيکار کرديم؟ آمريکا رو با خودمون بد کرديم که هيچي. بعد چي کار کرديم ميام ميگيم آره مجلس ما با سهم ۵۰ درصد موافقه. مگه اونا خنگن، که نفهمن چه بلايي سر مجلسمون اورديم، که هيچ قانوني از مجلسش بيرون نميره، که افکار عمومي ما هيچ ارزشي ندارن!. آره اين کار تو دنيا رسمه، آمريکا کنگرهاش يه چيزي تصويب ميکنه بعد دولتش ميره تو مجامع بينالملي ميگه من نميتونم کاري بکنم فشار افکار عموميم رو چيکار کنم. اما اين کارا به ما نيومده، بعد بيچاره آقاي خاتمي رو فرستاديم اونجا ميگيم خيانت کرده. زديم همه چي رو خراب کرديم بعد همه چي رو سر اون خراب ميکنيم. حالا دقيقا جملهاش يادم نيست ولي خب حرفاش اين معني رو ميداد که ما بايد کاري ميکرديم که آمريکا با ما باشه يا حداقل موضع بيطرفي تو اين قضيه نسبت به ما ميداشت. که ديگه از اين جا همه حرفا رفت سر آمريکا. يه پسره سوال کرد که درسته شايد بدي ما با آمريکا باعث از دست رفتن اين منفعت براي ما بشه اما منفعتهاي ديگهاي رو با ارتباط باهاش از دست ميديم مثل زمان پهلوي يا مثل عربستا |